Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fourth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

از وقتی خبر کودک آزاری در یکی از مهدهای کشور رو توی اخبار و توی اینترنت خوندم اونقدر حالم بده که نگو...

نمیدونم چند نفر از شما دوستان فیلم این اتفاق رو دیدین... اونقدر متاثر کننده است که نگو...

یکی از کارکنای اون مهد به بچه ای که طاق باز روی زمین و بین پاهای خودش خوابونده به زور غذا میده و بچه هی از دهنش غذا رو بیرون میده و اون باز دوباره غذا رو میچپونه تو دهن بچه! یعنی هر لحظه قلبم داشت وایمیستاد که این بچه الان غذا میپره تو گلوش و خفه میشه...یا الان بالا میاره و باز خطر خفگی وجود داره!  آخه کدوم آدم وحشی و روانی اینجوری به بچه غذا میده... بعدش هم که از غذا خوردن بچه نا امید میشه بچه رو کتک میزده و موهاش را می‌کشه و به سمت دیوار هلش می‌ده...

الهی بمیرم واسه دل این بچه, واسه مادرش و همه ی مادرایی که بچه شون مهد کودک میره...

یعنی دلم آشوبه... انگار این بلا سر بچه های خودم اومده...

تنها تسلی اندکی که میتونم به خودم بدم اینه که اون مهد تعطیل شد!! فقط همین!

یعنی اگه اون فیلم گرفته و پخش نشده بود, همچنان این وحشی بازی ها تو اون مهد ادامه داشت! خدا میدونه چند تا مهد دیگه هست که توشون با بچه های بیگناه مردم اینجوری رفتار میشه!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

جمعه بعد از ظهر قصد کردیم که یه سر به خونه ی مامانم اینا بزنیم تا هم دیداری تازه کنیم و هم تولد مامان رو  حضوری - با دو روز تاخیر-  تبریک بگیم. البته تو روز خودش تلفنی تبریک گفته بودیم. از اونجایی که مامان اینا و خواهر بزرگه تازه از مسافرت برگشته بودند فرصت نشده بود که در خصوص کادو با خواهر برادرا مشورت بکنیم, این بود که گفتیم واسه خالی نبودن عریضه با یه دسته گل فعلاً تبریک حضوری رو برگزار کنیم تا بعد!

تا پیشنهاد خرید گل رو با رضا مطرح کردم یه دفعه دیدم اون دو تا وروجک هم مشتاق شدند که برای ما هم گل بخر! سری قبل هم که برای روز معلم میخواستم واسه خاله ی رضا گل بخرم, تا برای این دو تا وروجک هم گل نخریدم, رضایت ندادند از گل فروشی بیایم بیرون!

بهشون گفتم: ما داریم به مناسبت تولد مامان بزرگ گل میخریم. بعدش هم برای شما بخریم ممکنه پسر خاله هم که اونجاست دلش بخواد!

دینا: خوب برای اونم بخریم!

- آره خوبه آدم واسه همه گل بخره, اما باید یه مناسبتی داشته باشه. اگه قراره بی مناسبت گل بخریم , خوب همون ماه قبل برای هر دوتون بی مناسبت گل خریدم. اما دلیل نمیشه هر بار که خواستم واسه کسی گل بخرم شما هم بخواین!

سورنا: تو رو خدا واسه ما هم گل بخر!

من: شما هر روز اجازه دارین برای خودتون یه چیزی بخرین. سهمیه ای امروزتون رو صبح خرید کردین. پس خریدِ گلِ بی مناسبت, باشه واسه یه روز دیگه که هنوز از سهمیه خریدتون استفاده نکردین!

خلاصه این بحث ادامه داشت تا رسیدیم به گل فروشی. چهار نفری با هم و ارد گلفروشی شدیم و شروع کردیم به انتخاب گل. تو این فاصله وروجکا هم بی توجه به صحبت های توی ماشین داشتن واسه خودشون گل انتخاب میکردند! اون هم از نوع گل رز آبی!

من گلهای انتخابی برای مامان رو دادم به صاحب مغازه گلفروشی تا برامون بپیچه. بچه ها هم اصرار داشتند که از اون رزهای آبی بردارند. بهشون گفتم:

- ما حرفامون رو توی ماشین با هم زدیم. امروز شما سهمیه خرید ندارید. باشه برای دفعه ی بعد.

سورنا: تور و خدا! تو رو خدا به خدا برام از این آبی ها بخر!

من رو به رضا: بابایی میشه با سورنا برید بیرون قدم بزنین تا کار ما تموم بشه؟

رضا و سورنا رفتند بیرون. دینا همیشه تو این جور مواقع خیلی بهتر و منطقی تر از سورنا برخورد میکنه و بهتر به قوانین خونه احترام میذاره. اینه که خیلی آروم کنار من وایساد تا کار پیچیدن دسته گل تموم بشه.

نزدیک اتمام کار بود که دوباره پدر و پسر وارد مغازه شدن و دوباره سورنا شروع کرد به نق زدن.

داشتم پول دسته گل رو حساب میکردم که دیدم همکار آقای گلفروش بی توجه به حرفای من رفت و یه شاخه رز آبی برداشت و کوتاه کرد و داد به سورنا!

سورنا هم با ذوووووووووووووق اونو گرفت و رفت به سمت در...

اصلاً خشکم زد و وا رفتم. یه جورایی هنگ کردم.

نمیدونم چرا در اون لحظه حرف دلم رو به اون آقا نزدم. ایشون با خودش چی فکر کرده بود؟! یعنی فکر کرد اونقدر خسیسم که برای دل بچه م حاضر نیستم یه شاخه گل بخرم؟! یا چی؟

اومدم همه ی اینا رو بهش بگم اما دهنم قفل شده بود! ترجیح دادم بیام بیرون و موضوع رو با بچه ها حل کنم. دینا بچه م بغض کرده بود که چرا سورنا گل داره و اون نداره... خیلی موقعیت بدی بود.

سعی کردم به خودم مسلط بشم. خیلی آروم به رضایی گفتم : خیلی دلم میخواست گل رو از دست سورنا بگیرم و بهش پس بدم. اما هنگ کرده بودم. میدونم کار غلط بود و باید همون جا به رفتار ایشون واکنش نشون میدادم ولی خوب اشتباه کردم!  اوضاع مناسبی نیست. دینا الان از اینکه صبوری کرده اصلا حس خوبی نداره. حلقه ی اشک تو چشماش رو ببین! حس مغبون شدن داره...

اینو که گفتم رضایی رو به سورنا گفت: سورنا! اون شاخه گل رو بده به من. مامان به شما توضیح داد که امروز شما نمیتونین گل بخرین.

- نههههههههههههههه! خود آقاهه بهم داد! من نخریدم!

- اون آقاهه کارش درست نبود. البته خبر هم نداشت که شما خرید امروزتون رو کردین!

- نه! می میدم!

- پس من مجبورم ماشین رو نگه دارم تا شما فکرات رو بکنی! وگرنه نمیتونیم امروز بریم خونه ی مامان بزرگ!

- ................خوب بااااااسه! اصلا بیا بگیرس!

یه کم بعدش نق زد و گریه کرد. اما دید که با اینکارا چیزی عوض نمیشه. این شد که کم کم آروم شد و اصلا فراموش کرد که چه بر سر اون تک شاخه گل رز آبی اومد!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

جمعه صبح جشن الفبای دینا بود.... خانواده ی شمعدانی ما به همراه بابا بزرگ و عمه جون, تو این جشن شرکت کردیم و الحق که خیلی جشن خوب, زیبا و خاطره انگیزی رو برامون رقم زدند...

جشن تقریباً دو ساعت طول کشید و در تمام این مدت, این بچه های کلاس بودند که با هنرمندی هر چه تمام تر, اعلام برنامه کردند, شعر خوندند, تاتر بازی کردند, اجرا کردند و در نهایت رقصیدند... هماهنگی و نظم بچه ها حاکی از ساعتها زحمت و تلاش معلم و مسولین مدرسه بود... دو ساعت شاد و پر از لحظات احساسی... جوری که به هیچ وجه نمیتونستی جلوی اشک شوقت رو بگیری... دیگه با خوندن ترانه ی مادر این اشک تبدیل به بارون بهاری شد و کم بود با سکسکه هم همراه بشه...

دخترک شیرینم... با سواد شدنت مبارک باشه عزیزم...

در کنار همه شوق و ذوق باسواد شدن دخترکم, دغدغه ی تابستون و پر کردن اوقات فراغت و باقی داستانا, حسابی ذهنم رو مشغول کرده.

بچه ها تا 24 خرداد تعطیلند و بعدش تا آخر مرداد میتونن تو کلاسهای تابستونی مدرسه شرکت کنن. که در این بین کلاس های زبان تو روزهای زوج اجباری یه!!!!! یعنی به هر حال باید اون روزا بره مدرسه! بعد کلاسها هم حداکثر تا یک بعد از ظهره! این یعنی به اجبار باید سرویس هم بگیریم! حالا همه ی اینا به کنار... خوب بچه ساعت یک کجا بره که تنها نباشه!

از یه طرف خود دینا دلش نمیخواد اصلا تابستون کلاسی داشته باشه! که البته روزهای اول طبیعی یه و من مطمئنم بعد از مدتی خودش دوباره دلش هوای دوستاش رو خواهد کرد.

و همه ی این ها یعنی: دردسرهای یه مادر کارمند هیچ وقت تمومی نداره ...!

نوشته شده در دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سالهای اول جنگ بود. یادمه یه جور بدی سرما خورده بودم که سینوسام همه چرکی شده بود. جوری که به چشمام هم زده بود و چشمام بدجوری عفونی شده بود و باز نمیشد. اوضاعی بود!

همون جور با چشمای نیمه باز و دست تو دست مامان رفتیم مطب دکتر. یادمه مطبش طبقه دوم یه ساختمون بود. تو مطب منتظر نوبتمون نشسته بودیم که یه دفعه صدای هم همه و شادی و بوق بوق ماشینا بلند شد. کنجکاو شدم که صدای چیه. از لای پرده کرکره ای اتاق انتظار, در حالی که سعی میکردم با پا بلندی, قدم رو به شیشه ی پنجره برسونم به سختی بیرون رو نگاه کردم. فقط ترافیک میدیم و صدای بوق بوق میشنیدم. با تعجب رو به مامان گفتم:

- چی شده مامان؟ تصادف شده؟

- نه به نظرم یه اتفاق خوب افتاده. مردم خوشحالن... نگاهاشون به هم به دعوا نمیخوره!

همون موقع نوبتمون شد و رفتیم تو اتاق آقای دکتر. دکتر یه پیرمرد مهربونی بود. تا منو دید گفت:

- عجب پا قدمی!

مامان پرسید: چی شده آقای دکتر؟!

- مگه اخبار رو نشنیدین؟

- نه آقای دکتر. ما الان یه ساعتی هست تو مطب شما منتظریم. از بیرون خبری نداریم. ولی خیلی شلوغ پلوغه...

- خرمشهر آزاد شد!

من: مامان مگه اسیر شده بود؟

دکتر: (با خنده) آره اسیر شده بود! بیا جلو ببینم! تو با خودت چیکار کردی؟ خوره ی کولری؟!

- خوره؟!

- حتما همه ش زیر کولر خوابیدی که اینجوری سینوسات چرک کرده؟

- نه! با موهای خیس خوابیدم. آخه موهام دیر خشک می شه. حالا کی اسیرش کرده بود؟

دکتر - صدام! خدا ازش نگذره...

مامان: خدا ازش نمی گذره... خدا جای حق نشسته.

از مطب که اومدیم بیرون, اونقدر خیابونا شلوغ شده بود که تا خونه رو پیاده برگشتیم. ولی در طول راه کلی شکلات نصیبم شد که مردم همین جوری بین هم پخش می کردن! اما چه فایده! مامان همه شو ازم گرفت! گفت هر وقت خوب شدی میتونی بخوری!

- مامان! یعنی شکلاتای من الان پیش تو اسیرن؟! یعنی تو صدامی!

- نه! پیش من امانتن! زبونت رو گاز بگیر بچه! خدا مرگ بده صدامو! 

نوشته شده در شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

مگه دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتنه؟ مگه دست تو کیف و جیب دیگران کردنه؟

مگه دزدی فقط یعنی برداشتن بی اجازه ی اموال دیگران؟!

به نظر من نادیده گرفتن هر چیزی که به نوعی مال دیگری یه یعنی دزدی!

حالا این چیز میتونه پول باشه, وقت باشه, حریم باشه, خلوت تنهایی باشه, و یا در کل, حق باشه!

چرا ما به راحتی به خودمون اجازه میدیم که حق دیگران رو به خاطر خوشایند خودمون نادیده بگیریم...

یه نگاه به دور و برمون بندازیم... بساط حق خوری تا دلت بخواد به راهه! اگه قرار بود این بخور بخور, دقیقا تو صورت افراد مشخص بشه, آدمای دور و برمون (و حتی خودمون) دائم با دهان پر و جنبان رویت می شدند!

بذارین چند تا مثال دم دستی براتون بزنم:

- تعطیلی آخر هفته ست و چون هوا خوبه, قرار گذاشتی که ناهار رو خانوادگی تو فضای سبز یه پارک بخورین. چون هوا واقعا خوبه, این فکر به ذهن آدمای دیگه هم خطور کرده و در اطرافِ جایی که نشستی, چند خانواده یا گروه جوون هم اطراق میکنن. چقدر هوا عالیه و چقدر سکوت این فضا برات دل انگیزه! هنوز مزه سکوت تو فضای سبز خیلی زیر دندونت نیومده که یه هو صدای دوپس دوپس یه آهنگ شلم شوریا تمام این سکوت رو ازت میدزده! بعله! جوونای یه کم اونورتر تمام درهای ماشینشون رو باز کردند تا آهنگ دلخواه خودشون رو با آخرین درجه بلندی صدا, به زور به خورد همه ی آدمای اون اطراف بدن! واااای به حال زمانی که با این آهنگا هیچ رقمه ارتباط نگیری و فقط مته ای باشن رو اعصاب نه چندان آرومت!

- توی اتوبان داری رانندگی میکنی و میخوای از یکی از خروجی ها وارد یه مسیر دیگه بشی. خروجی مورد نظر ترافیک سنگینی داره و تو در عین اینکه خیلی عجله داری اما منتظری تا آروم آروم با صف ماشین های روبرو بری جلو... یه دفعه چند تا آدمی که فکر میکنن فقط وقت اونا ارزش داره و چقدر هم دست فرمون دارن و لایی کشی شون حرف نداره, چند تا لاین مزاحم در مسیر خروجی تشکیل میدن و بی توجه به وقت و زمان آدمایی که زودتر از اونا تو این صف قرار گرفتن, زور چپون خودشون رو تو صف جا میدن و دِ برو که رفتی! بعدش هم از توی آینه ی جلو, به تو که به هیچ عنوان دلت نمیخواسته به این متجاوزین راه بدی, نیشخند میزنن که : خووووب حالتو گرفتم! دیدی چقدر زرنگم!!!!!

- تو اداره باید توی یه جلسه شرکت کنی. ساعت جلسه مثلاً دو بعد از ظهر تعیین شده. ساعت یه ربع به دو مدیر صدات میکنه و در مورد یه گزارشی چند تا سوال ازت میکنه. تو در عین اینکه سعی میکنی درست و دقیق جواب بدی, اما استرس داری که نکنه به اون جلسه دیر برسی. اینه که با شرمندگی نزدیکای ساعت دو عذرخواهی میکنی که باید به جلسه دیگری بری. مدیر با خنده بهت میگه: آخه کدوم جلسه تو این مملکت راس ساعت شروع شده که این دومی ش باشه!! و تو میگی: اگر هم نشه من خودم رو موظف میدونم که سر وقت تو جلسات شرکت کنم. میری جلسه و با کمال تاسف می بینی باقی شرکت کننده ها بی توجه به وقت دیگران مثل لشگر شکست خورده با ده دقیقه الی نیم ساعت تاخیر وارد جلسه میشن و در نتیجه جلسه ی ساعت دو, ساعت دو و نیم شروع میشه!

اینا همه دزدیه... اینا همه نادیده گرفتن حقوق شهروندیه... اینا همه تجاوز به حقوق دیگرانه!

چرا همین ماها وقتی تو یه کشور دیگه شاهد نظم و رعایت حقوق دیگران هستیم اینقدر به به و چه چه میکنیم. خوب مگه غیر از اینه که خودمون باعث این بی عدالتی ها میشیم؟!

کاش بار بعدی که خواستیم صدای ضبطمون رو واسه دل خودمون بالا ببریم, یه لحظه حق دیگران رو به یاد بیاریم. من نباید توی یه جای عمومی نظر خودم رو به دیگران تحمیل کنم!

بار بعدی که دیرمون شده بود و خواستیم بی توجه به دیگران, لایی بکشیم و بی نوبت راه بگیریم, یادمون باید: من نباید حق دیگران رو نادیده بگیرم! وقت اونا هم به اندازه وقت من ارزش داره!

کاش بار بعدی که جلسه دعوت شدیم, به احترام خودمون و دیگران, به موقع سر جلسه حاضر بشیم...

یعنی میشه یه روزی - تو آینده نچندان دور - که توی یه کشور دیگه شاهد رعایت حقوق دیگران بودیم تو دلمون بگیم:

چه خووووب! اینجا هم مثل ایرانه!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

گفته بودم که اول سال واسه خودم یه ویش لیست (لیست آروزها) درست کردم! یه بندش رو دیروز گفتم (دوست شدن با آب و شنا)

یکی دیگه از بندهای اون  اینه که دو الی سه کیلو وزن کم کنم. البته برای من که وزنم زیاد نیست, کم کردن همین دو سه کیلو خیلی سخته. چون این دو سه کیلوئه اضافی, موضعی یه! آخه این چه حکایتی یه که من هر چی میخورم یه راست میچسبه به شکم و رونم! چی میشد لااقل چند گرمش جمع میشد توی صورتم یا دستم؟!

خوب طبعا در این مورد (انتقال وزن اضافی به صورت و دست!) که کاری از دست خودم برنمیاد ولی در راستای وزن کم کردن از همین امروز می خوام شروع کنم.

هفته پیش یه شب به جای شام سالاد خوردم. خوب به خاطر بچه ها و ناهار فردای رضایی من هر شب غذا میپزم و خداییش وقتی غذای گرم روی گاز آماده و هی و حاضر باشه, کیه که دلش بیاد قیدش رو بزنه و نخوره. اما اونشب هر طوری بود خودم رو کنترل کردم و فقط سالاد خوردم. اونقدر اثرش واضح بود که نگو. اما خوب با عرض شرمندگی میدونین بعدش چی شد؟! از فرداش حس میکردم همه ش گرسنه م! و برای رفع گرسنگی م با اشتهای هرچه تمام تر میخوردم!

به نظرم باید یه رژیم غذایی مناسب رو پیش بگیرم . باید سهم میوه و سبزیجات رو تو وعده های غذاییم بیشتر کنم....

من میتونم! خیال باطل

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

اگه قرار باشه خودمو تو طبقه بندی " شجاع, بینابین و ترسو " جا بدم, فکر کنم عنوان سردسته ی ترسو ها همچین برازنده م باشه!

منظورم از ترس, بیشتر ترس از موقعیت های هیجانی یه! نمیدونم آیا این برنامه ی "آدرنالین" شبکه من+ تو رو تا حالا دیدین! یعنی من عمراً بتونم برای یک صدم ثانیه هم که شده, جای اون آدما باشم!

ترس از بلندی و ارتفاع, ترس از آب, ترس از سقوط آزاد و ....

ترس از آب قبلاً اینقدر شدید نبود. اما وقتی اولین دوره آموزش شنا رو داشتم میگذروندم, این ترس شروع شد و وقتی یه روز ناغافل تو قسمت عمیق دستم از میله کنار استخر جدا شد و داشتم غرق میشدم, این ترس شدت گرفت و هر روز هم بیشتر از قبل شد. جوری که دیگه توی استخر یه لحظه هم نمیتونم شنا کنم و اگه گاهی به اصرار دوستان گذارم به استخر بیفته فقط تو آب راه میرم!!!!!!!

شاید باورش براتون سخت باشه اما حوضچه ی جکوزی هم برام دلهره آوره و حس غرق شدگی بهم میده! این در حالی یه یکی از رویاهام اینه که بتونم شنا کنم و ترس از آب نداشته باشم.

توی پارک های آبی هم, این ترس دست از سرم بر نمیداره و من عمرا بتونم از یکی از این سرسره های آبی سر بخورم و بیام پایین! یه بار تو یکی از این پارک ها, دیگه بر اثر اصرار دیگران و اینکه برو این تونل آبی ترس نداره و ..., دل به دریا زدم و وارد تونل سرسره ای شدم. واااااااااااااای! چشمتون روز بد نبینه! از وسطای تونل اونقدر جریان آب تو صورتم میخورد که نمیتونستم نفس بکشم. حس ترس و خفگی داشت منو تا مرز سکته پیش میبرد. تازه این در حالی بود که بدترین قسمتش هنوز مونده بود. و اون اینکه ته تونل وارد یه حوضچه پر آب میشدم و دیگه تا از ته حوض بیام بالا رسماً خفه میشدم! مسیر چند ثانیه ای این تونل, یه قرن برام طول کشید و وقتی با هزار تقلا و دست و پا زدن اومدم روی آب, انگار که چه خطری از سرم گذشته! یه ده دقیقه ای طول کشید تا ضربان قلب و تنفسم عادی بشه. بعدش هم مثل یه جوجه ای که همه ی بال و پرش خیش شده رفتم و یه جا کز کردم و لحظه شماری کردم که کی از این پارک لعنتی میریم بیرون!

اینا همه در حالی بود که شاهد شور و شوق و هیجان دیگران بودم که چند باره هر وسیله هیجان انگیز آبی رو امتحان میکردند و از ذوق و شعف جیغ میزدند...

ای خدا! پس چرا من نمیتونم؟!

خودم تقریباً میدونم که اگه یه ذره با آب دوست تر بودم بخش عمده ی این ترس و دلهره فروکش میکرد. اما هر بار که باز با آب روبرو میشم انگار میرسم سر پله اول! درست نمیشه که نمیشه!

حالا امسال واسه خودم ویش لیست (لیست آرزوها) تهیه کردم و یکی از اونها, آشتی با آب و استخر و شناست!

منتظرم مدرسه دینا تموم بشه تا طی یه اقدام انتحاری کلاش شنا ثبت نام کنم!

هر روز هم با خودم زمزمه میکنم که : من میتونم! استرس

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

تا حالا شده تصادفی و یا حتی تعمدی, پیام ها و اس ام اس هایی که بین آقایون رد و بدل میشه رو خونده باشین. خصوصا این روزها که تب اس ام اس هاس گروهی وایبری فراگیر شده و دم به دقیقه صدای رسیدن یه اس ام اس وایبری به گوش میرسه!

من و رضایی عادت داریم وقتی یه اس ام اس خنده دار یا ویودیوی جالب به دستمون می رسه با همدیگه به اشتراک می ذاریم! بلا به دور! اس ام اس هایی که به دست رضایی می رسه همه 18+ و قابل خوندن جلوی جمع نیست! دیگه جوک های تصویری که عمررررررررراً! جوری که دیگه پریروزا صدای خود رضا هم دراومده بود که چرا این روزا دوستاش اینقدر جوک های دِرتی رد و بدل می کنن!

تو اغلبشون هم محوریت بساط خنده و شوخی, جنس مونثه! و به انحای مختلف از این جنس استفاده ابزاری میشه. موضوعات بحث هم همه حول و حوش س../ک../س.. و اندام های مربوطه می چرخه!

شاید این موضوع و این محوریت از دید آقایون طبیعی و عادی باشه و با خودشون بگن: بابا اینا جوکه! فقط می خوایم دور همی شاد باشیم! اما ته ته همه ی این شوخی یا یه واقعیت تلخ مستتره! واقعیتی که میتونست تلخ نباشه و نشأت گرفته از خلقت باشه! اما متاسفانه تو کشورهایی که مرد سالاری ارثیه نیاکان شونه, این دید جنسیتی تو همه چی بدجور تو ذوق میزنه.

چرا باید اصلا جنسیت باعث طبقه بندی آدما بشه؟ چرا باید به مرد به دید جنس اول نگاه کرد و به زن جنس دوم! خوب مَرد, مَرده و زن, زن! هر کدوم خلقت مجزا و ویژگی های منحصر به فرد خودشون رو دارن. درسته که ما زن ها از عهده خیلی از کارهای مردا بر نمیآییم. اما اونا هم متقابلاً از انجام خیلی از مهارتهایی که ما زنا داریم عاجزند!

نمیخوام اینجا یه بحث فمینیستی راه بندازم. چون نه بهش اعتقاد دارم و نه اهلش هستم و نه بلدم در مورد بنویسم. اما اخیراً این موضوع خیلی ذهنم رو مشغول کرده که چرا مردا اینقدر به زن ها به دید جنسیتی نگاه میکنن! انگار که خدا زنان را آفریده تا فقط یه نیاز رو در دنیا برآورده کنن! و اونم نیاز ج. نسی آقایونه!

تو حرف ها و شوخی ها و در گوشی هاشون, انگار همه ی کارهایی که زنان انجام میدن به سخره گرفته میشه و تو دلشون میگن: بابا اینقدر زور نزن! تو رو چه به این کارا! برو بشین تو خونه بچه داری ت رو بکن! حالا یکی با لحن مودبانه تر و یکی با لحن بدتر!

دیروز توی یه کوچه ی باریک یا خانومی میخواست بین دو ماشین, ماشینش رو پارک کنه! خداییش جا خیلی تنگ بود و یه آقا هم - که ادعاش میشه- به سختی میتونست ماشین رو تو اون جای تنگ پارک کنه! اگه بدونین ماشین های پشت سری - که همه آقا بودند - چه کردند! بوووووووووووق! بووووووووووووق! یعنی طفلکی بعد از یه بار تلاش, اونقدر هول شده بود که دیگه بی خیال شد و از خیر پارک کردن گذشت! حالا اگه تو خونه به یه آقا آدرس بدی که فلان چیزو از فلان طبقه ی کمد برام بیار, عمراً بتونه بدون سوال و جواب اضافی پیداش کنه! خداییش ما خانوما اینقدر این موضوع رو تو سر آقایون میکوبیم که اونا عدم توانایی خانوما تو پارک دوبل رو تو سر ما میزنن!!!!!

بابا جان! شما توانایی هاتون یه چیزه و ما زنان هم چیزهای دیگه! قرار نیست هر کاری رو شما مردان خوب بلدین ما هم و یا برعکس!

چرا تا چشمتون به ما میافته فقط حس میکنین که به درد یه چیز میخوریم!!!!!!!!!!!!

آقایون! قبل از اینکه در مورد ما به چیز دیگه ای فکر کنین, یادتون باشه که ما هم آدمیم! مثل شما!

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

- سورنا: مامان دیروز اونقدر همه چی خوردم که بالا گرفتم! واسه همین آیلار زون (جون!) شلوارمو عوض کرد!

اولش یه لحظه فکر کردم  منظورش اینه که جیش کرده و برای همین شلوارش عوض شده! اما یه دفعه فهمیدم منظورش از بالا گرفتن,  "بالا آوردنه " (گلاب به روتون البته!) !!!!

- از وقتی که پروژه مهد کودک رفتن سورنا کلید خورده, سوالی که هر شب و هر روز و هر ثانیه فکر سورنا رو مشغول کرده و دم به دقیقه ازمون میپرسه اینه که: مامانی! من امسب بخوابم فردا مدرسه می میرم (نمی رم) ؟!!!! و هر روز رو به امید رسیدن چهارشنبه شب می گذرونه تا این جواب رو از ما بشنونه: " نه عزیزم! فردا مدرسه تون تعطیله!"

حالا جالبیش به اینه که توی مهد بهش خوش میگذره و موقع برگشتن با چهره ای شاد اونو از مهد تحویل می گیریم! مربی ش هم همیشه میگه که خیلی توی مهد شاد و پویاست!! صبح ها هم که با رضایی میره مهد, خیلی راحت حاضر میشه و راحت از رضا خداحافظی میکنه! حالا این سوال دیگه چه صیغه ای یه, به قول انگلیسی ها "الله و اعلم!"

- یه روز صبح آخر هفته, وقتی سورنا از خواب بیدار شد و چشماش رو باز کرد, بهش گفتم: وای! این فرشته ی زیبا رو ببین که از خواب پا شده! این پسر عشقولی منه! که دیدم از جاش بلند شد و پشت کمرش رو به من نشون داد و گفت: نخیرم! مامان خانوم من که فرسته نیستم! ببین من بال ندارم! 

- یه روز که حسابی این آق پسر شیرین زبون شده بود و منم عشقولی خونم زده بود بالا, گرفتمش تو بغلم و هی فشارش دادم و گفتم الان یه لقمه ت می کنم. می خوام قورتت بدم! یه دفعه دیدم یه اخمی کرد و با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت: مامان خانوم! یعنی نمیدونی من غذا نیستم! آدمو که نمیسه خورد! 

- این گل پسر ما عاشق مرد عنکبوتی یه و هر جا میریم و هر چی میبینه, مثل عقاب چشمش عکسای مرد عنکبوتی رو اسکن و شکار میکنه و اصرار میکنه که اینو برام بخرین! در راستای همین علاقه ی وافرش, خیلی دلش میخواست که لباس مرد عنکبوتی داشته باشه و ما هم عیدی براش یه دست خریدیم. وقتی این لباس رو تنش میکنه دیگه روح مرد عنکبوتی هم درش حلول میکنه و همه حرکات و وجناتش میشه عین ایشون! چند روز پیشا باز هوس پوشیدن این لباس به سرش زد و وقتی پوشید شروع کرد به جنگولک بازی و یه نموره هم اذیت کردن دینایی! هی دستش رو به علامت تار پرت کردن رو به دینا می گرفت و میزد تو دل دینا! بهش گفتم: پسرم انگار یادت رفته که مرد عنکبوتی کسی رو اذیت نمیکرد, فقط به دیگران کمک می کرد! تو الان داری خواهریت رو ناراحت میکنی! یه دفعه بی مقدمه گفت: آخه لباسم یه اسکالی (اشکالی) داره! من چون زوراب (جوراب!) مرد عنکبوتی پام نیست, نمیتونم کمک کنم! الان من بدجنس شدم! برام زورابسو بخرین قول میدم که دیگه فقط کمک کنم!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

حتماً براتون اتفاق افتاده که گاهی خوابی که میبینین اونقدر رنگی و اونقدر واضح و با تموم جزئیاته که وقتی بیدار میشین باورتون نمیشه که تو خواب اونا رو دیدیدن!

یادمه حدود 4 ساله بودم که یه روز صبح از خواب پا شدم و یادم اومد که خوابی دیدم که دو تا خواهرای دیگه م هم توی خوابم بودند. اونقدر این خواب واضح و نزدیک و باورپذیر بود که فکر میکردم خواهرام هم باید خواب منو یادشون بیاد! هی ازشون میپرسیدم یادتونه تو خوابم اینکار رو کردیم. یادتونه اینجا و اونجا رفتیم!!! و اونا با تعجب به من نگاه می کردند که آخه ما چه جوری باید خواب تو رو یادمون بیاد! و من باز اصرار میکردم که آخه خیلی خوابش واقعی بود! باید یادتون بیاد!!!!!

خلاصه! دیشب هم یکی از همین خوابای واضح و پررنگ رو دیدم! اونم چه خوابی! از خواب که پاشدم اونقدر تحت تاثیر این خواب بودم که تا شب ش بغض ولم نمی کرد!

ای روزگار! آخه اینم خوابه که من باید ببینم! اونم اینقدر واااااااضح!

بعله! خواب دیدم که دارم از سر یه کاری (بیرون از خونه بودم) که زودتر از موقع تموم شده با هیجان و خوشحالی و به قصد سورپرایز کردن رضایی (بابت اینکه زوتر دارم برمیگردم) میرم خونه. با ذوق یواشکی کلید می ندازم و در رو باز میکنم و میرم تو. هنوز دستگیره در تو دستمه که خشکم میزنه! رضا و یه دختر حدود 16- 17 ساله جلوی روم ظاهر میشن! یه دختر فنچول و ظریف یا یه تیپ قشنگ تینجری... (خدا رو شکر موقعیتی که داشتند صحنه محنه نداشت!!!!!) دختره یه کم هول شد اما رضا با خونسردی و خیلی حق به جانب و با تحکم پرسید:

این وقت روز تو اینجا چیکار میکنی!؟

وااااااااااااااااااای! انگار دنیا رو سرم آوار شد! همونجوری که دستگیره در هنوز تو دستم بود چرخیدم سمت در و با سرعت هر چه تمام تر از اونجا فرار کردم! در حالی که دلم به اندازه همه ی دنیا شکسته بود!

یادمه که توی خواب, اونقدر که از حرف رضا ناراحت و شوک زده شدم , از دیدن اون دختره توی خونه مون ناراحت نشدم!!!!

حالا صبح شده و من از خواب پا شدم و رضا رو کنارم میبینم اما باز هم به اندازه دنیا دلم شکسته! حالا بیا و درستش کن! چه جوری به رضا بگم بابت خوابی که دیدم ازش دلخور و غمگینم!

باورم نمی شد یه خواب بتونه اینقدر منو تحت تاثیر قرار بده. اونم زمانی که نه موضوعی بینمون پیش اومده نه فیلم یا داستان مشابهی رو این اواخر دیده باشم و نه هیچ چیز دیگه! خیلی هم اوضاع روبراه و عشقولی یه!

دیشب خوابم رو برای رضایی تعریف کردم! تمام مدت داشت میخندید! خصوصا از اینکه من ناخواسته ازش دلخورم!

با خودم میگم:

خدا تو واقعیت این شرایط رو واسه هیچ زوجی پیش نیاره. چون وقتی دیدن خوابش اینقدر ناراحت کننده است دیگه خدا به داد حس واقعی ش برسه!

خلاصه که باید از این به بعد بیشتر حواسم به این آقا رضایی باشه! چه واسه من رفته یه دختر معصوم فنچول کوچولو رو هم پیدا کرده! خجالت هم خوب چیزی یه! عصبانی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak