Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

گاهی اوقات میشینم به این فکر میکنم که چه خوبه که هنوز بعضی از رسم و رسومات پابرجاست و چه بده که بعضی دیگه از رسم و رسومات اصلاً روزی بوجود اومدند!

تو این مدت که از فوت بابا می گذره با خیلی از این رسم و رسومات درگیر بودیم و گاهی هم میون به جا آوردن و یا نیاوردنشون مردد و بلاتکلیف!

همه چی گذشت و متاسفانه این کابوس واقعیتی شد که تا آخر عمر باهامونه...

اینکه دیگه بابا نیست... یا به قول سور.نا: دیگه بابا حاجی نداریم! دیگه تموم شد...

  روزهای اول که بیتابی هامون دست خودمون نبود و هرگز نمی خواستیم قبول کنیم که دیگه بابا نیست؛ چیزی که خیلی اعصابم رو به هم میریخت این بود که بعضی از اطرافیان به شدت متذکر می شدند که:

 گریه نکنید!

بی تابی نکنید!

برادراتون جوونن! شوهراتون جوونن! به اونا رحم کنین!!!!!!!

عه! آخه عزیز من این حرفه شما تو این شرایط به آدم میزنین!؟

اگه یکی خودش رو سبک نکنه؛ گیر میدن که اینقدر توی خودت نریز! آروم گریه کن!

اگه یکی خودش رو سبک کنه؛ میگن: مادرتون گناه داره! شما باید خودتون رو کنترل کنین!

عزیز من! میدونم که شما از سر خیرخواهی و اینکه بلاخره تو این شرایط حرفی زده باشین اینا رو میگین! ولی آخه مثلا اگه چیزی نگی گناه میشه! یعنی چی که بردارا و شوهراتون جوونن!

خوب آخه من این حجم درد و اندوه رو چیکارش کنم؟ شما صلاح میدونین که من چطور خودم رو سبک کنم!

حالا اینا به کنار! یه سری حرف و خرافات عجیب غریب بود  که اون روزا به سمت مون سرازیر شده بود!

سر خاک بعد از مراسم تدفین به زور مثلا ازت خواهش میکنن که 7 قدم از قبر برو عقب؛ 7قدم بیا جلو تا مرحوم شب اول قبر آرومی داشته باشه! من وقتی اینو شنیدم تو اون شرایط غمناک چنان خنده م گرفت که گفتم یعنی اگه 8قدم برم و بیام باطل میشه!

یا موقعی که اجازه دادن قبل از تدفین آخرین بار با بابا خداحافظی کنیم؛ یه هو دیدم یکی داره دعوامون میکنه که: مبادا به زانوهاش فشار بیارین!  مبادا به بدنش فشار بیارین! شب اول قبر بهش فشار میآد!!!!!

از این خرافات که بگذریم می رسیم به سفارش ها و دستورالعمل هایی که هر کسی خودش رو محق میدونه که این وسط جهت اجرای هر چه بهتر مراسم بهتون بده! راهنمایی کردن خیلی خیلی خوبه؛ خصوصا تو این شرایط اما اینکه بگی "الا و للا این رسمه و اگه انجام نشه بد میشه" حرفه آخه!؟

خوب شاید یکی دلش نخواد عزیز من! اما اینجوری که تو فتوا میدی که دیگه جایی برای نظر خودش باقی نمیمونه!

خداییش عزیزان من! خواهش می کنم تو این شرایط مردم رو راحت بذارین. فقط واجبات رو (که ممکنه به دلیل شرایط روحی بد چیزی ش از قلم بیفته) بهشون یادآوری کنین! اینقدر مستحبات رو پررنگ نکنین!

خدا رو شکر که ما خواهر برادرا از اول یه قراری با هم گذاشتیم که توی این مراسم هر آنچه که به نظر خودمون درست و مناسبه انجام بدیم و خودمون رو درگیر خرده فرمایشات بعضی از دوستان خیرخواه!!! نکنیم. و خدا رو شکر که همه چی با سنگینی و وقار مناسبی انجام شد.

به نظرم تو این شرایط که آرزو میکنم برای هیچ کدوم از شما عزیزان پیش نیاد, مهمترین چیز حفظ اعتماد و هماهنگی بین خانواده درجه اوله. وقتی به هم اعتماد داشته باشیم دیگه اختلاف نظرهای جزئی به راحتی حل و فصل میشه...

شاید با خودتون بگین: این چه پستی یه امروز گذاشتی؟! اما یه سری نکات بود که میخواستم اول از همه به خودم یادآوری کنم! که خدای نکرده اگه کسی این شرایط براش پیش اومد چقدر نوع حرف زدن و تسلی دادن من میتونه تو آرامش اعصاب و روان اون طفلی تاثیرگذار باشه...

مراقب حرف ها؛ مهربانی ها و حتی راهنمایی کردن هامون باشیم...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

هنوز باورمان نمی‌شود که چهل روز از رفتن ناگهانی‌اش گذشته است...

هنوز سخت است بپزیریم آن لبخندها و مهربانی‌ها همچون دانه‌ای در زیر خاک نهفته است...

اما یقین داریم یادش جوانه خواهد زد و درختی سبز و تناور خواهد شد...

نوشته شده در شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزها کارم شده نبش قبر خاطرات...

اونم خاطراتی که با مرورش تا مغز استخوونم تیر میکشه...

که چرا فلان روز که بابا به خاطر سر و صدا کردن بچه ها بهشون تشر زد از دستش ناراحت شدم و بهش انتقاد کردم!

که چرا بهمان روز وقتی داشت به جون مامان غر میزد بهش توپیدم که " اینقدر به جون مامان غر نزن! مگه اسیری آوردی!"

که چرا اونروز که با پیژامه رفته بود تو کوچه و رو پله ی همسایه روبرویی نشسته بود بهش غر زدم که " بابا این چه وضعی یه! آخه با این لباس میرن دم در؟!"  

که چرا سر هر سفره که دور هم می نشستیم، همه مون کشیک اضافه خوردن نون و برنج اونو میکشیدیم! و هی غر میزدیم که بابا! کم برنج بخور! کم نون بخور! برای سن شما (70 سال!) این جور غذا خوردن سمه!

که چرا؟

که چرا؟

اگه میدونستیم که دنیا اینقدر بی وفاست و اینقدر ناغافل اونو از پیش ما میبره ، تا آخر دنیا لال میشدم و هیچی بهش نمی گفتم...

آخ که دلم لک زده که از راه برسم و ببینم بابا با همون پیژامه آبی رنگش رو پله همسایه نشسته!

که یه بار دیگه بابا بزنه به باسن سورنا که : "بچه مگه نمیگم سر و صدا نکن!

که یه بار دیگه بابا سر میز غذا دست ببره سمت ته دیگ و من لال بشم اگه حرفی بزنم...

دریغ و صد حیف...

چقدر زود دیر میشود...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز ...

غم نادیدن تو بارگران است هنوز ...

آن قدر مهر و وفا بر همگان کردی تو ...

نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز ...

.

.

هنوز هم مبهوت هجوم این فقدانم...

چقدر زود...

چقدر نابهنگام...

چقدر سخت...

پدر مهربانم هفته پیش در میان بهت و ناباوری ما از میان ما پر کشید و رفت...

کاش فقط یه کابوس باشه...

هنوزم امیدوارم که کاش خوابی پریشان باشه و واقعیت نداشته باشه...

آخ...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

شخصاً آدم عجول! استرسی! آن تایم و با برنامه ای هستم! دیگه اگه حکایت اول مهر هم باشه که وسواس بیشتری رو زمانبندی و انجام به موقع کارها پیدا می کنم!

از شب قبل از اول مهر, کیف و مانتوی دینا رو آماده کردم. حتی خوراکی هاش رو هم تو کیفش گذاشتم و به موقع همراه با داداشی ش بردم خوابودمشون تا صبح سرحال بیدار بشن...

همه چی خوب و با برنامه پیش رفت. دینایی با ذوق و هیجان بیدار شد. لباس پوشید, عکس های اول مهرش رو انداخت و با ذوق فراوون رفتیم که سوار ماشین بشیم. یه دفعه بابا رضایی خیلی خونسرد سوئیچ رو بهم داد و گفت:

- آخ! عطی یادم رفت بهت بگم! ماشین یه قطره هم بنزین نداره! دیشب تو اون ترافیک یک و ساعت و نیم با چراغ روشن بنزین رانندگی کردم!

- رضااااااااااااااااااااااااااا! الان باید بگی! آخه اونم روز اول مهری که همین جوری همه جا ترکیده!

- خوب چیکار کنم! دیشب دیدی که چقدر دیر رسیدم!

- کاش همون دیشب بنزین زده بودی! حالا من چیکار کنم؟!

- شرمنده!

- کلافه

خلاصه! با این خبر هیجان انگیز و روح افزای اول صبح, راهی مدرسه دینا شدیم! همین جوری مادر و دختر گرم صحبت شده بودیم که من یه دفعه حس کردم خروجی بزرگراه رو اشتباهی رفتم!

البته فقط یکی دو متر وارد خروجی شده بودم که شکر خدا خلوت بود! با عرض شرمندگی باید اعتراف کنم که دنده عقب گرفتم و اومدم دوباره تو بزرگراه اصلی, که از شدت حواس پرتی, خروجی درست رو که دقیقا چسبیده به همون خروجی اولی بود رو رد کردم و یه دفعه دیدم که ای دل غافل!!!!! اشتباه کردم! حالا فکر کن ترافیک در حد انفجار!!!!! میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار بابت این اشتباه احمقانه و دردسر ساز!

وقتی اینجوری اشتباه میکنم و عصبی میشم دستم ناخودآگاه میره سمت صورتم و چونه و لپم رو فشرده میکنم. جوری که لبم مثل حالت لب زدن ماهی میشه! طفلی دینا متوجه این حالت عصبی من شد و گفت:

- مامان گم شدیم!

- نه عزیزم! گم نشدیم! فقط من حواسم نبود و خروجی درست رو رد کردم! بذار یه کم فکر کنم! الان یه راه حل مناسب پیدا میکنم!

خلاصه یه کم که رفتم جلو رسیدیم به یه خروجی دیگه که حدس زدم احتمال برگشت به مسیر درست رو بهم میده! ولی از شانس این خروجی طرح زوج و فرد بود و من در روز سه شنبه, پلاک ماشینم زوج بود!

راهنما زدم و کشیدم کنار بزرگراه و به آقای پلیس کنار این خروجی دست تکون دادم که لطفا بیا من کارت دارم. ایشون هم لطف کرد و اومد کنار ماشین ما:

- سلام قربان. ببخشید من خروجی مورد نظرم رو رد کردم و حالا نمیدونم باید چیکار کنم.

با مهربونی نگاهی به دینا که هیجان زده مکالمات ما رو گوش میداد کرد و گفت:

- کلاس اولی عمو جون! نگران نباش! الان مامان از این مسیر برمی گرده و تو رو به موقع به مدرسه می رسونه.

خلاصه! آقا پلیس مهربون به ما اعتماد کرد که واقعا مسیر رو اشتباه رفته بودیم و اجازه داد وارد طرح بشیم و از انتهای خیابون دور بزنیم و دوباره بیفتیم تو مسیر درست!

دینا گفت: مامان من که کلاس اول نیستم. من دارم میرم دوم! ولی به آقای پلیس نگفتم اشتباه میکنه. گفتم خیط میشه!

- خنده کار خوبی کردی مامان جون! برای اون چه فرقی داشت تو کلاس چندمی! فقط میخواست حس خوبی به تو بده!

کلی با دینا گفتیم و خندیدیم اما در تمام این مدت, اضطراب دست از سرم برنمیداشت که اگه تو این ترافیک مسخره, ماشین از بی بنزینی خاموش بشه من چه کنم!

خدا رو شکر به خیر گذشت و دینا قبل از ساعت هفت و نیم به مدرسه رسید! اینجا بود که من یه نفس راحت کشیدم که خدا رو شکر روز اول مدرسه بچه م رو خراب نکردم!

حالا از جلوی مدرسه دور زدم تا دوباره وارد بزرگراه بشم! دیگه رسماً خیابون تبدیل شده بود به پارکینگ! قفل قفل! هر دقیقه, فقط چند سانت ماشینا میرفتن جلو! دیگه گفتم اگه تا اینجا بنزین جواب داد, عمرا تو این ترافیک جواب بده! داشتم خودم رو واسه هل دادن ماشین و کشوندنش به کنار خیابون آماده می کردم!

یه بیست دقیقه ای طول کشید تا ماشین وارد بزرگراه بشه و هر دقیقه که میگذشت اضطرابم بیشتر میشد!

خلاصه خدا رو شکر بزرگراه از خیابونا خلوت تر بود و من بیست دقیقه بعد رسیدم اداره!

وووووووووووای خدای من! باورم نمیشه که بنزین ماشین جواب داد! انگار معجزه شده بود!

همینکه وارد پارکینگ اداره شدم انگار که وارد یه محیط امن و خودمونی شدم. دیگه مهم نبود اگه ماشین روشن نشه! حداقل از وسط خیابون موندن که بهتره!

سر ظهر اومدم و برای اینکه تجربه صبح دوباره تکرار نشه, ماشین رو بردم پمپ بنزینی که نزدیک اداره بود. ولی با اینکه وسط روز بود هنوز از اون حجم ترافیک و رفت و آمد کم نشده بود.

وقتی باک بنزین پر شد, یه نفس راحت کشیدم و خدا رو بابت اینکه امروز اینقدر به من لطف داشته حسابی شکر کردم!

خداییش از قدیم که گفتن: "کار امروز رو به فردا نینداز " خیلی خوب گفتن!

آقا رضا! با شما هستم ها!

نوشته شده در شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مدرسه ها وا شده... همهمه بر پا شده...

بلاخره پاییز برگ ریز هم از راه رسید... تابستون با همه ی خاطراتش تموم شد و رفت و باز رسیدیم به فصل باز شدن مدارس...

دختر گلی ما امسال به کلاس دوم رفت... چقدر زود میگذره این عمر! 

انشالله سال تحصیلی پیش رو سالی پر بار و پر از خاطرات شیرین برای همه ی بچه مدرسه ای ها باشه...

امسال خیلی بیشتر از سالهای دیگه حسی نوستالژیک اول مهر برام زنده شده بود. واقعا دلم میخواست منم اول مهر به مدرسه یا دانشگاه میرفتم.

خوش به حال معلما! هر سال اول مهر رو تو فضای مدرسه تجربه میکنن!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزا به شدت سر شلوغیم و در تدارک...

دخملی ما داره هفت ساله میشه و امسال برای اولین بار قراره تولدش رو با همسن و سال های خودش برگزار کنیم... اونم دوستای مدرسه ش!

هفته پیش یه کارت دعوت براش طراحی کردم و برای همه ی مامانای همکلاسی هاش که وایبر داشتن فرستادم. به این مضمون که جمعه هفت شهریور از ساعت 12 تا 4 بعد از ظهر تولد دخملی ماست!

دیروز (جمعه) حدودای ساعت 12 و نیم ظهر در حال اتاق تکونی بچه ها بودم و قیافه ای مشابه کُزت داشتم که دیدم زنگ زدند! هن هن کنان رفتم پای آیفن که دیدم یکی از مامانای همکلاسی دینا - که حسابی هم آلاگارسون کرده(!!!) بود- پای آیفنه!

در لحظه دوزاریم افتاد که این بنده خدا تاریخ رو دقیق نخونده و فکر کرده امروز (به جای هفته بعد) تولده!

حالا با اون ریخت و قیافه نه میتونستم برم دم در و نه ذهنم یاری میداد که چه کنم؟!

آیفون رو جواب دادم:

- بفرمایید!

- سلام! مامان دوست دینا هستم!

- سلام. حالتون خوبه؟!............................ بفرمایید؟!

- ............ مگه امروز تولد دینا جون نیست؟!

- عزیزم! هفته بعده! هفتم!!!!

- ای وووووووووووووووووووای! ببخشید!

- ..... بفرمایید بالا!

- خیلی ممنون! خداحافظ!

از توی تصویر آیفون دیدم که با سرعت سوار ماشین شد و رفت!

حالا من موندم و عذاب وجدانی شدید! که چه بد شد که نرفتم پایین و اینجوری جواب دادم و ....

خلاصه دوباره برگشتم تو اتاق و دوباره مشغول کُزتینگ شدم که نیم ساعت بعد دیدم گوشی م زنگ میزنه! مامان دوست صمیمی دینا بود!

- الو سلام! حال شما!

- سلام مامان دینا! ببخشید گوشیم وایبرش قطع شده. کوچه تون رو یادم رفته! کوچه چندم بودین؟!

- ای جانم! نکنه شما هم فکر کردین که تولد امروزه!

- آره دیگه! مگه امروز نبود؟!

- نه عزیزم! هفته ی بعده! هفتم شهریور!

- ای وای! پس چرا من اشتباه کردم!

- عیبی نداره. حالا که نزدیکین تشریف بیارین منزل تا بچه ها هم همدیگه رو ببینن! خیلی دلشون برای هم تنگ شده!

- نه! ممنونم! مزاحم نمیشیم! سلام به همسر گرامی برسونین!

- قربون شما.... شما هم!

دیگه با این تلفن دومی وهم برم داشت که نکنه من تاریخ رو اشتباه زدم و الان بقیه مهمونا هم میرسن!!!! رفتم کارت رو روی گوشیم چک کردم! نه خیر! همون هفتم بود! خوب حداقل خیالم راحت شد که اشتباه از سمت من نبوده!

کلی با رضا سر این موضوع حرف زدیم وخندیدیم که ما بزرگترا چقدر مشغله داریم و ذهنمون درگیره که اشتباهاتی از این دست ازمون سر میزنه!

البته من به این نکته هم فکر کردم که شاید چون معمولا رسم نیست که از دو هفته قبل دعوت خواهی واسه مراسمی انجام بشه بنده خداها فرض رو بر آخر همین هفته گذاشتند!

بعله! اصلاً تقصیر من بوده....

 

نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزا هر وقت چشمم به قد و بالای دخملی میافته کلی تو دلم قربون صدقه ش میرم و با خودم میگم:

- چقدر عمر زود میگذره... چقدر ماشالله دخترم بزرگ شده... ماشالله چه قدی کشیده... چقدر میفهمه...

چند وقتی یه که گاهی سعی میکنه تو بعضی کارای خونه کمکم کنه. دیشب تو آشپزخونه جارو دست گرفته بود و داشت واسم جارو میکرد... یه حس غروری هم بهش دست داده بود که دلم واسش ضعف رفت...

جدیدن سوالاش خیلی رنگ و بوی بزرگونه به خودش گرفته... سوالایی می پرسه که حتی هنوز واسه منم سواله و یا خودمم پاسخ روشن و قابل اتکایی بهش ندارم:

- مامان! اینکه میگن خدا همه جا هست یعنی چی؟

- مامان! بعد از اینکه دینا تموم بشه چی میشه؟!

از سوالای مربوط به فلسفه خلقت و آفرینش و خدا که بگذریم سوالا و نظرات انتقادی ش به قوانین کشورمون هم جالبه!

دیروز جلوی آینه وایساده بودم و داشتم ابروهام رو کمی مرتب میکردم که دیدم اومده پیشم و میگه:

- مامان! من چرا نمیتونم الان ابروهامو بردارم!

بهش میگم اولا که الان برات خیلی زوده. بعدش هم تو کشور ما دخترا تا قبل از دیپلم گرفتن اجازه این کار رو ندارن, مثل همون قضیه حجاب گذاشتن و ... بعدش میگه آخه این چه قوانین زورکی یه؟! چرا هیشکی اعتراض نمیکنه؟!!!!!!!

بهش میگم: حالا باز زمان شما که خوبه! تو زمان ما خانواده ها هم اجازه نمیدادن که تا قبل از ازدواج کردن دست به ابروهامون بزنیم!

بعدش میبینم یه دو سه ساعت بعد دوباره اومده و میگه:

- مامان! تو چند ساله با بابا ازدواج کردی؟

- ده ساله عزیزم!

- یعنی تو همه ش ده ساله داری ابروهات رو برمیداری؟!

دیگه نخواستم بهش بگم که نه خیر! من خیلی سرکش تر از این حرفا بودم و به عنوان پیش قراول خواهرام این تابو رو تو خونه مون شکستم و تو دوران دانشجویی دست تو ابروهام بردم!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

میشه گفت خیلی آدم اهل حرف های خاله زنکی نیستم. حالا این بحثا میتونه مربوط به یه مسئله خانوادگی باشه یا یه مسئله اداری. تا حد رفع کنجکاوی در جریان امور قرار میگیرم اما سعی میکنم خیلی بهش دامن نزنم. یعنی صرفا به عنوان یه جمله ی خبری میره تو ذهنم و همونجا می مونه! و در اکثر مواقع هم زودی فراموش میشه!خیلی قابلیت بازپخش اخبار و اتفاقات رو ندارم!

تا حالا اونقدر پیش اومده که رضا ازم پرسیده: راستی فلان جریان خانوادگی به کجا کشید؟! و من چون خیلی پیگیر موضوع نبودم و اطلاعی از نتیجه و اتقاقای بعدی نداشتم که به رضا بدم!

خیلی پیش اومده که به شوخی بهم گفته: تو اصلا پایه خوبی واسه غیبت کردن نیستی! حالا جالبه که خود رضا هم تو این موضوع از من بدتره و واقعاً دو تایی مون رو بچلونی نه اطلاعات دسته اولی از کسی داریم و نه پیگیر موضوعات جاری اطرافمون هستیم!

چند وقتی یه تو اداره احساس نا امنی شدیدی میکنم. اصلاً جرات نمیکنم در مورد فرد یا افراد یا اتفاقاتی که دور و برم میافته با همکار دیگه ای درد دل کنم.

یکی دو بار پیش اومده بود که از کار همکارام ناراضی بودم و تو یه شرایط خاصی که پیش اومده بود جلوی یکی دیگه ازشون یه گله گی کردم! بعدش تمام و کمال عین حرفای من و یا حتی شدیدترش رو از زبون خود همکاری که در موردش گله کرده بودم شنیدم!

شاید با خودتون بگین: خوب تو کار بدی کردی که پشت سرش غیبت کردی!

آره! کلیت کارم درست نبوده! اما بابا به خدا منم آدمم. اکثر اوقات دارم مثل بلدوزر کار میکنم و تحمل کم کاری یا بی دقتی های تکرار شونده اونا رو ندارم! بلاخره تو هشت ساعتی که تو اداره در کنار همیم و بیشتر ساعات مفید روزمون رو در کنار هم میگذرونیم طبیعی یه که گاهی از دست هم کلافه و گله مند بشیم!

حالا این وسط آیا درسته که نقش کامل کننده زنجیر اطلاعات رو بازی کنیم و هر چی به گوشمون رسید مثل دو امدادی تحویل نفر بعدی بدیم و یا علی از تو مدد!

همکار عزیز! حالا من اومدم پیش تو یه درد دلی کردم! شاید اونروز حالم بد بوده! شاید عصبانی بودم از دست یکی دیگه! شاید دچار یه سوء تفاهمی بودم که مروز زمان خود به خود حلش میکرد! تو باید صاف بری بذاری کف دست طرف!

آخه اگه کار هر روز من بود! یا من آدم پشت سر حرف بزنی بودم؛ خوب قبول! اما آخه بی انصاف از این کار چی به تو میرسه!

اول به خودم میگم: کاش بتونیم تو مواقع عصبانیت و ناراحتی, بیشتر خودمون رو کنترل کنیم و حرفی نزنیم که بعدا از گفتنش پشیمون و یا شرمنده بشیم!

بازم به خودم میگم: کاش وقتی طرف درددل قرار میگیرم, سنگ صبور باشیم و امانت دار! دو به هم زنی فرقی با خیانت در امانت نداره!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از وقتی خبر کودک آزاری در یکی از مهدهای کشور رو توی اخبار و توی اینترنت خوندم اونقدر حالم بده که نگو...

نمیدونم چند نفر از شما دوستان فیلم این اتفاق رو دیدین... اونقدر متاثر کننده است که نگو...

یکی از کارکنای اون مهد به بچه ای که طاق باز روی زمین و بین پاهای خودش خوابونده به زور غذا میده و بچه هی از دهنش غذا رو بیرون میده و اون باز دوباره غذا رو میچپونه تو دهن بچه! یعنی هر لحظه قلبم داشت وایمیستاد که این بچه الان غذا میپره تو گلوش و خفه میشه...یا الان بالا میاره و باز خطر خفگی وجود داره!  آخه کدوم آدم وحشی و روانی اینجوری به بچه غذا میده... بعدش هم که از غذا خوردن بچه نا امید میشه بچه رو کتک میزده و موهاش را می‌کشه و به سمت دیوار هلش می‌ده...

الهی بمیرم واسه دل این بچه, واسه مادرش و همه ی مادرایی که بچه شون مهد کودک میره...

یعنی دلم آشوبه... انگار این بلا سر بچه های خودم اومده...

تنها تسلی اندکی که میتونم به خودم بدم اینه که اون مهد تعطیل شد!! فقط همین!

یعنی اگه اون فیلم گرفته و پخش نشده بود, همچنان این وحشی بازی ها تو اون مهد ادامه داشت! خدا میدونه چند تا مهد دیگه هست که توشون با بچه های بیگناه مردم اینجوری رفتار میشه!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak