Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers زندگي و پرحرفي‌هاي من

زندگي و پرحرفي‌هاي من

پنجشنبه صبح نوبت آرایشگاه داشتم...

امان از این موی سپید ارثیه مادری! اکثر ما خواهر برادرا از همون عنفوان جوانی (برادرا که از دبستان!!!) با این مهمونای ناخونده دست به گیربانیم! یادمه خیلی کوچیکتر که بودیم، من و خواهر بزرگه می‌نشستیم و با قیچی مو سفیدای همو از ته کوتاه می‌کردیم! خوب نمی‌شد که از 13-12 سالگی بریم سراغ رنگ مو! چه جلافتا!

خلاصه این پدیده‌ی ناخوشایند - که همانا روییدن موی سپید بویژه در قسمت بالای پیشانی و شقیقه‌هاست- ماهی یک‌بار هم که شده بنده را یا راهی آرایشگاه می‌کنه و یا وادار به خودرنگ‌کنی!!!

القصه! صبح پنجشنبه پدر مهربان خانواده، خانه‌نشین شد تا بچه‌داری کنه و ما هم راهی رسیدن به امورات خوشگلاسیون! به موقع رسیدم. اولین مشتری بودم!

کمی که نشستم مشتری دوم هم از راه رسید. همراهش یه پسر بچه‌ی حدود 3 ساله بود. با دیدن‌ش یاد بچه‌ها تو خونه افتادم! موقع اومدن دینا تا فهمید می‌خوام بیام آرایشگاه پاش رو تو یه کفش کرد که منم می‌آم. چون هم دیرم شده بود و هم مطمئن نبودم که تا کارم تموم بشه آیا طاقت می‌آره و کلافه نمی‌شه اینه که راضی‌ش کردم که بمونه و من هم زود برگردم!

از همون ابتدا لبخندی به پسر بچه زدم و باهاش سر صحبت رو باز کردم.

- سلااااااااام! چه آقا پسر گلی!

- (با تردید نگام می‌کرد)

- موهات چقدر قشنگه... خصوصاً جلوی موهات! شما هم تازه آرایشگاه بودی؟! (موهای پسر تابدار بود. جلوی موهاش این تاب‌ها در هم گره خورده بو.د و به چهره‌ شیطون‌ش یه سرتقی خاصی بخشیده بود! فقط نمی‌دونم چرا اینقدر درمورد پشت موهای این بچه هنر به خرج داده بودن. موهای بالای گوش‌ش رو تقریباً دو میلیمتری کرده بودند اونوقت یه پشت موی جوادی براش باقی گذاشته بودند!!! بعداً فهمیدم این سلیقه پدر خانواده بوده!!!)

- (کم‌کم داشت یخ‌‌ش آب می‌شد. با اشاره سر حرف‌م رو تایید کرد)

با خودم داشتم فکر می‌کردم خوب من که مشتری اول‌م و کارم حداقل یه ساعتی طول می‌کشه! تا کار مامان‌ش بخواد شروع بشه و تموم بشه این طفلی یه 2-3 ساعتی رو اینجا مهمونه! هیچ اسباب‌بازی یا وسیله سرگرم‌کننده‌ای هم همراه‌شون نبود! پس این طفلی که یا اینجا کف می‌کنه و یا آرایشگاه رو به هم می‌ریزه!

تو این فکرا بودم که آرایشگر دوم از راه رسید. منتها ایشون تخصص‌شون چیز دیگه‌ای بود! اپیلا.سیون!!! تازه دوزاری‌م افتاد! هی واااااااای من! یعنی این مشتری دوم با این بچه راه افتاده اومده آرایشگاه واسه اینکار!خوب این مادر که تا راه بیفته بره تو اتاق که این بچه هم دنبال‌‌ش می‌ره!!!!از تصور اینکه این بچه وقتی مادرش رو در این موقعیت ببینه، تنم یخ کرد!

دلم می‌خواست پاشم برم یکی بخوابونم تو گوش مامانه! در همون حین داشت تعریف می‌کرد که یه هفته مسافرت بودند و امروز که بچه رو برده بذاره مهد، دیده از طرف مهد بچه‌ها رو بردن اردو! اینه که مجبور شده با خودش بیاردش! با خودم گفتم: بازم بی‌جا کردی! خوب می‌رفتی یه روز دیگه می‌اومدی! خلاصه که جای خانوم اردیبهشتی خالی بود که ببینه بنده چه قضاوت‌ها که در حق اون خانوم نکردم!

القصه! مادر و آرایشگر دوم رفتن توی اتاق روبرویی و با یه پاراوان مثلاً جلوی دید رو گرفتند و مشغول شدند! منم که انگار مسئول اون بچه‌م و نباید بذارم آب تو دل این بچه تکون بخوره، صداش کردم پیش خودم و در حالی که زیر دست خانم آرایشگر بودم شروع کردم به فک زدن و بازی و سرگرم کردن اون بچه! یه نیم ساعت گذشت دیدم صدای شادمان مادره از تو اتاق داره می‌آد که:

-شما مربی مهد هستین!

- نه! بنده مامان دو تا بچه مثل بچه شما هستم! عادت دارم با بچه‌ها حرف بزنم!

آرایشگر دوم از توی اتاق روبرو:  آخه خیلی با حوصله هستین! آدم وقتی خودش بچه‌دار باشه- اونم دو تا- دیگه حال و حوصله بچه‌های مردم رو نداره!

- مگه می‌شه آدم حوصله بچه‌ها رو نداشته باشه!

با صدای پسرک حرف‌مون قطع می‌شه:

- خاله! خاله! من یه شعر بلدم!

- بخون عزیزم!

تا یه ساعت اول پسرک نسبتاً آروم رو صندلی جلوی من نشسته بود و با حرفا و معماها و شعرهایی که با هم می‌خوندیم سرگرم بود. اما کم‌کم داشت کلافه می‌شد. از صندلی خودشو می‌کشید پایین، اون یکی صندلی مخصوص چرخان رو هی می‌چرخوند که با تذکرهای خانوم آرایشگر اول روبرو می‌شد. خودش رو رو صندلی مخصوص ابرو (که کمی شبیه صندلی دندن‌پزشکاست)ولو می‌کرد . در همه این مدت هم نیم نگاه‌ش به اتاق روبرو بود که مامان‌ش داره اونجا چیکار می‌کنه؟! منم تا می‌دیدم داره نگاه اتاق می‌کنه هیجان بازی رو بیشتر می‌کردم تا حواس‌ش پرت بشه!

دیگه کارم داشت تموم می‌شد که خطاب به اتاق روبرو پرسیدم:

- شما هنوز کارتون تموم نشده؟!

- یه کم دیگه مونده!

- من دیگه داره کارم تموم می‌شه ها!

- شما تشریف ببرین!

- یعنی شما اصلاً نگران این ور و این طفلی نیستین!

صدای خنده‌شون تو اتاق بالا رفت که : باشه ما هم الان کارمون رو تموم می‌کنیم!

آروم به آرایشگر اول گفتم:

- یعنی ایشون به امید کی این بچه رو آورده بودند؟!

- لابد به امید من!!!!!

- باور کن از دلشوره این بچه من استرس گرفتم!

- چی بگم والا!

کار من تموم شد و مانتوم رو پوشیدم و داشتم خداحافظی می‌کردم که بلاخره کار اونا هم تموم شد. دیدم مامانه با یه نیش تا بناگوش باز اومد بیرون و شروع کرد به تشکر کردن! خیلی دلم می‌خواست بهش بگم که : خواهش می‌کنم دیگه این کار رو با این بچه نکن! اما چهره راضی و خندان مادره نذاشت که بگم! بدتر اینکه دیدم وقتی بعد از اینهمه ساعت اومده بیرون به جای دل‌جویی از بچه، به درخواستای پسرک مبنی بر اینکه مامان خسته شدم! بریم دیگه، توجهی نمی‌کنه و هی پس‌ش می‌زنه که : اَه! چقدر نق‌نق می‌کنی!

خوب بازم دیدم نگم بهتره! یعن یاز گفتن من چه فایده؟! بذار دل خوش باشه که امروز هم کارم راه افتاد! هر چند اگه جور دیگه‌ای هم بود به نظرش کارش راه می‌افتاد!

اینا رو تعریف نکردم که بگم من چنین‌م و چنانم! یا اینکه مادر بی‌نقصی هستم! معلومه که نیستم! معلومه که منم هر روز در ایفای این نقش کلی اشتباه می‌کنم. اما نتونستم جلوی قضاوت خودم رو در مورد این مادر و طرز فکرش و رفتارش بگیرم!

آقا من اعتراف می‌کنم که بدترین قضاوت رو در مورد این مادر کردم و اگه بازم از اینم موارد ببینم قضاوت‌شون می‌کنم!عصبانیگریه

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

امروز با یه پست مصور در خدمتم!

بعد از مدتها این دو تا وروجک یه جا صاف وایسادند تا بتونم جند تا عکس نسبتا صاف و درست و درمون ازشون بگیرم! اینه که الان حسابی جوگیر از گرفتن این عکسا هستم و گفتم شما رو هم از این جوگیری بی نصیب نذارم!

و حالا این شما و این هم دو تا وروجک ما:

خواهر و برادر عشقولانه! فقط از سایه چشم دخملی غافل نشین!!!!!

خواهر و برادر در یک ژست معقول!

دخملی در ژشت خانومانه! (عین جمله خودشه!)

دخملی در شمال (رامسر)

پسملی در ژست عکس گرفتن!

باز هم پسملی در ژست عکس!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

به بهانه‌ی ایران آمدن یکی از دوستان دوران دانشگاه، قراره با چند تا دیگه از دوستان همون ایام، امروز عصر دور هم جمع بشیم!

به مدد رد و بدل شدن 19 تا اس ام اس گروهی توسط خواهر رضا، بلاخره روز و ساعت و محل این گردهمایی به تصویب رسید! خونه‌ی ما!

بین این 19 تا اس ام اس گروهی ارسالی خواهر رضا، این یکی که تقریباً جزو آخری‌هاش بود خیلی منو خندوند و البته به فکر فرو برد:

"حالا که همه اوکی شدین بگم که دروغ 16 اردیبهشت (تاریخ همون روز) بود و اصلاً دوستمون از خارج نیومده! گفتم یه قراری با هم بذاریم! مگه حتماً دوستمون باید بیاد آخه؟!!! "

فکر کن! 17-18 تا اس‌ام به هم زدیم و هی روز و تاریخ و ساعت و مکان پیشنهاد دادیم بعدش یه دفعه یکی بهمون بگه سرکارید! داشت کم‌کم باورم می‌شد که موضوع از اول سرکاری بوده که خواهر رضا گفت شوخی کرده!

جالبه که از اون روز هر وقت با یکی دیگه از دوستامون - همون که پسر همسن دینا داره و با هم خیلی رفت و آمد می‌کنیم- تلفنی حرف می‌زنیم هی می‌پرسه: راستی حالا بلاخره دوستمون ایران اومده یا نه؟! ابله

درسته که اون اس‌ام اس شوخی بود اما واقعاً حرف درستی بود! چرا تا وقتی که مجبور نشیم برای همدیگه - یا بهتره بگم برای خودمون- وقت نمی‌ذاریم؟!

فُلانی مریضه و ما دورا دور جویای حال‌ش هستیم اما به خاطر مشغله‌هامون نمی‌رسیم یه سر بهش بزنیم! اما تا بنده خدا فوت می‌کنه، هر جور شده خودمون رو به مراسم تشییع و یا حداقل ختم‌ش می‌رسونیم!

چطور برای مسجد رفتن هر طوری شده وقت‌مون رو آزاد می‌کنیم؟!

سال به سال از فُلانی خبر نمی‌گیریم اما تا می‌فهمیم بیمارستان بستری شده و یا عمل شده، نفر اول می‌ریم ملاقاتی‌ش! اونم تو بخش آی سی یو! که به خاطر مراعات حال خود مریض تقریباً ملاقات ممنوعه !

اینها همه رو اول از همه دارم به خودم می‌گم!

 که به خاطر داشتن دو بچه خودم رو آخر آدم‌های پرمشغله می‌دونم!

پس چطور با همه این مشغله‌ها، تونستم وقتی برای مهمونی و قرار امروز باز کنم!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

امروز صبح توی بزرگراه به سمت اداره می‌روندم. آفتاب صبح‌گاهی همچین تند می‌خورد تو چشم‌م که عینک آفتابی هم حریف‌ش نمی‌شد! همین تابش نور خورشید باعث شد گرد و غبار روی شیشه جلو بیشتر نمایون بشه و اون هم قسمتی از دیدم رو کم کنه! یه نگاهی به دور و برم کردم و دیدم ماشینی نزدیک‌م نیست که احیاناً آب شیشه‌شور بهش بپاشه!

آخه یه بار خودم سر این آب شیشه‌شور بلایی سرم اومده بود آنچنانی! پشت چراغ قرمز بودم شیشه ماشین هم پایین بود. ماشین جلوئی شروع کرد به رفت و روب شیشه‌ش! از شانس آب‌ش پاشید عقب و یه راست رفت تو چشم بنده! بازم از شانس گل و گلاب من، آب‌ش آب معمولی نبود و مقادیر متنابهی مایع شیشه‌شور داخل‌ش بود! یعنی رسماً کور شدم پشت فرمون! مجبور شدم کمی جلوتر بزنم کنار تا کمی سوزش چشم‌م کم بشه! خلاصه تا شب چشم ما شد مثل چشم موش کور!!!! اینه که معمولاً وقتی می‌خوام شیشه‌ ماشین رو بشورم اول دور ور برم رو نگاه می‌کنم که ماشینی کنارم نباشه و اگه بود شیشه ماشین‌ش پایین نباشه!

القصه! من هم با اطمینان از اینکه مشکلی برای کسی پیش نمی‌آد و همچنین توی بزرگراه ماشینی بهم نچسبیده با فراغ بال به طور ممتد شیشه‌شور رو زدم! یه چند ثانیه که گذشت دیدم یه ماشینی داره بوق بوق می‌کنه و داره سعی می‌کنه بیاد کنارم! اونم تو لاین سرعت بزرگراه! یه نگاه به جلو، یه نگاه به بغل سعی کردم ببینم آیا با منه؟! که دیدم بعله! با منه! باز یه نگاه به جلو، یه نگاه به بغل سعی کردم ببینم چی می‌خواد بگه! با دست و صورت و ایما و اشاره و با تمام اعضا و جوارح صورت داشت حرف می‌زد و مثل چی داشت ماشینش رو می‌چسبوند به ماشین من! اما من که چیزی نفهمیدم! بازم تآکید می‌کنم من تو لاین سرعت و اونم لاین وسط! با توجه یه اینکه مجبور شده بودم کمی از سرعت‌م کم کنم دیدم پشت‌م داره شلوغ می‌شه! اینه که بهش اشاره دادم لااقل بکش کنار ببینم چی می‌گی!

با خودم فکر کردم نکنه پنچر شدم! پس چرا خودم نفمیدم! کشیدم کنار و یه لحظه انواع و اقسام ایمیل‌هایی که در مورد موارد مشکوک و دزدی و مواردی مشابه بود اومدم تو ذهنم! نکنه دزد باشه! به ذهنم رسید که شیشه‌ها رو تا جایی که می‌شه بکشم بالا و در رو هم قفل کنم! از توی آینه پشت سرم رو نگاه کردم! یه پسر 24- 25 ساله جیگیل! به چشم برادری خوش‌تیپ و تا بخوای با کلاس! از ماشین‌ش پیاده شده بود و داشت به طرف من می‌اومد! ترجیح دادم پیاده شم و ماشین رو قفل کنم و منتظر بشم ببینم چی می‌گه!

- سلام!

- سلام! چرا شما زحمت کشیدین پیاده شدین؟! من داشتم خودم خدمت می‌رسیدم!

- خواهش می‌کنم! مشکلی پیش اومده؟!

- نه! فقط آب شیشه‌شور ماشین‌تون تا 100 متر اینور و اونور می‌پاشید!

- همین! آقا شما منو ترسوندین! گفتم ماشین پنچر شده! یا چی شده؟ نزدیک بود هر دو تصادف کنیم! اونم تو لاین سرعت!

- خوب راستش من به خاطر خودتون گفتم!

-!!!!!!!!(آره جووووووووون عمه‌ت!)

قشنگ معلوم بود که از این جوون شیطوناست و خواسته تیری در تاریکی بزنه و مثلاً یه شیرین زبونی هم کرده باشه و اول صبحی با یه خانوم گپی هم زده باشه و احیاناً فتح بابی هم برای آشنایی‌های بعدی شده باشه!!! اما تا نگاه‌ش به حلقه‌ی دستم و احیاناً تیپو قیافه‌ی اداری‌م افتاد شست‌‌ش خبردار شد که به کاهدون زده! تیپ من خیلی مثبت‌تر از این حرفا بود! البته از زیر عینک آفتابی‌م خیلی نتونست به اختلاف سن ناچیزمون (!!!!) پی ببره!

منم با خودم گفتم بیشتر از این حال‌ش رو نگیرم و نشون بدم که آره بابا! تو راست می‌گی! حتماً از روی حس دیگردوستی بوده که خواستی منو از این کار اشتباه و خطرسازم(!!!) آگاه کنی! گفتم:

- بله حق با شماست! ولی من اولش چک کردم که کسی در اطراف‌م نباشه، به هر حال  ممنون از تذکری که دادین! خداحافظ!

- خداحافظ!ابرو

ولی خداییش تیکه‌ی خوبی بودها!نیشخند

پ.ن: بعداً اضافه شد:

متن این پست رو برای رضایی ایمیل کردم و ایشون هم این جواب رو برام فرستاند:

امروز اومدی سوئیچ و عینک آفتابیت رو میذاری روی میز. یک شوهر غیرتی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این هفته توی اداره برامون دوره آموزشی گذاشتند! یکشنبه و سه شنبه! اونم بعد از وقت اداری! اونم 4 تا 8 شب!!!!

با پرستار پسری هماهنگ کردم که این دو روز رو بیشتر بمونه تا رضایی از سر کار بیاد خونه و جاش رو باهاش عوض کنه! اما اولش اصلاً حواسم به مهد دینا نبود! یعنی باید یکی باشه که ساعت 3 و نیم بره دینایی رو از مهد بیاره!

قبلاً هم شده بود که کلاس بعد از وقت اداری برامون بذارن و من معمولاً از خاله رضا - که طبقه پایین‌مون هستند- خواهش می‌کنم که این زحمت رو متقبل بشن و بنده خدا همیشه در این خصوص محبت رو بر من تمام می‌کنه. موضوع رو باهاشون درمیون گذاشتم. اما برنامه رفتن به نمایشگاه کتاب رو داشتن. پس تنها گزینه موجود بابا رضایی بود!!! اون طفلی هم چاره‌ای جز قبول نداشت!

دیروز حدودای ساعت 2 بهش زنگ زدم تا مهد دینا رو بهش یادآوری کنم که دیدم خدا رو شکر یادشه. دیگه تا شب (اتمام کلاس) تماسی باهاش نداشتم.

نزدیکای خونه بهش زنگ زدم که ببینم چیزی لازم نداریم که جواب نداد. ظاهراً سیم تلفن در اثر هنرنمایی‌های بچه‌ها کشیده شده بود!

رسیدم خونه و به جای زنگ زدن کلید انداختم. توی راهرو صدای رضایی و پسملی می‌اومد. برای اینکه خلوت‌شون رو به هم نزنم بازم در هال رو کلید انداختم و اومدم تو...

واااااااااااای خدای من! خونه رو بوی خوش خورشت کرفس برداشته بود. دینایی روی مبل جلوی تی‌وی لم داده بود و کارتون می‌دید. پدر و پسر هم توی آْشپزخونه بودند و صدای زدن کفگیر به لبه قابلمه به گوش می‌رسید!بغل سریع لباس عوض کردم و پریدم تو آشپزخونه...

- سلاااااااااااااااااااام بر جیگر طلاهای من! سلام بابائی! سلام دینا جون! سلام پسملی!

- سلاااااام!

- خسته نباشی بابا رضایی! اوووووووووووووووه چه کدآقایی شدی! چه کردی عسلی؟! بوی غذات 10 تا خونه اونورتر هم می‌رسه!

- دیگه دیگه! ما اینیم!

چشم‌م به روی میز ناهارخوری توی آشپزخونه افتاد! میز شام هم آماده چیده شده بود و یه ظرف سالاد هم وسط‌ش خودنمایی می‌کرد!

- وووووووووووووووی! دیگه ترکوندی‌ها! کی رسیدی سالاد هم درست کنی؟!

- تازه خبر نداری! بچه‌ها رو پارک هم بردم! از خود راضی

- شووووووووووووخی می‌کنی؟! تعجب

- تازه هندونه خنک خُرد شده تو یخچال هم آماده است!مژه

- ممممممممممممممممماااااااااااااااااااااااااا! خدای من! نمی‌گی من تحمل اینهمه خبر سورپرایزانه رو یه دفعه ندارم! عااااااااااااااااااااااااااااااشق‌تم به خدا!

خلاصه! سرمست و متحیر از اینهمه هنرنمایی رضایی، اون هم یک‌جا، دم به دقیقه می‌پریدم و بغلش می‌کردم و مراتب تشکر و قدردانی‌م رو بهش نشون می‌دادم!

چند دقیقه بعد همگی نشستیم پشت میز شام و مشغول خوردن شدیم. در این بین دینایی گفت:

- مامانی! این نقاشی‌م رو که الان رنگ‌ش کردم رو ببین.

- وااااااای چقدر قشنگ و خو‌شرنگ رنگ کردی. عاااااااااشقتم دینایی!

- نه! تو فقط عاشق بابا رضایی!

- من هم عاشق توام هم سو.رنا و هم بابا رضایی!

- ولی بیشتر تر عاشق بابا رضایی هستی!

- عزیز دلم! عشق که اندازه نداره. آدم می‌تونه هر چقدر که دلش خواست عاشق باشه.من عاشق هر سه تون‌م اونم به یه اندازه!

- ولی من می‌دونم که بابا رضایی رو عاشق‌تَرِشی!

-!!!!! بغل

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

با کمال شجاعت و شهامت اعلام می‌کنم که بنده بلاخره موفق شدم برای بار اول خودم، بله خودم! به تنهایی بنزین بزنم!!

خوب مگه چیه؟! راست می‌گم خوب! تا حالا همیشه یا با رضایی بودیم و اون بنزین زده یا خودم که تنها بودم، نشستم تو ماشین و پرسنل جایگاه برام بنزین زدند! گاهی اوقات اونقدر دلم می‌خواسته که پیاده شم و مثل یه شیر زن بنزین بزنم! اما خوب تا حالا اینکار رو نکرده بودم. چون اغلب موارد اونقدر جایگاه شلوغه که اعتماد به نفس کافی در خودم نمی‌دیدم که اینکار رو بکنم! همه‌ش می‌ترسیدم سوتی بدم و تمام سناریوهایی که بر علیه خانوما خصوصاً موقع بنزین زدن بر سر زبونا افتاده رو به فیلم واقعی تبدیل کنم!

می‌بنیند تو رو خدا تو این مملکت با اعتماد به نفس ما جماعت نسوان چه‌ها که نمی‌کنن! البته ناگفته نماند که خودمون هم تو دامن زدنش سهیم‌ایم که نمونه‌ش رو خدمت‌تون عرض می‌کنم!

حالا چی شد که طلسم شکست؟!

کله صبح سر راه اداره رفتم پمپ بنزین. از شانس تا نوبت من شد دیدم مسئول جایگاه گفت:

- خانوم پمپ غیر فعال شده! موقع تغییر شیفته!

- ای بابا! راست می‌گین؟! یعنی نمی‌تونم بنزین بزنم؟!

- یعنی فکر کن یه درصد دروغ گفته باشم! نه دیگه! می‌گم پمپ غیر فعاله آبجی!

- چقدر طول می‌‌کشه؟!

- 10 دقیقه!

- آخ

دیدم چاره‌ای نیست. بنزین توی ماشین شاید تا اداره رو بکشه اما بعد از ظهر رو چه کنم! بی‌خیالِ تأخیر! خلاصه! دیدم نسبتاً جایگاه خلوته و همه با آرامش نشستن تو ماشیناشون! (انگار فقط من داشت دیرم می‌شد!!!!) از ماشین پیاده شدم و کنار پمپ نزدیک ماشین وایسادم. شروع کردم به خوندن راهنما و خلاصه حسابی همه چیز رو تو ذهنم حلاجی کردم! (عجب شاخ غووووووووووولی!) تصمیم گرفتم پمپ که فعال شد شانس‌م رو امتحان کنم! نمی‌دونم چرا اینقدر تو ذهنم این کار برای یه خانوم شاق می‌اومد!

یه 5-6 دقیقه که گذشت پمپ فعال شد! کارت رو گذاشتم و رمز رو زدم و اومدم دستگیره پمپ رو بردارم! دیدم یه آقایی که اونور جایگاهه و اونم می‌خواد بنزیم بزنه داره چپ چپ نگام می‌کنه! با لبخند نگاش کردم و گفتم:

- اِ! اینو نباید بردارم؟!

- اونم با لبخند بهم جواب داد که اون یکی دستگیره مال شماست!!

به به! اولین سوتی! یعنی گاهی آی‌کیویی که به خرج می‌دم چنان متحیرم می‌کنه که فکر می‌کنم سریال همینه رو از روی من ساختن! آخه آدم! ببین کارت‌ت به کدوم دستگیره نزدیکه! خوب اون مال توئه نه اون یکی که کلی اونورتره!!!!!!!

ولی چون تصمیم داشتم که اصلاً هول نشم با خونسردی دستگیره مربوطه رو برداشتم و ادامه کار رو انجام دادم. ای ول! دقیقا سر 40 لیتر (که قصد کرده بودم) تونستم سرعتش رو کنترل کنم و با افتخار پول‌ش رو دادم و در باک بنزین رو بستم و خلاص! سعی کردم که تو این پروسه از هر نوع فِس فِس و تأخیر هم جلوگیری کنم تا بقیه ببینند که خانومای تر و فرز هم تو اینجور کارا داریم!!!! سرمست از این پیروزی و این شق‌القمر از جایگاه زدم بیرون! سرعت گیر قبل از ورود به بزرگراه رو که رد کردم مُخ‌م سوت کشید! خااااااااااک وچوک! کارت رو جا گذاشتم! شانس آوردم که هنوز وارد بزرگراه نشده بودم! سریع زدم کنار و بدو به سمت جایگاه! از هول‌م به اولین مسئولی که رسیدم گفتم:

-آقا ببخشید کارت‌م رو جا گذاشتم!

- خانم شما اصلاً اینجا بنزین نزدین!

- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

- می‌گم تو این ردیف شما بنزین نزدین!

نگاه‌م به ردیف بعدی پمپ‌ها افتاد! انگار یه ردیف جلوتر بود! با عجله رفتم و مسئول مربوطه رو شناختم:

- -آقا ببخشید کارت‌م رو جا گذاشتم!

- اسم‌تون؟!

- فُلانی!

- (یه نگاهی به انبوه کارت‌های جامونده کرد و کارت منو بیرون کشید! ) بفرمایید!

- مررررررررررررسی!

انگار یه کوه 100 تنی رو از روی دوش‌م برداشتن! البته که با رمزدار شدن کارت‌ها، دیگه مثل قبل مفقود شدن کارت‌ها معنی نداره. اما فکر اینکه مثل چُلمن‌ها تو اولین تجربه همچین سوتی داده باشم خیلی حالم رو بد می‌کرد!

تو راه اداره به اندازه کافی فرصت داشتم که به اشتباهات تجربه امروزم فکر کنم! اینکه دلیلی نداره به خاطر قضاوت دیگران اینقدر فکر و ذهن‌م رو درگیر کنم که حتی تو ساده‌ترین چیزها هم اشتباه کنم!

فکر کنم بار بعدی بهتر از این‌بار عمل کنم! یعنی مطمئن‌م!

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 چند روز پیش تو اداره با یکی از همکارا (ایشون هم خانوم بودند) منتظر آسانسور بودیم. جلوی ما یه آقای نسبتاً مسن- که ارباب رجوع بود- منتظر بود. آسانسور که باز شد ایشون با یه لحن جدی گفت: خانوما بفرمائید!

ما هم به خاطر احترام متقابل به ایشون و خصوصاَ سن و سال‌شون بهشون تعارف کردیم که شما اول بفرمایید. نرفت و من و همکارم و بعد ایشون سوار شدیم. چند لحظه گذشت یه دفعه اون آقا بی‌مقدمه و با یه لحن جدی‌تر از قبل و بدون اینکه به ما دو تا نگاه کنه رو به شخص دیگه‌ای تو آسانسور گفت: اونوقت خانونما شاکی‌ان که چرا همه جا مردا اولویت دارند! بهشون هم که اولویت می‌دی خودشون نمی‌خوان!
قیافه من و همکارم اینجوری تعجب بود!

ای بابا! احترام اونم با غر و تهدید می‌خوایم چیکار! مگه احترام به خانوما فقط اولویت تو رد شدن از دَره! چرا باقی جاها و تو باقی انتخاب‌ها خبری از این اولویت نیست!

فقط واسه اینکه خدای نکرده لال از دنیا نرفته باشم با یه لبخندی به پهنای صورتم نگاش کردم و گفتم: آخه نه که عادت نداریم بهمون اولویت بدن، باورمون نشد که دارین جدی می‌گین!

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

1- دینا: مامان! فامیلی خاله بزرگه چیه؟

من: فُلانی!

- مثل فامیلی تو؟!

 - آره عزیزم!

- چرا فامیلی من بَهمانی‌یه و مال تو و خاله بزرگه و کوچیکه و دائی‌ها فُلانی؟!

- خوب فامیلی هر کی مثل فامیلی‌یه باباشه!

- قبول نیست! تعداد کسایی که فامیلی‌شون مثل توئه زیاده*! ما بَهمانی‌ها خیلی کم‌ایم!!!!

2- دینا: مامانی چرا من به بابای بابا رضا می‌گم بابا بزرگ و به بابای تو می‌گم بابا حاجی؟!

- خوب چون همه تو فامیل بابای منو حاجی صدا می‌کنن واسه همین ما هم بهش می‌گیم بابا حاجی!

- بابا حاجی اسم الکی بابا بزرگه؟!

- نه! الکی نیست! اما اسم واقعی‌ش توی شناسنامه یه چیز دیگه‌ست!

- پس اسم متوسطه‌شه!

-!!!!!!!!! تو این کلمه‌ها رو از کجا می‌آری؟!

3- دینا: مامانی! من دیگه دلم نمی‌خواد اسم‌م دینا باشه!

- خوب مثلاً دوست داری اسم‌ت چی باشه؟!

- نونا! آخه این خیلی اسم قشنگ‌تری یه! 

- خوب این اسم که خیلی شبیه اسم توئه! هر دوشون هم قشنگ‌ن!

- آخه نونا هم اسم‌ش قشنگه هم خودش! موهاش هم طلائی‌یه!

- عززززززززززززززززززززیزم! قیافه آدما ربطی به اسم‌شون نداره. تو هم اسم‌ت قشنگه و هم خودت قشنگی!

- ولی موهام که طلایی نیست!

- بزرگ که شدی می‌تونی موهات رو هر رنگی که دوست داری رنگ کنی!

- حتی طلایی!

- حتی طلایی!

 

 *. خانواده ما به نسبت خانواده رضایی پرجمعیت‌تره!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دیشب فیلم "اینجا بدون من" رو با رضایی دیدیم...

به نظرم از اون فیلم‌هایی یه که حتماً ارزش یه بار دیدن رو داره!

کل فیلم حول چهار شخصیت می‌چرخه که سه تاشون سهم بیشتری توش دارن. مادر (با بازی فاطمه معتمد آریا)، احسان پسر خانواده (با بازی صابر ابر)، یلدا دختر خانواده (با بازی نگار جواهریان)، و دوست احسان؛رضا (با بازی پارسا پیروزفر)

فیلم روایت یه خانواده‌ است که دغدغه امرار معاش و گذران زندگی، مادر رو به کار کردن چند شیفته در یه کارخونه و پسر رو به کار در یک انبار محقر مجبور کرده. دختر هم نقص جسمانی داره (یه پاش به قول ادبیات خود فیلم شَله!). پسر عشق سینما و نوشتنه و در رویاهای خودش رفتن از کشور و تبلور استعدادش رو اون‌ور آب جستجو می‌کنه و به شدت از وضع فعلی‌ش (چه کار و چه شرایط خانواده) ناراضی‌یه. دختر به خاطر نقص‌ش به شدت از اجتماع فراری و گوشه خونه خودش رو با مجسمه‌ی شیشه‌ای حیوانات و شستن و حرف زدن با اون‌ها سرگرم می‌کنه. در عین وجود این شرایط مادر به شدت دلش می‌خواد که به فضای خونه روح زندگی رو تزریق کنه و عیب دختر رو کم‌رنگ جلوه بده و اونو برای فکر کردن و رویارویی با ازدواج و خوشبختی آینده مشتاق کنه!

این جمله چند بار طی فیلم از سوی مادر تکرار می‌شه: "اگه یه نفر در این خونه رو بزنه... " یعنی همواره چشم‌انتظار اومدن خواستگار برای دخترشه و اصلاً هم به نظرش این موضوع دور از ذهن نیست.

از یه جای فیلم یه دفعه همه شرایط عوض می‌شه و همه اتفاقای خوبی که بیننده هم دلش می‌خواست واسه این خانواده بیفته، می‌افته!

در واقع هم می‌شه واقعیت داشته باشه و هم تصویری از رویاهای آدم‌های اون خانواده باشه. آدم دلش می‌خواد بگه که اگه همه اینا واقعیت داشته باشه چی می‌شه!

از این دست خانواده‌ها تو کشور ما کم نیستند که با کوهی از مشکلات و سختی‌ها روبرو هستند. اما خداییش برای چند درصد از اون‌ها می‌شه این پایان خوش رو متصور شد...

در کنار همه نکات این فیلم، رفتار مادر در قبال نقص جسمی فرزندش و اصرارش به کوچک جلوه دادن اون عیب برام قابل تقدیر بود...

در اطرافیان من هستند خانواده‌هایی که یکی از اعضا به نوعی با مشکلی (چه روحی و چه جسمی) درگیرند. اما متاسفانه تعداد اندکی از اونها این عیب رو به عنوان یه واقعیت قبول کردند و باهاش کنار اومدند و باقی زندگی رو بر خودشون حروم نکردند! نحوه برخورد اطرافیان به خصوص اعضای اصلی یه خانواده می‌تونه آینده و زندگی فرد معلول رو رقم بزنه. اگه یه فرد معلول به چشم خانواده همیشه معلول باشه، عدم اعتماد به نفس و افسردگی کمترین اثرات این نگاه برای فرد معلوله... اون حتی برای انجام کارهای شخصی خودش هم باید به دیگران تکیه کنه... چه بسا یه نقص کوچیک برای اون بشه بزرگترین نقص و نتونه هیچوقت بقیه استعدادهایی که در درونش هست رو بروز بده!

برعکس‌ش هم به شدت صادقه. یعنی چه بسا فرد معلولی که با حمایت خانواده و نگرش مثبت‌شون به سایر توانمندی‌هاش، از جمله آدم‌های موفق جامعه شده...

من به عینه این موضوع رو دیدم. تو فامیل‌های نزدیک ما دو تا خواهر هستند که ازدواج کردند و به خاطر مشکلات ژنتیک یکی‌شون یه دختر نابینا و یکی دیگه دو تا دختر نابینا به دنیا آوردن. تو خانواده اول دختر نابینا رو همیشه از دید دیگران و اجتماع قایم کردند. اون دختر تا راهنمایی بیشتر درس نخوند و الان هم گوشه خونه روزگار می‌گذرونه و برای کمترین کاری محتاج کمک مادرشه! اما تو خانواده دوم دخترها همیشه تو همه مراودات خانوادگی شرکت داشتند و مدارج عالیه تحصیلی رو هم طی کردند. الان یک‌شون کارمند بانک تجارته و یکی دیگه تو یکی از خبرگزاری‌های مهم مترجم اخبار از زبان فرانسه به فارسی‌یه! تفاوت برخورد دو تا خواهر با یه معضل چقدر در آینده این بچه‌ها تأثیر داشته...

کاش در مواجهه با مشکلات نیمه پر لیوان رو ببینیم و بهش اعتقاد داشته باشیم...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

روزهای اول که پسملی به جمع سه نفره ما اضافه شده بود، من و رضایی و اطرافیان به شدت نگران برخوردهای دینا، واکنش‌ش به عضو جدید و احتمال بروز حسادت از سوی اون بودیم. این بود که سعی می‌کردیم تو رفتار و گفتارمون مراقب باشیم که خیلی این حس حسادت رو در اون بیدار نکنه... انصافاً هم موفق بودیم و دینایی به ندرت اعتراضی در این خصوص داشت. خدا رو شکر به نسبت بچه‌های دیگه حس حسادتی در اون پدید نیومد!

اما این روزها بعد از گذشت حدود یک سال و نیم از تولد داداشی‌ش، داره به نحوه برخورد ما با اون و سو.رنا اعتراض می‌کنه. جوری که الان چند روزه که این جمله شده ورد زبونش: مامانی شما خیلی با من نامهربونی! اما با داداشی همیشه مهربونی! حالا حکایت چیه؟!

1-

من: دینا روی مبل بالا و پایین نپر! اون رو پشتک نزن!خطرناکه!

دینا: دارم تمرین‌های کلاس ژیمناستیک‌م رو انجام می‌دم!

- عزیزم تمرین رو باید روی زمین و روی تشک انجام داد نه روی مبل! خدای نکرده گردنت می‌شکنه!

- باشه! (مثلاً نشون می‌ده که دیگه اون کار رو نمی‌کنه!)

چند ثانیه ازش غافل می‌شم بعد دوباره که نگاش می‌کنم می‌بینم روی مبل سر و گردنش رو تکیه‌گاه کرده و پاهاشو رو هوا بلند می‌کنه!

- دیناااااااااااا! مگه با شما نیستم؟!

- من که پشتک نزدم! دارم کمرم رو ورزش می‌دم!

- عزیزم گفتم که! این کار خطرناکه! اگه مامانی به حرف‌م گوش ندی مجبور می‌شم دیگه کلاس ژیمناستیک ثبت‌نامت نکنم!

- ننننننننننننننننننننننه! ثبت‌نام کن! نننننننننننننننه!

- پس کارهای خطرناک نکن!

چند دقیقاً بعد! اومده رو مبلی که پای اُپن آشپزخونه است، دستش رو به لبه اُپن گرفته و هی بالا و پایین می‌پره! سو.رنا هم همه حواس‌ش به اونه و به تقلید از اون اومده روی مبل وایساده و کم‌کم خودش رو می‍‌کشه رو لبه اُپن!!!!!!!!!!!!!!!! منم تو آشپزخونه پای گاز! یه لحظه برمی‌گردم و چشم‌م این صحنه‌ی وحشتناک رو می‌بینه!

- یا خدااااااااااااااااااااا! سوووووووووووورنا! این بالا اومدی چیکار؟! دیناااااااااااااااااااااااا! این چه کاری‌یه! برای چی از این کارهای خطرناک می‌کنی؟! ببین سو.رنا هم از تو داره یاد می‌گیره! خدای نکرده اگه برنگشته بودم ببینم که سو.رنا از این بالا پرت می‌شد پایین!

- من که نیومدم رو اُپن! من رو مبل‌م!

- خوب تو اومدی اینجا رو مبل وایسادی! هی هم داری بالا و پایین می‌‌پری! این کار خطرناکی نیست! بعدش هم داداشی خیلی کوچیکه! هنوز معنی کار خطرناک رو نمی‌فهمه که! اون نگاه به تو می‌کنه و هی دلش می‌خواد کارهای تو رو انجام بده! خودت دیدی داشت چه کار خطرناکی می‌کرد!

- خوب تو باید اونم دعوا کنی! اما همه‌ش با من نامهربونی!

- عزیز دلم! به اونم دارم می‌گن که این کار خیلی خیلی بده! اما اون هنوز خیلی کوچیکه! معنی خوب و بد و خطر رو نمی‌فهمه! فکر می‌کنه هر کاری تو کردی جالبه و اونم باید انجام‌ش بده. ببین هر اسباب‌بازی رو که تو برمی‌داری اون می‌خواد. اگه تو بذاری زمین اونم دیگه اون اسباب‌بازی رو نمی‌خواد! تو براش شدی الگو... دلش می‌خواد مثل تو باشه. مثل تو بپره... مثل تو بدوه! مثل تو بخوره! مثل تو بازی کنه!

- من نمی‌خواااااام اون کارهای منو بکنه!

- به خواستن تو یا من نیست که! اون الان فقط داره تقلید می‌کنه! تو الان بیا نقاشی بکش، اونم دقیقا می‌خواد همین کار رو بکنه و حتی تو کاغذ تو خط‌خطی کنه! یه کاغذ دیگه رو هم نمی‌خواد!

- اَه! این دیگه چه داداشی‌یه! من اصلاً از این داداشا نمی‌خوام!

- کوچولوئه عزیزم. بذار یه کم بزرگتر بشه اونقدر از بازی کردن با هم کیف کنین... منتها الان که کوچیکه باید همگی مواظب‌ش باشیم. شما هم که کوچیک بودی همه مواظب‌ت بودن.

- ولی تو خیلی با من نامهربونی! منم تو دلم هی بهت می‌گم مامان خسیس!

- ببین عزیزم به این فکر کن که تو یه دختر داشتی و خودت مامان بودی. اگه دخترت کار بد یا خطرناک می‌کرد بهش تذکر نمی‌دادی؟!

- (کلی تو فکر رفت و بعدش گفت) می‌ذاشتم کارش رو بکنه!

- !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی می‌ذاشتی کار خطرناک کنه و بلا سرش بیاد؟! یا کار بد کنه؟!

- آره!

- اونوقت می‌دونی اگه بلایی سرش بیاد و جایی‌ش بشکنه بزرگتر که بشه بهت می‌گه مامان بی‌فکر! مامان بی‌توجه!

- نمی‌گه!

- ولی من اینجوری فکر نمی‌کنم. من نگران‌تم! دوست دارم همیشه سلامت باشی...

و از اونجایی که مرغ یه پا داره، این حرفا تو کت‌‌ش نمی‌ره و همچنان من رو با عنوان مادر نامهربون متهم می‌کنه!

2- هفته پیش خونه دوستم ناهار مهمون بودیم. همون که پسرش 7 ماه از دینا بزرگتره و با هم خیلی رفت‌و آمد داریم. خوش‌بختانه از همون بدو ورود این دو تا با هم تریپ دوستی برداشتند و توی اتاق پسری مشغول بازی شدند. هر از گاهی هم یکی از ما بزرگ‌ترا بهشون سر می‌زدیم و می‌دیدیم که خدا رو شکر اوضاع رو‌به راهه. یه ربع ساعتی مشغول چایی خوردن بودیم و سری بهشون نزدیم. دیدیم همسایه طبقه پایینی آپارتمان تلفن زد که چه نشستین که از اتاق بچه‌تون داره بارون عروسک بر سر ما تو حیاط می‌باره! چشم‌تون روز بد نبینه! از عروسک کوچیک تا عروسک‌های ببر و پلنگ صورتی که ابعادشون نزدیک به ابعاد واقعی این حیونا بود پرت شده بود تو حیاط! طفلی همسایه و بچه‌ش شانس آورده بودن که موقع نزول این اجسام زیرش نبودند وگرنه حتماً صدمه می‌دیدند!

رفتیم تو اتاق و از تجسم اینکه در ادامه این کارشون ممکن بود چه فجایعی به بار بیاد بند بند وجودمون به رعشه افتاد! اگه این دو از پنجره (که پای پنجره شوفاژ بود و پله‌ی بود برای رسیدن به لبه پنجره) دولا می‌شدن که ماحصل هنرنمایی‌شون رو ببین؟!!!!!!!!!!!!! اگه اون پایین کسی زیر بارش این اجسام بود؟!!!!!!!!!!!!!!! خدااااای من! چرا ما یه لحظه از ایندو غافل شدیم؟!!!!!!!!!!!!

خودشون دو تا هم از واکنش ما ترسیده بودن و یه گوشه کز کرده بودند. سعی کردیم که واکنش‌مون بیشتر از اینکه مربوط به اون لحظه بشه، اثر بلندمدتی داشته باشه تا بار دیگه اصلاً و ابداً به فکر همچین کارهایی نیفتند.

- می‌دونین چه کار خطرناکی انجام دادین؟!

- بعله! ما رو ببخشین!

- اونقدر کارتون خطرناک بوده که اصلاً نمی‌شه بخشیدش!

- (هر دو زدند زیر گریه) نننننننننننننننننننننه! ما رو ببخشین! قول می‌دیم دیگه از اینکارها نکنیم!

- حتی اگه بخشیده بشین جریمه سختی می‌شین!

- باااااااشه! شما اول ما رو ببخشین!

خلاصه! دینا خانوم جریمه‌ش این بود که دو روز اجازه دیدن سی‌دی نداره و این برای دینا یعنی اخر بی‌رحمی! تو راه برگشت هی تلاش می‌کرد ما رو بخندونه و به نوعی یادمون بره که چیکار کرده! اما سعی می‌کردم خیلی خشک باهاش صحبت کنم . بعد از چند دقیقه نمی‌دونم چه حرفی بین من و رضا رد و بدل شد که با هم خندیدیم که دیدم دینا بغض کرده و می‌گه:

- باشه! باشه! شما دو تا با هم بخندین! اونوقت من بیچاره باید غصه بخورم و جریمه بشم! اصلاً می‌رم یه جا گم می‌شم تا شماها دیگه دختر نداشته باشین و غصه بخورین! مامان و بابای نامهربونِ خسیس!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak