Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

داريم خونه‌مونو عوض مي‌كنيم...

دل كندن از اين خونه كه اولين خونه‌مونه و زندگي‌مونو توش شروع كرديم و خيلي هم دوسش داريم، خيلي سخته...

تنها ايراد اين خونه اينه كه يه كم كوچيكه و خيلي از خونواده‌هامون دور... براي همين به فكر افتاديم كه با يه خونه بزرگتر و كمي نزديك‌تر عوضش كنيم...

 

اين روزا يه پامون بنگاه مسكنه و يه پامون خونه... آخه براي خونه مشتري مي‌آد...

از اونجايي كه معمولاً بنگاه و خريدار كلي سر قيمت خونه چونه مي‌زنند، ما هم قيمت خونه رو دو ميليون بيشتر گفتيم تا بعد از تخفيفات، همون مبلغي كه خونه رو خريديم، دستمونو بگيره .

راستش هركي مي‌آد خونه رو مي‌بينه، تو همون نگاه اول عاشقش مي‌شه. ولي همشون مثل روزي كه ما مي‌خواستيم اين خونه رو بخريم، پولشون كمه.  چون خيلي ازش خوششون مي‌آد، اصرار دارند كه بهشون يه مهلتي(نسبتاً طولاني) بديم كه پولشو فراهم كنند. اما خوب، ما هم چون بايد براي خونه جديد پول فوري فراهم كنيم، نمي‌تونيم ....

آخه ما هم يه خونه رو پسنديديم كه قيمتش خيلي بيشتر از قدرت خريدمونه (مثل موقع خريد خونه اول!! ) و مجبوريم كه براي فراهم كردن پولش خيلي تلاش كنيم و با سختي فراهمش كنيم...

ديشب خانم يكي از همسايه‌هاي طبقه بالا ، براي بار دوم اومد خونه رو ببينه. از شهرستان اومدند و اينجا مستأجرند. با سختي پولي و وامي فراهم كردند و دنبال يه خونه نقلي مي‌گردند. به زودي هم (كمتر از يه ماه ديگه) بچه‌شون به دنيا مي‌آد!... مي‌گفت كه شوهرش عاشق اين خونه شده و خيلي دلش مي‌خواد كه بتونند اينجا رو بخرند ... اما يك كم پولشون كمه...

گفت كه من با رضا صحبت كنم تا راضيش كنم كه بهشون تخفيف بده...

منم كه احساساتي ...

 رضا از راه رسيد، هنوز سلام نكرده بودم كه تلفن زنگ زد. شوهر خانومه بود. زنگ زده بود تا با رضا سر همين موضوع صحبت كنه. از مجموع مكالمات فهميدم كه رضا فقط مي‌خواد بهش 500 هزار تومن تخفيف بده... تلفنش كه تموم شد، با كلي غصه گفتم:

-     رضايي ... چرا بهش تخفيف ندادي؟ يادته ما هم به سختي پول اين خونه رو فراهم كرديم... گناه داره، اگه به سختي بيفته، بركت پولش مي‌ره...

-          عزيزم، يادت رفته كه ما هم براي خريد خونه جديد كلي پول كم داريم؟

-     نه، يادم نرفته. ولي اين بنده خداها كه نبايد پول ما رو فراهم كنند... مگه نگفتي كه قيمت رو بالا مي‌بريم تا راحت بتونيم تخفيف بديم. پس چرا همه‌ش 500 هزار تومن؟!

-          من كه الان نمي‌تونم همه دو ميليون رو تخفيف بدم. روز قول‌نامه و محضر هم هي مي‌خوان چونه بزنند، اونروز از چي كم كنم؟

-          خوب...آخه...

-     اينجوري نگو ديگه ... تو كه مي‌دوني من از تو بدترم... اگه ديدم كه داره به سختي مي‌افته، اونوقت باهاش راه مي‌آم. عزيزم توي معامله كه آدم نبايد از همون لحظه اول ميدون رو خالي كنه ... يادته سر فروش ماشين... اونروز هم ما دل‌رحمي كرديم، بعدش ديدي كه طرف خودش ماشين رو با چقدر سود فروخت...!

-     ببخش... ناراحت شدي اينجوري گفتم؟... منظورم اين بود كه اگه بهشون كمك كنيم، خودمون هم سر خريد خونه خير مي‌بينيم ... همين... البته حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه تو كار درستي كردي... خوب من آخه يه هو احساساتي مي‌شم... اگه ولم كني، خونه رو همين جوري هم بهشون مي‌دم !!!!!‌

 

خوب كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم همچين بدكاري هم نمي‌كنند كه توي ايران زن‌ها رو قاضي نمي‌كنندها !!!

خدا كنه كه اين بنده خداها هم پولشون جور بشه و بتونند كه اين خونه رو بخرند...

خوب خدا جون حالا كه قراره به اونا كمك كني،  خوب كار ما رو هم راه بنداز ديگه ... (تكليف خدا رو هم مشخص كردم !!!)

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٤ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

چند روز پيش بود...

خواهرم (همون كه كوچيك‌تر از منه) مي‌گفت: برو خدا رو شكر كن كه رضا، شوهر خوبيه...!

گفتم: چه طور مگه؟

گفت: ديروز دوستم بهم زنگ زده بود.صداش درنمي‌اومد. اونقدر گريه كرده بود كه نگو.

     -          آخه چرا؟

-          شوهرش كتكش زده بود...!

-          بازم؟

-          آره...

-          آخه سر چي؟

-          سر هيچي..!

-          وا؟ مگه مي‌شه؟ حتماً يه چيزي گفته يا يه كاري كرده كه اونم عصباني شده و ...

-          نه بابا... خودش گفت : به خدا كاريش نداشتم .از راه رسيد و گفت موبايلت رو بده مي‌خوام مسيج‌هاتو بخونم. ببينم با اين موبايل كوفتي كه اينقدر خرج رو دست من گذاشته با كي‌يا مسيج‌بازي مي‌كني؟ مسيج‌ها رو خوند و اسم تو رو ديد و گفت: بفرما، از صبح تا شب سگ دو مي‌زنم كه تو و دوستت اينجوري پول‌هاي منو هدر بدين... همين رو كرد پيرهن عثمون و داد و بي‌داد و بعدش‌هم ...

 

     گفتم: خوب چرا مسيجها رو پاك نكرده بود؟

گفت: چه مي‌دونست كه شوهرش اونا رو هم چك می‌كنه ؟

گفتم:  طفلكي..... ولي اين دليل نمي‌شه كه هر شوهري كه زنش رو نزنه شوهر خوبي باشه!!!

 

 

رفتم توي فكر... اينكه يه زن و شوهر كه همه دقايق زندگي‌شون رو بايد كنار هم صرف كنند، چطور مي‌تونند نوع ارتباط و رابطه‌شون رو تا اين حد به ابتذال و بي‌حرمتي بكشونند.

 من نمي‌خوام يه طرفه به قاضي برم.

شايد زن هم مقصر بوده .

شايد هم مرد از جايي دلخوري داشته و سر موضوع به اين كوچيكي دق دلي‌شو سر اون خالي كرده .

نمي‌دونم ولي به اين موضوع باور دارم كه زن‌ها با كمي درايت و صبوري مي‌تونند عصبانيت مردشونو كنترل كنند يا به اون جهت بدن. اين جهت دهي مي‌تونه به سمت عصباني‌تر شدن و يا آروم تر شدن مرد باشه.

مهم اينه كه تو اون لحظه به اين فكر نكنند كه حق با كيه؟ به اين فكر كنند كه الان فرصت خوبي براي تعيين مقصر نيست. الان بايد كاري كرد كه اوني كه عصبانيه، عصباني تر نشه . آخه آدم موقع عصبانيت، كنترل خودشو از دست مي‌ده. اصلاً كارهاش قابل پيش‌بيني نيست. (چه بسا كتك هم بزنه!!)

وقتي كاملاً بحران برطرف شد، سعي كنند كه در مورد اون موضوع صحبت كنند . البته با لحني كه توي اون دوباره دنبال مقصر ماجرا نگردند.

 

شايد هم بگين : برو بابا دلت خوشه. بيرون گود وايسادي و مي‌گي لنگش كن ...

نمي‌دونم. راستش اونقدرها هم با تجربه و دنيا ديده نيستم كه بگم راه‌حل كلي در اين زمينه وجود داره. اما  اينو مي‌دونم كه زندگي مشترك اونقدر ارزش داره كه به خاطر حفظ و يا بهبودش آدم سعي بكنه همه راه‌هاي ممكن رو امتحان بكنه و يا از تجربيات موفق ديگران استفاده كنه.

 به هر حال اون زندگي با يه عشقي شروع شده. به حرمت همون عشق، بايد به تداومش كمك كرد... گاهی وقتها يه معذرت خواهی همه چيز رو حل می کنه.

فكر كنم امروز زيادي بالاي منبر رفتم. اونجوري هم كه دلم مي‌خواست نتونستم توي كلام، حق مطلب رو ادا كنم .

راستي يادم رفت بگم كه : رضا واقعاً شوهر خوبيه، نه به خاطر اينكه منو كتك نمي‌زنه!! به خاطر اينكه به حرمت زندگي مشترك پايبنده...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

انگار همين ديروز بود...

همه مي‌گفتن طفلكي هم خودش راحت شد و هم خانواده‌ش... آخه اين زندگي نبود كه اون داشت...

همه اين‌ها رو مي‌گفتند تا بلكه مرهمي روي دل شكسته مادر و پدر داغديده‌ش بذارن... اما كي مي‌دونست كه اين كلمات تكراري و كم عمق، بيشتر از هرچيز آتش زير خاكستر داغ اون‌ها رو زير و رو مي‌كنه ... داغي كه از سي سال پيش و از لحظه تولد صابر، توي دل اون‌ها شعله گرفته بود... آتشي كه سي سال ذره ذره وجودشونو سوزونده بود و خاكسترش رو عجول‌تر از گذر سا‌ل‌هاي عمر روي سر و صورت اونها پاشيده بود.

سي سال پيش اولين فرزند خانواده، با معلوليت جسمي مادرزادي و سلامت عقلاني كامل به دنيا آمد. اسمش رو صابر گذاشتند. انگار كه مي‌دونستند اون اسطوره صبر و تحمل فاميل مي‌شه. كه قراره سختي‌ها و دردهاي روحي زيادي رو تحمل كنه. كه آب شدن ذره ذره خانواده‌ش رو تاب بياره و دم نزنه... كه چه زود با همه دلبستگي‌هايي كه اون به خانواده و خانواده به اون داره، از همه خداحافظي كنه و در عين ميل به موندن، دلش بخواد كه براي راحتي خانواد‌ه‌ش و خلاصي اونها، ديگه نمونه...

هيچ كس باورش نمي‌شد كه صابر اينقدر زود بره... صابري كه وقتي باهاش هم كلام مي‌شدي، از بس كه سرشار از زندگي بود، خجالت زده ناشكري‌هاي زندگيت مي‌شدي...

 

عزيزترين دوست نزديك و هميشگي اون، مادرش بود. با هيچ كلامي نمي‌شد ميزان وابستگي ايندو به هم رو توصيف كرد. يه جور رابطه عاشق و معشوقي. يه رابطه مريد و مرادي. همديگر رو مي‌پرستيدند.

صابر،اواخر احساس مي‌كرد كه يه اتفاقي داره مي‌افته.اتفاقي كه نمي‌دونست چيه و كي مي‌افته.

مامانش تعريف مي‌كنه: صابر همش مي‌گفت : مامان يه چيزي درونم داره عوض مي‌شه، يه تغييراتي داره پيش مي‌آد كه خيلي احساس خوبي بهم نمي‌ده... مامان! يعني چي مي‌شه؟ مامان! راستي تو چه طاقتي داري! مامان! من ديگه تحمل خودمو ندارم، تو چه جوري منو تحمل مي‌كني؟ مامان خسته نشدي از بس كه به من رسيدي؟ مامان!... مامان!.... مامان!

اينا رو مي‌گه و به پهنه آسمون گريه مي‌كنه و مي‌گه: عزيز دلم من بي تو چه كنم...

 

آي‌ي‌ي‌ي... انگار همين ديروز بود...

الان نه ماه از اون اتفاق دردناك مي‌گذره...

اين خاطرات همين جوري جلوي چشمام رژه مي‌ره. هر چند وقت يه بار كه يادش مي‌افتم، انگار قلبم مچاله مي‌شه...

ديروز رضا خيلي دلش هواي صابر رو كرده بود. اين بود كه رفتيم بهشت زهرا... اونقدر بالاي سر قبرش گريه كرد كه داشت از حال مي‌رفت. بلند بلند، هاي هاي... به زور بلندش كردم. رضا خيلي صابر رو دوست داشت. همه صابر رو دوست داشتند. آخه مگه مي‌شه كسي رو پيدا كرد كه صابر رو ديده باشه، پاي صحبت‌هاش نشسته باشه، اونو بشناسه و شيفته‌ش نشده باشه...

خداييش صابر خيلي حيف بود. من كه معتقدم صابر براي اين دنيا زيادي بود. اون سي سالي هم كه تو اين دنيا بود، به شكرانه همه خوبي‌هاي مادرش و خانواده‌ش بود.

مادرش همش مي‌گه: صابر براي ما نعمت بود. خدا چه زود نعمتش رو از ما دريغ كرد. با رفتن صابر ما راحت نشديم، اون از دست ما راحت شد...اون مجبور بود به خاطر دل ما اين دنيا رو تحمل كنه...

امروز احساس كردم كه بايد از صابر بنويسم. از خوبي‌هاش. از مهربوني‌هاش. از استعداد خداداديش. از خاطرات خوبي كه براي هممون باقي گذاشته. از ...

ولي حيف كه هر چي بگم، اصلاً دلم رو راضي نمي‌كنه...

فقط مي‌تونم بگم كه: صابر هميشه دوستت خواهيم داشت.

 

پ.ن: صابر پسرخاله رضا بود.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳۸٤ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak