زندگي و پرحرفيهاي من
پریشب خسته از طبخ انواع و اقسام غذاهای پلو و چلویی تصمیم گرفتم که برای شام یه غذای مندرآوردی نونی بپزم. خلاصه دست به کار شدم و با فیله مرغ (که به صورت دراز دراز خرد شده بودند) ، هویج خلال، نخود فرنگی، قارچ و تره فرنگی شام رو مهیا کردم. از واکنش دینا و سو.رنا و هیجانی که موقع خوردن این غذا از خودشون نشون دادند کلی مشعوف شدم!
سر میز شام:
دینا: مامانی من امتیاز 200 رو بهت میدم!
- مرسی عزیزم! نوش جونت!
- بازم برامون از این غذاها میپزی؟!
-!!!!! خیلی خوشت اومده؟!
- اووووووووووم! آره! عالیه!
- باشه عزیزم! حتماً!
- اونقدر خوشم اومده که جیگرم دراومد!
- !!! منظورت اینه که جیگرت حال اومد؟!
- آره دیگه! منم همین رو گفتم دیگه!
- جیگرم دراومد رو معمولاً وقتی سختی و یا فشاری به آدم وارد میشه ازش استفاده میکنن عزیزم!
- خوب!
چند دقیقه بعد داشتم میز شام رو جمع میکردم. پسری هنوز تو صندلیش بود و میخواست بیاد پایین! دینایی پیشقدم شد و رفت کمکش تا میز جلوی صندلیش رو برداره و کمکش کنه بیاد پایین! موقع پایین آوردنش مجبور شد بغلش کنه. بعدش با هنهن گفت:
- مامانی! من داداشی رو آوردم پایین! جیگرم دراومد!
از خنده منفجر شدم و پریدم و حسابی ماچ مالیش کردم!
دینا توی مهد با یکی از بچههای کلاسشون خیلی صمیمی شده. جوری که میگه من و فرنیا با هم خواهریم!
این فرنیا خانوم ظاهراً یه داداش بزرگتر از خودش داره و توی خونه دائم با هم سر اینکه پسرا شیرن مثل شمشیرن و دخترا موشن مثل خرگوشن جر و بحث دارن!
اخیراً حس میکنم فرنیا خانوم تمام این جر و بحثها رو برای دینا تعریف میکنه و این حس تهاجمی نسبت به اینکه پسرا به دخترا به چشم یه موجود ضعیف نگاه میکنن رو بهش منتقل کرده! این در حالییه که دینا تا یه کم قبل خیلی هم از اینکه دختره راضی بود و به خودش میبالید...
تیکه کلامهای نامناسبی رو اخیرا از زبون دینا میشنوم که میدونم باید توی مهد و احیاناً از همین دوستش یاد گرفته باشه. یه جور حاضر جوابیهایی که معمولاً تو پسر بچههای سرکش بیشتر دیده میشه.
موضوع فقط به این بحثها و حرفا محدود نمیشه... توی خونهی فرنیا ظاهراً پدرسالارییه و پدر همواره با تحکم و سختگیری با بچهها برخورد میکنه. یه بار از زبون دینا شنیدم که گفته: فرنیا باباش رو دوست نداره! امروز میگفت خداکنه مامانم بیاد دنبالم!
چند بار موقع گرفتن دینا از مهد پدر فرنیا رو دیدم. راستش منم این عدم انعطافش رو نسبت به درخواستای ساده فرنیا- مثل وقتی میگه بابا بذار یه کم سرسره بازی کنم بعد بریم- دیدم. اما گذاشتم به پای عجلهش و اینکه حتما کاری داره. البته مامانش هم همچین با ملایمت و مهربونی باهاش حرف نمیزنه. مثلاً چند روز پیش وقتی اینبار مامانه اومد بود دنبالش، منم همون موقع رسیدم و هر دو رو با هم صدا زدند. دینا و فرنیا دست در دست هم با هم از پلهها اومدند پایین درحالی که سرخوش از حرفای درگوشیشون ریز ریز میخندیدند. بعد هم درخواست کردند که یه کم سُرسره بازی کنند. یهو مامانه نه گذاشت و نه برداشت با یه لحن تهاجمی گفت:
- شما از صبح ور دل هم بودین هنوزم از هم سیر نشدین! تو خونه ما رو خفه کرده بس که دینا دینا میکنه! نه خیر! لازم نکرده بازی کنی! دوستم نیم ساعته تو ماشینه. کلافه شد طفلی! بدو! بدو زود باش بریم!
- بله! دینا هم خیلی فرنیا رو دوست داره. براش حکم خواهرش رو داره!
- امان از این خواهر خواهر کردن اینا!
- بله!
در این حین فرنیا و دینا بیتوجه به حرفای مادره با هم دویدند و رفتند با سرتقی یه سُری خوردند و اومدند!
خوب مادره حتماً عجله داشته و خسته از سرکار اومده و دوستش هم توی ماشین معطله! بابا اینا رو بایه لحن خوب به بچه بگو!
انگار اون طرز حرف زدن مختص برادره نیست!
خلاصه که از این وضع و از نتایج حاصله ناراضیام! خیلی هم نمیشه کاری کرد. به مربی بگم خوب اون چیکار میتونه بکنه. از هم دورشون کنه؟! اینم بهش ضربه میزنه. خیلی خیلی خیلی همدیگه رو دوست دارن. تو خونه گاهی وقتی میخواد منو صدا کنه میگه فرنیا! بلاخره این هم بخشی از اجتماعه که دیر یا زود دینا باهاش روبرو میشه. نمیشه همه چی رو سانسور کرد.
تنها راهکاری که به ذهنم میرسه وقتی حرف نامربوطی (مثل موارد بالا) رو میزنه سعی میکنم براش توضیح بدم که دخترا و پسرا هر کدوم ویژگیهای خاص خودشون رو دارن و نباید با هم مقایسه بشن. یا اینکه فلان حرف اصلاً مناسب و شایسته نیست که از زبون شما شنیده بشه...
کار دیگهای میشه کرد آیا؟!
چند روز پیش خونه یکی از دوستان بودیم و داشتیم در خصوص نحوه برخورد با کارهای اشتباه بچهها و راهکارهای مناسب در این خصوص صحبت میکردیم. پیشنهاد من به دوستم این بود که وقتی پسرش کار اشتباهی انجام میده که خیلی غلطه و باید جریمه بشه، بهتره که از انجام کارهای مورد علاقهش محروم بشه. دینا همون نزدیکهای ما نشسته بود و مثلاً داشت عکسهای توی دوربین رو مرور میکرد و خیلی هم مشغول به نظر میرسید!
جمعه ظهر خونه مامانم اینا بودیم و طبق معمول دینا و پسرخالهش با هم مشغول بازی و گاهی هم بحث و دعوا و چغلی از همدیگه بودند! در این بین خواهر بزرگه رو به پسرش داشت خط و نشون میکشید که چرا فلان کار رو کرده و بهمان حرف رو به دینا زده!
یه هو دیدم دینا دوید و اومد پیش من و با لحنی متفکرانه گفت:
-مامان به خاله بگو پسرش رو از کاری که دوست داره محرومش کنه! اینجوری حسابی تنبیه میشه و دیگه از این کارا نمیکنه!
-!!!!!!!!!!!! این چیزا به خودشون دو تا مربوطه. ما نباید تو کارهاشون دخالت کنیم. ممکنه روش خاله جون چیز دیگهای باشه!
تو فکر فرو رفتم که این سرتق خانوم تمام حرف و مکالمات ما رو دقیق گوش میده و حتی به موقع و به جا از اونها استفاده میکنه!
خاک وچووووووک! از این به بعد باید بیشتر حواسم رو جمع کنم! بدجوری زیر ذرهبینم!
پنجشنبه صبح نوبت آرایشگاه داشتم...
امان از این موی سپید ارثیه مادری! اکثر ما خواهر برادرا از همون عنفوان جوانی (برادرا که از دبستان!!!) با این مهمونای ناخونده دست به گیربانیم! یادمه خیلی کوچیکتر که بودیم، من و خواهر بزرگه مینشستیم و با قیچی مو سفیدای همو از ته کوتاه میکردیم! خوب نمیشد که از 13-12 سالگی بریم سراغ رنگ مو! چه جلافتا!
خلاصه این پدیدهی ناخوشایند - که همانا روییدن موی سپید بویژه در قسمت بالای پیشانی و شقیقههاست- ماهی یکبار هم که شده بنده را یا راهی آرایشگاه میکنه و یا وادار به خودرنگکنی!!!
القصه! صبح پنجشنبه پدر مهربان خانواده، خانهنشین شد تا بچهداری کنه و ما هم راهی رسیدن به امورات خوشگلاسیون! به موقع رسیدم. اولین مشتری بودم!
کمی که نشستم مشتری دوم هم از راه رسید. همراهش یه پسر بچهی حدود 3 ساله بود. با دیدنش یاد بچهها تو خونه افتادم! موقع اومدن دینا تا فهمید میخوام بیام آرایشگاه پاش رو تو یه کفش کرد که منم میآم. چون هم دیرم شده بود و هم مطمئن نبودم که تا کارم تموم بشه آیا طاقت میآره و کلافه نمیشه اینه که راضیش کردم که بمونه و من هم زود برگردم!
از همون ابتدا لبخندی به پسر بچه زدم و باهاش سر صحبت رو باز کردم.
- سلااااااااام! چه آقا پسر گلی!
- (با تردید نگام میکرد)
- موهات چقدر قشنگه... خصوصاً جلوی موهات! شما هم تازه آرایشگاه بودی؟! (موهای پسر تابدار بود. جلوی موهاش این تابها در هم گره خورده بو.د و به چهره شیطونش یه سرتقی خاصی بخشیده بود! فقط نمیدونم چرا اینقدر درمورد پشت موهای این بچه هنر به خرج داده بودن. موهای بالای گوشش رو تقریباً دو میلیمتری کرده بودند اونوقت یه پشت موی جوادی براش باقی گذاشته بودند!!! بعداً فهمیدم این سلیقه پدر خانواده بوده!!!)
- (کمکم داشت یخش آب میشد. با اشاره سر حرفم رو تایید کرد)
با خودم داشتم فکر میکردم خوب من که مشتری اولم و کارم حداقل یه ساعتی طول میکشه! تا کار مامانش بخواد شروع بشه و تموم بشه این طفلی یه 2-3 ساعتی رو اینجا مهمونه! هیچ اسباببازی یا وسیله سرگرمکنندهای هم همراهشون نبود! پس این طفلی که یا اینجا کف میکنه و یا آرایشگاه رو به هم میریزه!
تو این فکرا بودم که آرایشگر دوم از راه رسید. منتها ایشون تخصصشون چیز دیگهای بود! اپیلا.سیون!!! تازه دوزاریم افتاد! هی واااااااای من! یعنی این مشتری دوم با این بچه راه افتاده اومده آرایشگاه واسه اینکار!خوب این مادر که تا راه بیفته بره تو اتاق که این بچه هم دنبالش میره!!!!از تصور اینکه این بچه وقتی مادرش رو در این موقعیت ببینه، تنم یخ کرد!
دلم میخواست پاشم برم یکی بخوابونم تو گوش مامانه! در همون حین داشت تعریف میکرد که یه هفته مسافرت بودند و امروز که بچه رو برده بذاره مهد، دیده از طرف مهد بچهها رو بردن اردو! اینه که مجبور شده با خودش بیاردش! با خودم گفتم: بازم بیجا کردی! خوب میرفتی یه روز دیگه میاومدی! خلاصه که جای خانوم اردیبهشتی خالی بود که ببینه بنده چه قضاوتها که در حق اون خانوم نکردم!
القصه! مادر و آرایشگر دوم رفتن توی اتاق روبرویی و با یه پاراوان مثلاً جلوی دید رو گرفتند و مشغول شدند! منم که انگار مسئول اون بچهم و نباید بذارم آب تو دل این بچه تکون بخوره، صداش کردم پیش خودم و در حالی که زیر دست خانم آرایشگر بودم شروع کردم به فک زدن و بازی و سرگرم کردن اون بچه! یه نیم ساعت گذشت دیدم صدای شادمان مادره از تو اتاق داره میآد که:
-شما مربی مهد هستین!
- نه! بنده مامان دو تا بچه مثل بچه شما هستم! عادت دارم با بچهها حرف بزنم!
آرایشگر دوم از توی اتاق روبرو: آخه خیلی با حوصله هستین! آدم وقتی خودش بچهدار باشه- اونم دو تا- دیگه حال و حوصله بچههای مردم رو نداره!
- مگه میشه آدم حوصله بچهها رو نداشته باشه!
با صدای پسرک حرفمون قطع میشه:
- خاله! خاله! من یه شعر بلدم!
- بخون عزیزم!
تا یه ساعت اول پسرک نسبتاً آروم رو صندلی جلوی من نشسته بود و با حرفا و معماها و شعرهایی که با هم میخوندیم سرگرم بود. اما کمکم داشت کلافه میشد. از صندلی خودشو میکشید پایین، اون یکی صندلی مخصوص چرخان رو هی میچرخوند که با تذکرهای خانوم آرایشگر اول روبرو میشد. خودش رو رو صندلی مخصوص ابرو (که کمی شبیه صندلی دندنپزشکاست)ولو میکرد . در همه این مدت هم نیم نگاهش به اتاق روبرو بود که مامانش داره اونجا چیکار میکنه؟! منم تا میدیدم داره نگاه اتاق میکنه هیجان بازی رو بیشتر میکردم تا حواسش پرت بشه!
دیگه کارم داشت تموم میشد که خطاب به اتاق روبرو پرسیدم:
- شما هنوز کارتون تموم نشده؟!
- یه کم دیگه مونده!
- من دیگه داره کارم تموم میشه ها!
- شما تشریف ببرین!
- یعنی شما اصلاً نگران این ور و این طفلی نیستین!
صدای خندهشون تو اتاق بالا رفت که : باشه ما هم الان کارمون رو تموم میکنیم!
آروم به آرایشگر اول گفتم:
- یعنی ایشون به امید کی این بچه رو آورده بودند؟!
- لابد به امید من!!!!!
- باور کن از دلشوره این بچه من استرس گرفتم!
- چی بگم والا!
کار من تموم شد و مانتوم رو پوشیدم و داشتم خداحافظی میکردم که بلاخره کار اونا هم تموم شد. دیدم مامانه با یه نیش تا بناگوش باز اومد بیرون و شروع کرد به تشکر کردن! خیلی دلم میخواست بهش بگم که : خواهش میکنم دیگه این کار رو با این بچه نکن! اما چهره راضی و خندان مادره نذاشت که بگم! بدتر اینکه دیدم وقتی بعد از اینهمه ساعت اومده بیرون به جای دلجویی از بچه، به درخواستای پسرک مبنی بر اینکه مامان خسته شدم! بریم دیگه، توجهی نمیکنه و هی پسش میزنه که : اَه! چقدر نقنق میکنی!
خوب بازم دیدم نگم بهتره! یعن یاز گفتن من چه فایده؟! بذار دل خوش باشه که امروز هم کارم راه افتاد! هر چند اگه جور دیگهای هم بود به نظرش کارش راه میافتاد!
اینا رو تعریف نکردم که بگم من چنینم و چنانم! یا اینکه مادر بینقصی هستم! معلومه که نیستم! معلومه که منم هر روز در ایفای این نقش کلی اشتباه میکنم. اما نتونستم جلوی قضاوت خودم رو در مورد این مادر و طرز فکرش و رفتارش بگیرم!
آقا من اعتراف میکنم که بدترین قضاوت رو در مورد این مادر کردم و اگه بازم از اینم موارد ببینم قضاوتشون میکنم!

امروز با یه پست مصور در خدمتم!
بعد از مدتها این دو تا وروجک یه جا صاف وایسادند تا بتونم جند تا عکس نسبتا صاف و درست و درمون ازشون بگیرم! اینه که الان حسابی جوگیر از گرفتن این عکسا هستم و گفتم شما رو هم از این جوگیری بی نصیب نذارم!
و حالا این شما و این هم دو تا وروجک ما:
خواهر و برادر عشقولانه! فقط از سایه چشم دخملی غافل نشین!!!!!
خواهر و برادر در یک ژست معقول!
دخملی در ژشت خانومانه! (عین جمله خودشه!)
دخملی در شمال (رامسر)
باز هم پسملی در ژست عکس!
به بهانهی ایران آمدن یکی از دوستان دوران دانشگاه، قراره با چند تا دیگه از دوستان همون ایام، امروز عصر دور هم جمع بشیم!
به مدد رد و بدل شدن 19 تا اس ام اس گروهی توسط خواهر رضا، بلاخره روز و ساعت و محل این گردهمایی به تصویب رسید! خونهی ما!
بین این 19 تا اس ام اس گروهی ارسالی خواهر رضا، این یکی که تقریباً جزو آخریهاش بود خیلی منو خندوند و البته به فکر فرو برد:
"حالا که همه اوکی شدین بگم که دروغ 16 اردیبهشت (تاریخ همون روز) بود و اصلاً دوستمون از خارج نیومده! گفتم یه قراری با هم بذاریم! مگه حتماً دوستمون باید بیاد آخه؟!!! "
فکر کن! 17-18 تا اسام به هم زدیم و هی روز و تاریخ و ساعت و مکان پیشنهاد دادیم بعدش یه دفعه یکی بهمون بگه سرکارید! داشت کمکم باورم میشد که موضوع از اول سرکاری بوده که خواهر رضا گفت شوخی کرده!
جالبه که از اون روز هر وقت با یکی دیگه از دوستامون - همون که پسر همسن دینا داره و با هم خیلی رفت و آمد میکنیم- تلفنی حرف میزنیم هی میپرسه: راستی حالا بلاخره دوستمون ایران اومده یا نه؟! 
درسته که اون اسام اس شوخی بود اما واقعاً حرف درستی بود! چرا تا وقتی که مجبور نشیم برای همدیگه - یا بهتره بگم برای خودمون- وقت نمیذاریم؟!
فُلانی مریضه و ما دورا دور جویای حالش هستیم اما به خاطر مشغلههامون نمیرسیم یه سر بهش بزنیم! اما تا بنده خدا فوت میکنه، هر جور شده خودمون رو به مراسم تشییع و یا حداقل ختمش میرسونیم!
چطور برای مسجد رفتن هر طوری شده وقتمون رو آزاد میکنیم؟!
سال به سال از فُلانی خبر نمیگیریم اما تا میفهمیم بیمارستان بستری شده و یا عمل شده، نفر اول میریم ملاقاتیش! اونم تو بخش آی سی یو! که به خاطر مراعات حال خود مریض تقریباً ملاقات ممنوعه !
اینها همه رو اول از همه دارم به خودم میگم!
که به خاطر داشتن دو بچه خودم رو آخر آدمهای پرمشغله میدونم!
پس چطور با همه این مشغلهها، تونستم وقتی برای مهمونی و قرار امروز باز کنم!
امروز صبح توی بزرگراه به سمت اداره میروندم. آفتاب صبحگاهی همچین تند میخورد تو چشمم که عینک آفتابی هم حریفش نمیشد! همین تابش نور خورشید باعث شد گرد و غبار روی شیشه جلو بیشتر نمایون بشه و اون هم قسمتی از دیدم رو کم کنه! یه نگاهی به دور و برم کردم و دیدم ماشینی نزدیکم نیست که احیاناً آب شیشهشور بهش بپاشه!
آخه یه بار خودم سر این آب شیشهشور بلایی سرم اومده بود آنچنانی! پشت چراغ قرمز بودم شیشه ماشین هم پایین بود. ماشین جلوئی شروع کرد به رفت و روب شیشهش! از شانس آبش پاشید عقب و یه راست رفت تو چشم بنده! بازم از شانس گل و گلاب من، آبش آب معمولی نبود و مقادیر متنابهی مایع شیشهشور داخلش بود! یعنی رسماً کور شدم پشت فرمون! مجبور شدم کمی جلوتر بزنم کنار تا کمی سوزش چشمم کم بشه! خلاصه تا شب چشم ما شد مثل چشم موش کور!!!! اینه که معمولاً وقتی میخوام شیشه ماشین رو بشورم اول دور ور برم رو نگاه میکنم که ماشینی کنارم نباشه و اگه بود شیشه ماشینش پایین نباشه!
القصه! من هم با اطمینان از اینکه مشکلی برای کسی پیش نمیآد و همچنین توی بزرگراه ماشینی بهم نچسبیده با فراغ بال به طور ممتد شیشهشور رو زدم! یه چند ثانیه که گذشت دیدم یه ماشینی داره بوق بوق میکنه و داره سعی میکنه بیاد کنارم! اونم تو لاین سرعت بزرگراه! یه نگاه به جلو، یه نگاه به بغل سعی کردم ببینم آیا با منه؟! که دیدم بعله! با منه! باز یه نگاه به جلو، یه نگاه به بغل سعی کردم ببینم چی میخواد بگه! با دست و صورت و ایما و اشاره و با تمام اعضا و جوارح صورت داشت حرف میزد و مثل چی داشت ماشینش رو میچسبوند به ماشین من! اما من که چیزی نفهمیدم! بازم تآکید میکنم من تو لاین سرعت و اونم لاین وسط! با توجه یه اینکه مجبور شده بودم کمی از سرعتم کم کنم دیدم پشتم داره شلوغ میشه! اینه که بهش اشاره دادم لااقل بکش کنار ببینم چی میگی!
با خودم فکر کردم نکنه پنچر شدم! پس چرا خودم نفمیدم! کشیدم کنار و یه لحظه انواع و اقسام ایمیلهایی که در مورد موارد مشکوک و دزدی و مواردی مشابه بود اومدم تو ذهنم! نکنه دزد باشه! به ذهنم رسید که شیشهها رو تا جایی که میشه بکشم بالا و در رو هم قفل کنم! از توی آینه پشت سرم رو نگاه کردم! یه پسر 24- 25 ساله جیگیل! به چشم برادری خوشتیپ و تا بخوای با کلاس! از ماشینش پیاده شده بود و داشت به طرف من میاومد! ترجیح دادم پیاده شم و ماشین رو قفل کنم و منتظر بشم ببینم چی میگه!
- سلام!
- سلام! چرا شما زحمت کشیدین پیاده شدین؟! من داشتم خودم خدمت میرسیدم!
- خواهش میکنم! مشکلی پیش اومده؟!
- نه! فقط آب شیشهشور ماشینتون تا 100 متر اینور و اونور میپاشید!
- همین! آقا شما منو ترسوندین! گفتم ماشین پنچر شده! یا چی شده؟ نزدیک بود هر دو تصادف کنیم! اونم تو لاین سرعت!
- خوب راستش من به خاطر خودتون گفتم!
-!!!!!!!!(آره جووووووووون عمهت!)
قشنگ معلوم بود که از این جوون شیطوناست و خواسته تیری در تاریکی بزنه و مثلاً یه شیرین زبونی هم کرده باشه و اول صبحی با یه خانوم گپی هم زده باشه و احیاناً فتح بابی هم برای آشناییهای بعدی شده باشه!!! اما تا نگاهش به حلقهی دستم و احیاناً تیپو قیافهی اداریم افتاد شستش خبردار شد که به کاهدون زده! تیپ من خیلی مثبتتر از این حرفا بود! البته از زیر عینک آفتابیم خیلی نتونست به اختلاف سن ناچیزمون (!!!!) پی ببره!
منم با خودم گفتم بیشتر از این حالش رو نگیرم و نشون بدم که آره بابا! تو راست میگی! حتماً از روی حس دیگردوستی بوده که خواستی منو از این کار اشتباه و خطرسازم(!!!) آگاه کنی! گفتم:
- بله حق با شماست! ولی من اولش چک کردم که کسی در اطرافم نباشه، به هر حال ممنون از تذکری که دادین! خداحافظ!
- خداحافظ!
ولی خداییش تیکهی خوبی بودها!
پ.ن: بعداً اضافه شد:
متن این پست رو برای رضایی ایمیل کردم و ایشون هم این جواب رو برام فرستاند:
امروز اومدی سوئیچ و عینک آفتابیت رو میذاری روی میز. یک شوهر غیرتی
این هفته توی اداره برامون دوره آموزشی گذاشتند! یکشنبه و سه شنبه! اونم بعد از وقت اداری! اونم 4 تا 8 شب!!!!
با پرستار پسری هماهنگ کردم که این دو روز رو بیشتر بمونه تا رضایی از سر کار بیاد خونه و جاش رو باهاش عوض کنه! اما اولش اصلاً حواسم به مهد دینا نبود! یعنی باید یکی باشه که ساعت 3 و نیم بره دینایی رو از مهد بیاره!
قبلاً هم شده بود که کلاس بعد از وقت اداری برامون بذارن و من معمولاً از خاله رضا - که طبقه پایینمون هستند- خواهش میکنم که این زحمت رو متقبل بشن و بنده خدا همیشه در این خصوص محبت رو بر من تمام میکنه. موضوع رو باهاشون درمیون گذاشتم. اما برنامه رفتن به نمایشگاه کتاب رو داشتن. پس تنها گزینه موجود بابا رضایی بود!!! اون طفلی هم چارهای جز قبول نداشت!
دیروز حدودای ساعت 2 بهش زنگ زدم تا مهد دینا رو بهش یادآوری کنم که دیدم خدا رو شکر یادشه. دیگه تا شب (اتمام کلاس) تماسی باهاش نداشتم.
نزدیکای خونه بهش زنگ زدم که ببینم چیزی لازم نداریم که جواب نداد. ظاهراً سیم تلفن در اثر هنرنماییهای بچهها کشیده شده بود!
رسیدم خونه و به جای زنگ زدن کلید انداختم. توی راهرو صدای رضایی و پسملی میاومد. برای اینکه خلوتشون رو به هم نزنم بازم در هال رو کلید انداختم و اومدم تو...
واااااااااااای خدای من! خونه رو بوی خوش خورشت کرفس برداشته بود. دینایی روی مبل جلوی تیوی لم داده بود و کارتون میدید. پدر و پسر هم توی آْشپزخونه بودند و صدای زدن کفگیر به لبه قابلمه به گوش میرسید!
سریع لباس عوض کردم و پریدم تو آشپزخونه...
- سلاااااااااااااااااااام بر جیگر طلاهای من! سلام بابائی! سلام دینا جون! سلام پسملی!
- سلاااااام!
- خسته نباشی بابا رضایی! اوووووووووووووووه چه کدآقایی شدی! چه کردی عسلی؟! بوی غذات 10 تا خونه اونورتر هم میرسه!
- دیگه دیگه! ما اینیم!
چشمم به روی میز ناهارخوری توی آشپزخونه افتاد! میز شام هم آماده چیده شده بود و یه ظرف سالاد هم وسطش خودنمایی میکرد!
- وووووووووووووووی! دیگه ترکوندیها! کی رسیدی سالاد هم درست کنی؟!
- تازه خبر نداری! بچهها رو پارک هم بردم! 
- شووووووووووووخی میکنی؟! 
- تازه هندونه خنک خُرد شده تو یخچال هم آماده است!
- ممممممممممممممممماااااااااااااااااااااااااا! خدای من! نمیگی من تحمل اینهمه خبر سورپرایزانه رو یه دفعه ندارم! عااااااااااااااااااااااااااااااشقتم به خدا!
خلاصه! سرمست و متحیر از اینهمه هنرنمایی رضایی، اون هم یکجا، دم به دقیقه میپریدم و بغلش میکردم و مراتب تشکر و قدردانیم رو بهش نشون میدادم!
چند دقیقه بعد همگی نشستیم پشت میز شام و مشغول خوردن شدیم. در این بین دینایی گفت:
- مامانی! این نقاشیم رو که الان رنگش کردم رو ببین.
- وااااااای چقدر قشنگ و خوشرنگ رنگ کردی. عاااااااااشقتم دینایی!
- نه! تو فقط عاشق بابا رضایی!
- من هم عاشق توام هم سو.رنا و هم بابا رضایی!
- ولی بیشتر تر عاشق بابا رضایی هستی!
- عزیز دلم! عشق که اندازه نداره. آدم میتونه هر چقدر که دلش خواست عاشق باشه.من عاشق هر سه تونم اونم به یه اندازه!
- ولی من میدونم که بابا رضایی رو عاشقتَرِشی!
-!!!!! 
با کمال شجاعت و شهامت اعلام میکنم که بنده بلاخره موفق شدم برای بار اول خودم، بله خودم! به تنهایی بنزین بزنم!!
خوب مگه چیه؟! راست میگم خوب! تا حالا همیشه یا با رضایی بودیم و اون بنزین زده یا خودم که تنها بودم، نشستم تو ماشین و پرسنل جایگاه برام بنزین زدند! گاهی اوقات اونقدر دلم میخواسته که پیاده شم و مثل یه شیر زن بنزین بزنم! اما خوب تا حالا اینکار رو نکرده بودم. چون اغلب موارد اونقدر جایگاه شلوغه که اعتماد به نفس کافی در خودم نمیدیدم که اینکار رو بکنم! همهش میترسیدم سوتی بدم و تمام سناریوهایی که بر علیه خانوما خصوصاً موقع بنزین زدن بر سر زبونا افتاده رو به فیلم واقعی تبدیل کنم!
میبنیند تو رو خدا تو این مملکت با اعتماد به نفس ما جماعت نسوان چهها که نمیکنن! البته ناگفته نماند که خودمون هم تو دامن زدنش سهیمایم که نمونهش رو خدمتتون عرض میکنم!
حالا چی شد که طلسم شکست؟!
کله صبح سر راه اداره رفتم پمپ بنزین. از شانس تا نوبت من شد دیدم مسئول جایگاه گفت:
- خانوم پمپ غیر فعال شده! موقع تغییر شیفته!
- ای بابا! راست میگین؟! یعنی نمیتونم بنزین بزنم؟!
- یعنی فکر کن یه درصد دروغ گفته باشم! نه دیگه! میگم پمپ غیر فعاله آبجی!
- چقدر طول میکشه؟!
- 10 دقیقه!
- 
دیدم چارهای نیست. بنزین توی ماشین شاید تا اداره رو بکشه اما بعد از ظهر رو چه کنم! بیخیالِ تأخیر! خلاصه! دیدم نسبتاً جایگاه خلوته و همه با آرامش نشستن تو ماشیناشون! (انگار فقط من داشت دیرم میشد!!!!) از ماشین پیاده شدم و کنار پمپ نزدیک ماشین وایسادم. شروع کردم به خوندن راهنما و خلاصه حسابی همه چیز رو تو ذهنم حلاجی کردم! (عجب شاخ غووووووووووولی!) تصمیم گرفتم پمپ که فعال شد شانسم رو امتحان کنم! نمیدونم چرا اینقدر تو ذهنم این کار برای یه خانوم شاق میاومد!
یه 5-6 دقیقه که گذشت پمپ فعال شد! کارت رو گذاشتم و رمز رو زدم و اومدم دستگیره پمپ رو بردارم! دیدم یه آقایی که اونور جایگاهه و اونم میخواد بنزیم بزنه داره چپ چپ نگام میکنه! با لبخند نگاش کردم و گفتم:
- اِ! اینو نباید بردارم؟!
- اونم با لبخند بهم جواب داد که اون یکی دستگیره مال شماست!!
به به! اولین سوتی! یعنی گاهی آیکیویی که به خرج میدم چنان متحیرم میکنه که فکر میکنم سریال همینه رو از روی من ساختن! آخه آدم! ببین کارتت به کدوم دستگیره نزدیکه! خوب اون مال توئه نه اون یکی که کلی اونورتره!!!!!!!
ولی چون تصمیم داشتم که اصلاً هول نشم با خونسردی دستگیره مربوطه رو برداشتم و ادامه کار رو انجام دادم. ای ول! دقیقا سر 40 لیتر (که قصد کرده بودم) تونستم سرعتش رو کنترل کنم و با افتخار پولش رو دادم و در باک بنزین رو بستم و خلاص! سعی کردم که تو این پروسه از هر نوع فِس فِس و تأخیر هم جلوگیری کنم تا بقیه ببینند که خانومای تر و فرز هم تو اینجور کارا داریم!!!! سرمست از این پیروزی و این شقالقمر از جایگاه زدم بیرون! سرعت گیر قبل از ورود به بزرگراه رو که رد کردم مُخم سوت کشید! خااااااااااک وچوک! کارت رو جا گذاشتم! شانس آوردم که هنوز وارد بزرگراه نشده بودم! سریع زدم کنار و بدو به سمت جایگاه! از هولم به اولین مسئولی که رسیدم گفتم:
-آقا ببخشید کارتم رو جا گذاشتم!
- خانم شما اصلاً اینجا بنزین نزدین!
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
- میگم تو این ردیف شما بنزین نزدین!
نگاهم به ردیف بعدی پمپها افتاد! انگار یه ردیف جلوتر بود! با عجله رفتم و مسئول مربوطه رو شناختم:
- -آقا ببخشید کارتم رو جا گذاشتم!
- اسمتون؟!
- فُلانی!
- (یه نگاهی به انبوه کارتهای جامونده کرد و کارت منو بیرون کشید! ) بفرمایید!
- مررررررررررررسی!
انگار یه کوه 100 تنی رو از روی دوشم برداشتن! البته که با رمزدار شدن کارتها، دیگه مثل قبل مفقود شدن کارتها معنی نداره. اما فکر اینکه مثل چُلمنها تو اولین تجربه همچین سوتی داده باشم خیلی حالم رو بد میکرد!
تو راه اداره به اندازه کافی فرصت داشتم که به اشتباهات تجربه امروزم فکر کنم! اینکه دلیلی نداره به خاطر قضاوت دیگران اینقدر فکر و ذهنم رو درگیر کنم که حتی تو سادهترین چیزها هم اشتباه کنم!
فکر کنم بار بعدی بهتر از اینبار عمل کنم! یعنی مطمئنم!
چند روز پیش تو اداره با یکی از همکارا (ایشون هم خانوم بودند) منتظر آسانسور بودیم. جلوی ما یه آقای نسبتاً مسن- که ارباب رجوع بود- منتظر بود. آسانسور که باز شد ایشون با یه لحن جدی گفت: خانوما بفرمائید!
ما هم به خاطر احترام متقابل به ایشون و خصوصاَ سن و سالشون بهشون تعارف کردیم که شما اول بفرمایید. نرفت و من و همکارم و بعد ایشون سوار شدیم. چند لحظه گذشت یه دفعه اون آقا بیمقدمه و با یه لحن جدیتر از قبل و بدون اینکه به ما دو تا نگاه کنه رو به شخص دیگهای تو آسانسور گفت: اونوقت خانونما شاکیان که چرا همه جا مردا اولویت دارند! بهشون هم که اولویت میدی خودشون نمیخوان!
قیافه من و همکارم اینجوری
بود!
ای بابا! احترام اونم با غر و تهدید میخوایم چیکار! مگه احترام به خانوما فقط اولویت تو رد شدن از دَره! چرا باقی جاها و تو باقی انتخابها خبری از این اولویت نیست!
فقط واسه اینکه خدای نکرده لال از دنیا نرفته باشم با یه لبخندی به پهنای صورتم نگاش کردم و گفتم: آخه نه که عادت نداریم بهمون اولویت بدن، باورمون نشد که دارین جدی میگین!
| Design By : Pichak |

