Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers زندگي و پرحرفي‌هاي من

زندگي و پرحرفي‌هاي من

7 سال پیش...

در چنین روزی...

در چنین تاریخی...

که فرداش هم عید غدیر بود...

سقف‌مون یکی شد...

با اینکه می‌گم 7 سال! اما به نظرم خیلی بیشتر از 7 سال می‌آد... انگار عمری‌یه که من و رضایی با هم زندگی می‌کنیم...

برمی‌گردم به عقب...

 به روزهای قبل از ازدواج...

به فراز و نشیب‌هایی که گذروندیم تا به هم رسیدیم...

به سال‌هایی که با هم زندگی کردیم و می‌کنیم...

به ثمره‌های زندگی‌مون...

خداااااااای من! ازت ممنونم.... بابت همه چی...

بابت اینکه من چه خوشبختم...

به خاطر وجود رضایی در کنارم...

به خاطر وجود د.ینا... که 4 سال و 5 ماهه شده!

به خاطر وجود سو.رنا... که امروز  یک سال و 3 ماهه شده!

به خاطر همه چیز...

نمی‌دونم چرا مناسبت‌ها واسه ما خانوم‌ها اینقدر مهمه... مناسبت‌هایی مثل سالگرد ازدواج و ...  از 2- 3 ماه پیش همه‌ش تو فکرم که تو این مناسبت‌ چه کار کنم... همیشه هم دلم می‌خواد رضایی رو سورپرایز کنم! راستش قبل از این بلبشوی ارز و سکه، قصد داشتم واس‌ش یه گوشی موبایل خوب بخرم... اما حالا که قیمت‌ها اینجوری شده اصلاً دلم نمی‌خواد پول مفت بدم به یه مشت سودجو. ضمن اینکه چند روز پیش هم رضا داشت به یکی می‌گفت خرید گوشی تو این روزها حماقت محضه!!!! خوب مطمئنم که دلخور می‌شه!

البته کادوش (یعنی همین گوشی) محفوظه و یه کم که اوضاع بهتر بشه (امیدواااااااااااااارم البته!!!) براش می‌خرم. اما دلم می‌خواد امشب توی خونه به کمک بچه‌ها (دینگول و کمی تا قسمتی شنگول) با یه کاردستی و یه شام لذیذ (فکر کنم رشته پلو با مرغ آبگوشتی براش بذارم. دیوونه این غذاست!)  و یه استقبال گرم یه مهمونی 4 نفری تدارک ببینیم.

خدا کنه کارها اونجوری که دلم می‌خواد پیش بره...

راستی! زندگی مشترک ما الان دیگه وقت مدرسه رفتنشه ها!

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب به سلامتی اون هفته سرشار از تعطیلات هم به سر رسید! چرا تعطیلات اینقدر زود می‌گذره! من دلم رو صابون زده بودم که کلی کار عقب مونده انجام بدم! البته کمی تا قسمتی بعضی کارها انجام شد... اما مگه کار تمومی داره؟! دلم می‌خواد زودتر کمی از کارهای خونه‌تکونی رو انجام بدم اما خیلی موفق نبودم! علت اصلی‌ش هم اینه که باید یه کارگر تر و فرز و صد البته تمیزکار پیدا کنم که هنوز موفق نشدم!

اینترنت هم دیگه کولاک شده این روزا! من که رسماً الان یه هفته است به صفحه مدیریت وبلاگم دسترسی ندارم! نه می‌تونم وب بخونم. نه کامنت بذارم و نه حتی اگه شد کامنت‌های وب خودم رو تأیید کنم...

دقت کردین این روزا چقدر همه چی عالی و خوبه! و ما همگی چقدر خوشبختیم! مردم ترس از قحطی برشون داشته و همه جا رو جارو کردن! فروشنده‌های عزیز هم که کاملاً مثل همه چیز این م.ملکت به روز هستن! منتها فقط با نرخ سکه و د.لار! اگه یکی اول سال بهمون می‌گفت نر.خ دلا.ر قراره به این وضعیت برسه بهش می‌خندیدیم! اما الان داریم به چشم می‌بینیم و هیچ‌کاری هم نمی‌تونیم بکنیم! خدایا قراره چه بلایی سرمون بیاد؟! طفلی بخش خصو.صی رسماً داره ورشکست می‌شه. کارمند جماعت کمرش زیر بار هزینه‌ها خم شده و... آخه همه اینا به چه قیمتی؟!

این روزها هم که داره تب شب عید درمی‌گیره! چه شووووووووود این شب عید اونم با این قیمت‌ها! چی بگم؟!

حوصله نوشتن ندارم. اومدم یه کم غر بزنم و بگم هستم! فقط این مدت دسترسی به وبلاگای دوستان نداشتم...

امیدوارم که به زودی خبرهای خوب بهمون برسه! کاری که از دستمون برنمی‌آد، حداقل آرزو که می‌تونیم بکنیم!!!!

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

زمان: دیروز صبح

مکان : تو راه مهد سوار ماشین

رادیوی ماشین داشت تقویم روز رو اعلام می‌کرد: امروز سه‌شنبه، 27 دی ماه سال 1390 خورشیدی و 17 ژانویه 2012 میلادی و ....

دینا: مامانی! این آقاهه هیچی بلد نیست!

من: چرا مامانی؟!

- آخه نمی‌بینه هوا چقدر سرده! اونوقت می‌گه خورشیدی!

- ای جاااااااااااااااانم! ولی مامانی منظورش از خورشید گرم بودن هوا نبود! منظورش اسم تقسیم‌بندی ساله. یه کم الان سخته ولی کم کم تو علوم یادش می‌گیری. مثلا سه تا دسته‌بندی برای سال داریم. یکی سال خورشیدی یا شمسی، یکی میلادی و یکی قمری.

- آخه اینهمه برف رو  کوه‌ها نمیبینه؟!

- چی بگم آخه عسل طلا! (دیدم اصلاً گوش‌ش به توضیحات من نیست و یا حوصله حلاجی جمله منو نداره!!)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

الان خواهری یه اس‌ام اس داد و گفت وبلاگ کودکان برتر یه پست رو به راهکارهای مقابله با ترس های کودکانه اختصاص داده.

چون توی پستی که در مورد ترس گذاشته بودم دیدم اکثر شما دوستان به عناوین مختلف با این مشکل درگیرید، خواستم اونو باهاتون به اشتراک بذارم.

اگه شما هم مطلب خواندنی در این خصوص پیدا کردین خوشحال می‌شم به منم اطلاع بدین.

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

پنجشنبه شب مهمون داشتیم. همسایه خونه قبلی‌مون. آقای همسایه و همسرشون. دو ماه پیش ما یه شب مهمونشون بودیم. پس این مهمونی می‌شد جواب مهمونی اونا. حالا جالبه اون 5 سالی که با هم همسایه بودیم، رفت و آمدی با هم نداشتیم و روابط به همون سلام و علیک توی راه پله یا دم در و ... خلاصه میشد. اما وقتی هر دومون از اون آپارتمان رفتیم حس کردیم که می‌تونیم با هم رفت و آمد هم داشته باشیم. اصالتاً اهل شیرازند و دارای اغلب خصایص خانواده‌های شیرازی ...جوری که حس می‌کنی آدمای بسیار خوش برخورد، راحت و خودمونی هستن و صد البته بسیار تعارفی!

یادمه 2 ماه پیش که ما مهمون‌شون بودیم علارغم همه توصیه‌های من - مبنی بر اینکه خیلی خودشون رو تو زحمت نندازن- کلی غذا درست کرده بود. زرشک پلو مرغ، قرمه سبزی، کتلت، کشک و بادمجون و ... خلاصه که من اون شب کلی به خانوم همسایه گله کردم که این قرارمون نبود! اگه شما بیان خونه ما من فقط یه نوع غذا می‌پزم و ... از اونم انکار که ای بابا! کاری نکردم و ...

خلاصه! شد نوبت مهمونی ما! با رضایی قرار گذاشتیم که یه نوع غذا پخته بشه با یه نوع سوپ و یه دسر. انتخاب غذای اصلی رو به رضا محول کردم. رضایی هم لوبیا پلو مخصوص* رو پیشنهاد داد. با سوپ ورمیشل. دسر رو هم من پیشنهاد دادم!تیرامیسوی بابا رضا پز!!! 

خلاصه از صبح ساعت 8 و نیم مشغول مرتب کردن و تمیز کردن خونه شدم . سر ظهر هم رضایی رفت خرید. اما همین یه مدل غذا و سوپ نمی‌دونم چرا اینقدر درست کردنش طول کشید. نمیدونم که نه! می‌دونم! این آقا پسر نوپای ما رسماً دودمان من و رضایی رو اونروز به باد داد! بس که بهانه گرفت و آویزون پرو پاچه‌ی ما تو آشپزخونه شد. تا من می‌اومدم یه کاری بکنم می‌اومد دنبال من و گریه و بهانه که بغلم کن! من یه کار کوچیک می‌کردم و بعد بغلش می‌کردم می‌اومدم تو هال یا اتاق خواب که یا کمی سرش رو گرم کنم یا بخوابونمش! اما نه می‌خوابید و نه سرگرم می‌شد! به شدت مامان خونش اومده بود پایین! اونقدر این پروسه ادامه پیدا کرد که علاوه بر دلشوره انجام نشدن کارها، اعصاب خوردی و کلافگی ناشی از بدقلقی گل پسری هم رو اعصابم رژه می‌رفت!

یاد مراسم تولد 3سالگی دینا افتاده بودم که 7 ماهه بادار بودم و کلی کار واسه خودم تراشیده بودم و کارها خوب پیش نمی‌رفت! البته اون روز واسه حدود 30 نفر مهمون این حال و روز رو داشتم و اینبار واسه 2 نفر مهمون!

مهمونا قرار بود 8 برسن! اما شد حدودای ساعت 8و نیم و تازه یه کم از شدت کارها کم شده بود... بی‌اغراق تا خود 8 و نیم دوویدیم! من و رضایی تقریباً داشتیم از حال می‌رفتیم! هر دو ولوی زمین شدیم و یه دفعه جفتمون زدیم زیر خنده که:

الان مهمونا بیان احتمالا ً از زور خستگی پاچه‌شون رو می‌گیریم که حالا وقت اومدنه!!!!!!!!!!!

مونده بودیم با این خستگی کی می‌خواد پذیرایی کنه؟ هی هم از هم می‌پرسیدیم که آخه ما که فقط یه نوع غذا داریم! پس چرا حال و روزمون اینه!؟ بعدش باز خودمون جواب می‌دادیم که از بس این پسره اومد تو دست و بالمون!

خلاصه! مهمونا اومدن و خدا رو شکر با دیدنشون و با شور و هیجانی که با خودشون آوردن، حال ما هم بهتر شد و تونستیم مراسم پذیرایی رو به خوبی انجام بدیم و شب خوبی رو با هم بگذرونیم. هم صحبت خوب خستگی رو از تن آدم بیرون می‌کنه. خصوصا اگه از نوع شیرازی‌‌ش باشه!

سر شام کلی ادای برنامه بفرمایید شام رو درآوردیم. هی می‌گفتن دستتون درد نکنه! خیلی خوشمزه شده. بعد ما می‌گفتیم: تو رو خدا رفتین تو اتاق هم همین رو بگین ها!!!

نتیجه اینکه: آدم بچه‌دار (اونم از نوع دوتاییش!!) همون بهتر که غذای آماده از بیرون بگیره! نه خودش اذیت می‌شه و نه بچه!

*. لوبیا پلو مخصوص ترکیبی است از پلو با محتویات مرغ، هویج و لوبیا قرمز که این سه قلم هر کدوم جداگانه پخته و سرخ شدند و بعد موقع دم کردن پلو لایه لایه بهش اضافه شدند. ادویه این غذا دارچین و کمی فلفل سیاه و زعفرونه. 

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب خوب! میبینم که اکثر قریب به اتفاق دوستان با من هم‌ذات پنداری کردن و همسران گرامی‌شون کار امروز به فردا بنداز (اونم فردایی که معلوم نیست کی بیاد!) تشریف دارن!

البته خودمون هم می‌دونیم که آقایون ایرانی در کل، کمی تا قسمتی تنبل، عاشق لم دادن جلوی تلویزیون، فراری از دست سرو کله زدن با بچه‌ها و کار خونه هستن! حالا این ویژگی‌ها تو یکی پررنگ‌تر و تو یکی کم‌رنگ‌تر می‌تونه باشه! 

خدا انشالله همه همسران محترم رو در پناه خودش حفظ کنه و در این راه کمی تا قسمتی هم به راه راست (اونی که ما دلمون می‌خواد!!!!!!نیشخند) هدایت کنه! آمین!

جونم براتون بگه از حال و احوال دخمل و پسرمون:

در حال حاضر دو عدد طفل مریض تو خونه داریم که اولی دینا خانومه که از مهد سرما خورده و بیشتر سرفه می‌کنه. اونم شب‌ها! طفلی نصف شب گاهی بابت همین سرفه‌ها از خواب بیدار میشه و کلی طول می‌کشه تا دوباره خوابش ببره... دومی هم آقا سو.رنا است که از خواهریش سرما خورده و با آبریزش و تب شروع و دیشب تبدیل به سرفه‌های خشک وحشتناک (که دل آدم ریش می‌شه) شده. بچه‌م دماغش هم کیپه و نمی‌تونه درست شیر بخوره. دیشب با چشم‌های بی‌حالش یه جوری نگاه می‌کرد که دلم می‌خواست بمیرم... خدایا هیچ بچه‌ای رو مریض نکن. کاش جای اون دوتا من مریض شده بودم..

نظرات جدید دینا خانوم:

1- - مامان چرا چشم‌های من آبی نیست؟! (با حالت گله و نق که عنقریبه تبدیل به گریه بشه!)

- خوب عزیزم معمولاً رنگ چشم بچه‌ها به مامان یا باباشون می‌ره! خوب من و بابا رضا چشمامون آبی نیست که!

- کاشکی بود!!!!

2- مامانی من خیلی دلم می‌خواد موهام طلایی باشه!

- چرا عزیزم؟

- آخه موی طلایی خیلی قشنگه!

- خوب الان که نه! اما وقتی خیلی بزرگ شدی، میتونی موهات رو طلایی کنی. اما من رنگ الان موهات رو خیلی دوست دارم!

- وقتی بزرگ شدم یعنی کی؟!

- یعنی وقتی مدرسه رفتی و درس‌ت تموم شد!

- این که یعنی خیلی!

- خوب آره! اما الان می‌تونیم یه عالمه کارهای دیگه بکنیم که خیلی هم نیاز نداره تا بزرگ بشی!

- مثلاً چی؟!

- مثلاً من الان موهای تو رو مدل تاجی (پشتش رو میآرم بالا و بالای سرش قلمبه می‌کنم) درست می‌کنم و از اون گیره و تل قشنگا می‌زنم و حسابی خوشگل می‌شی!

- باشه!

3- مامانی من دلم نمی‌خواد برم مدرسه!

- چرا عزیزم؟! مگه نمی‌خوای باسواد بشی؟!

- می‌خوام! اما دلم نمی‌خواد از این چیزها (منظورش مقنعه‌ست) سرم کنم! آخه زشت می‌شم!

- خوب آخه لباس مدرسه اینجوریه. مثل لباس اداره من. منم که می‌خوام برم سرکار مقنعه سرم می‌کنم. زشت هم نمی‌شم.

- اما من نمی‌خوام سرم کنم!

- !!!!!!!!!! (چه غلطی بکنم دو سال دیگه که وقت مدرسه رفتنشه!!!)

صبح‌ها موقع حاضر کردنش بیچاره می‌شم بس که می‌گه من این لباس رو دوست ندارم . گیر می‌ده به یه لباس که خوب اونم بعد از یه روز کثیف می‌شه. نمیشه که 7 روز هفته همون رو تنش کنم. خلاصه بساطی داریم.

چند روز پیش می‌خواستیم بریم پاساژ دم خونه خرید. لباسایی که دوست داشت رو تنش کردم. اما حاضر نبود کاپشن روش بپوشه. با بدبختی راضی شد بپوشه اما تا رسیدیم دم پاساژ با سرعت نور درش آورد. دلش می‌خواست همه با اون لباسی که خودش دوسش داره ببیننش. انگار که همه اومدن پاساژ تا تیپ دخمل ما رو ببینن!

خلاصه که این روزها دخملی‌مون عشق زیبا شدنه. حالا یا با چشمای آبی! یا با موهای طلایی! یا با لباس دامن دار! یا با پوتین ساقه‌دار! یا با موهای تاجدار!

پسری‌مون که از 9 دی (سر ماهگرد 14 ماهگی‌ش) راه افتاده! حسابی هم ذوق‌زده ست و تا ازش غافل می‌شی میبینی داره مثل آدم آهنی طول و عرض اتاق رو طی می‌کنه و گه‌گداری هم یه صدای تاپلاپ به گوشِت می‌رسه! خدا نکنه یکی دمپایی روفرشی‌ش از پاش در بیاد! با اصرار تمام سعی می‌کنه اونا رو بپوشه و باهاشون راه بیفته! اونوقت دیگه صدای تالاپ تالاپ خونه رو پر می‌کنه! چون دائم تعادلش به هم می‌خوره!

اونقدر قشنگ ماها رو صدا می‌کنه:

 به من میگه: ماما... ماما...

به ضا می‌گه: دَدَ و گاهی هم بابا

 به دینا می‌گه: نانا

به عمو می‌گه: مو

 به بقیه هم می‌گه: دَدَ

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

امروز تو وب یکی از دوستان دیدم که خصوصیات اخلاقی همسرش رو از دید خودش در سه طبقه معایب، اخلاق‌های عجیب و غریب و در نهایت محاسن طبقه‌بندی کرده...

راستش منم دلم خواست تا این طبقه‌بندی رو انجام بدم و به قولی ببینم همسری رو چه جور آدمی می‌بینم.

منم واسه اینکه پستم با محاسن تموم بشه اول از معایب شروع می‌کنمشیطان

معایب از دید من: 

1- اصولاً هیچ کاری رو در موقع خودش انجام نمی‌ده. یعنی اعتقادی نداره که نباید کار امروز رو به فردا بندازی!!! در نتیجه هر چی تو خونه ما خراب بشه دیگه درست شدنش با خداست! نشون به اون نشون که کلید چراغ اتاق خواب الان 4 ماهه خرابه! من بیچاره تو یه تاریکی بسیار عرفانی جلوی میز توالت - که با یه چراغ کوچولو یه هاله نور روش میافته- کارام رو انجام می‌دم! از مسافرت که اومدیم (یعنی یه ماه میشه) چمدون هنوز گوشه اتاقه تا بره بالای کمد (خودم نه زورم نمیرسه نه قدم! ) از بین همه اقساط ماهانه، یه قسط مسکن رو رضا واریز می‌کنه که معمولاً با تاخیر انجام می‌شه!(قراره از این ماه اونم خودم به عهده بگیرم تا جریمه‌‌ش سر به فلک نذاشته)، قراره به کسی تلفن تشکر بزنه، اونقدر تاخیر می‌کنه تا طرف دوباره خودش تماس می‌گیره!

2- در تکمیل بند یک باید بگم که گذر زمان براش مفهومی نداره. تقریباً می‌تونم بگم که هیچ مهمونی نرفتیم که من از استرس دیر حاضر شدن و دیر رسیدن جون به لب نشده باشم! همه کارها در دقیقه نود و با استرس (اونم از طرف من نه اون) انجام می‌شه! حتی فرودگاه رفتن! و جالب اینکه در تمام این دقایق نود همچنان خونسرد و بی‌تفاوته! در حالی که من از استرس دارم قالب تهی می‌کنم!

3- بازم در ادامه بند یک و دو باید بگم که اصلاً اهل برنامه‌ریزی و نظم نیست. مثلاً  برای آخر هفته و مخصوصا روز جمعه چند تا کار رو نام می‌بره که انجام بده. اما از همون اول صبح بی‌خیال برنامه می‌شه و تا شب شاید حتی یکی‌ش رو هم انجام نمی‌ده!!!!

4- وقتی قراره مهمون برامون بیاد و کلی کار رو سرمون ریخته، یه راست می‌ره سراغ انجام کاری که باید تو اولویت آخر قرار بگیره! مثلاً فکر کنید که میوه باید شسته بشه، خونه باید تی کشیده بشه، باید دوش بگیریم و آماده بشیم، سالاد باید آماده بشه، شیشه ادویه ها خالی شده و باید پر بشه! حالا آقای رضای ما می‌ره سراغ کدوم کار؟ بعله! می‌ره سراغ شیشه ادویه‌ها و میز وسط آشپزخونه پر می‌شه از کیسه‌های زردجوبه و ادویه و دارچین و ...!!!!  می‌تونین قیافه‌ و حال منو تو این لحظه تصور کنین!؟

5- تو بچه‌داری به جز موارد انگشت شمار، بهم کمکی نمی‌کنه! قراره از خونه بریم بیرون، برای حاضر کردن بچه‌ها هیچ تلاش یا کمکی نمی‌کنه. من باید هر دو رو آماده کنم! با اینکه به خوبی می‌تونه سر بچه رو گرم کنه و باهاش بازی کنه اما تا جایی که بتونه از زیر این کار در‌می‌ره! وقتی خودمون باشیم که دیدن تی‌وی و درازکشیدن جلوی اون، براش اولین اولویت رو داره! وقتی هم که جایی مهمون باشیم می‌ره توی جمع مهمونا و مشغول صحبت با بقیه می‌شه و کمک به میزبان (البته اگه از نزدیکان باشه) براش به نسبت کمک به نگهداری بچه‌ها اولویت بیشتری داره! تقریباً (یعنی استثنا هم داشته البته!) تلاش یا خلاقیتی تو سرگرم کردن بچه‌ها نشون نمی‌ده! اینه که تو مهمونی‌های اخیر من تقریباً چیزی از مهمونی و یا مهمونا و هم‌صحبتی‌ باهاشون نمی‌فهمم!

6- اگه کارهای خونه رو من انجام دادم که دادم. وگرنه تا ابد هم این کارا بمونه، خوب مونده دیگه! عمراً دست به ظرف نمی‌زنه! فقط تو مهمونی‌ها ظرف تو ماشین ظرف‌شویی می‌چینه! اگه چیزی جلوی پا باشه، مثلاً یه تیکه لباس یا اسباب‌بازی بچه‌ها؟، عمراً دولا شه و برش داره و بذاره سرجاش! از مهمونی برگشتیم، عمراً لباسای خودش رو (خصوصا کت و شلوار) جمع کنه و آویزون کنه تو کمد!

7- وقتی از دستش ناراحت می‌شم، خیلی دلم می‌خواد در مورد اون موضوع با هم صحبت کنیم . اما متاسفانه رضا اصلاً اهل بحث و گفتمان نیست. در اکثر موارد منو در حسرت می‌ذاره. و من می‌مونم و یه دلی که پر از حرفه!

اخلاقای عجیب:

1- برعکس همه مردای عالم، خونه مرتب یا خونه بهم ریخته، فرقی براش نمی‌کنه! یعنی اگه بیاد تو خونه و خونه منهدم باشه نمی‌گه چرا؟ اگر هم بیاد خونه و از سر و روی خونه بوی عطر و گلاب بیاد بازم نمی‌گه چرا؟! در نتیجه اصلاً بلد نیست خونه جمع و جور کنه! می‌گه اگه بخوای تو غذا پختن کمک‌ت می‌کنم اما از من نخواه خونه مرتب کنم یا ظرف بشورم!!!! شبا که قبل از خواب سعی می‌کنم یه سرو سامونی به وضع خونه بدم گاهی بهم می‌گه: بابا بی خیال! ول کن! دوباره فردا بهم میریزه!!!

2- با اینکه دست پخت منو دوست داره اما عشق اینه که یه شب بهش بگم شام نداریم! امشب بریم بیرون غذا بخوریم! کلاً از قبل از ازدواج هم (با اینکه دست پخت مامانش عالیه!) یکی از سرگرمی‌ها و تفریحاتش رفتن به رستوران و کشف غذاهای خوشمزه و رستوران‌های تاپه! د راین خصوص کاملاً می‌شه رو نظراتش تخصصی‌ش حساب باز کرد!

و آمااااااااااااااااااااااااا رسیدیم به بخش محاسن:

1- خیلی مهربونه... کمتر مردی دیدم که اینقدر مهربون باشه. 

2- خیلی با عاطفه و بااحساسه. ممکنه از دیدن یا شنیدن یه موضوع عاطفی به شدت منقلب بشه.

علت اصلی مورد 1 و 2 اینه که کودک درون فعالی داره. اینو خیلی خیلی دوست دارم.

2- با وجود موارد ذکر شده در بند 1 و 2 و 3معایب، وقتی کاری بهش محول بشه رو یا انجام نمی‌ده یا وقتی انجام داد به بهترین شکل ممکن انجام می‌ده! یعنی به قولی: دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!

3- صادقه... ممکنه همه واقعیت رو بهم نگه اما دروغ هم نمی‌گه!

4- به ندرت حرف می‌زنه. اما وقتی حرف می‌زنه، رو تک‌تک کلماتش می‌شه حساب کرد. مختصر و مفید می‌زنه تو هدف! اینه که معمولاً همه دلشون می‌خواد ازش مشاوره بگیرن.

5- توی جمع، تو مسافرت‌های دسته‌جمعی، توی مجالس و مهمونی‌ها و ... حضورش بهم قوت قلب می‌ده و به اینکه همسر منه افتخار می‌کنم. همیشه باعث سربلندی‌م بوده و هست.

6- همیشه بهش اطمینان داشته و دارم. همه‌جوره!

7-تو زندگی‌مون "من و تویی" معنی نداشته. با هم پول درمی‌آریم و با هم خرج می‌کنیم و با هم پس‌انداز... خدا رو شکر "مال من و تو" نداشته و نداریم! تو این زمینه هیچ پنهون کاری‌ای هم نداریم. 

 8- دست و دلبازه! موقع  خرید کردن، تو مسافرت و ... خیلی با دست و دل‌بازی خرج می‌کنه. هر خریدی رو هم که بهش سفارش بدی، انجام می‌ده. حتی اگه خیلی گرون باشه.

9- اهل رفت و آمده. چه با فامیل من و چه با فامیل خودش و چه با دوستامون. البته بیشتر تمایل داره (و منم دارم ) که با اونایی که باهاشون بیشتر تفاهم داریم رفت و آمد داشته باشیم.

10- خیلی اهل مهمونی یا مسافرت‌ها مجردی نیست. حتی می‌خواد تا تره‌بار هم بره خرید می‌گه بیا با هم بریم... و البته من هم!

11- به اینکه من تو مهمونی چی بپوشم خیلی اهمیت می‌ده. انتظار داره همیشه خوش پوش و شیک باشم. البته این مورد گاهی خیلی هم خوش‌آیند نیست!

12-آشپزی‌ش عالیه! و معمولاً روزهای تعطیل ناهار مهمون آشپزی رضایی هستیم. یعنی ماهی و میگو برات می‌پزه ماه! کباب کوبیده در حد بوندس لیگا! و ... خلاصه که در این خصوص حالی می‌بریم مبسوط!

13- گوشت و مرغ رو خودش پاک می‌کنه. این برای من که از این کار خیلی خوشم نمی‌آد نکته‌ی مهمی‌یه! و البته من فقط بسته‌بندی می‌کنم!

مورد 12 و 13 رو واسه این نوشتم که در حق‌ش نامردی نشه که گفتم تو کار خونه کمک‌م نمی‌کنه!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزها پسری دیگه داره غوغا می‌کنه. جور لبخند و عشوه و ناز نیست که به اطرافیانش نثار می‌کنه. خیلی خیلی سرتقه! هر کی صداش می‌کنه، همچین گردنش رو کج می‌کنه و با لبخندی ملیح همراه با نشون دادن دندونای خرگوشی‌ش دل طرف رو آب می‌کنه. بعد که همه شروع می‌کنن به قربون صدقه رفتنش اگه ببینم دینا اون اطرافه سریع می‌پرم جلو و می‌گم: نمی‌دونین واسه خواهرش چیکار می‌کنه. بس که عاشق خواهرشه. تازه اینکارها رو هم از خواهریش یاد گرفته. اونوقته که بقیه می‌رن سراغ دینا و تعریف و تمجید از دینا. دینایی هم یه بادی به غبغب می‌ندازه که بعله ما اینیم.

جالبه که اولین سوال اطرافیان از ما اینه که: دینا به داداش‌ش حسادت نمی‌کنه؟! اما نه تنها طفلی دینا چندان حسادتی به این داداشی بلا نشون نمی‌ده بلکه برعکس! این سو.رنا است که دائم می‌خواد جلب‌توجه کنه و وقتی کسی داره به دینا توجه می‌کنه با جیغ و نق و یا انواع عشوه‌ها سعی می‌کنه اعتراض‌ش رو نشون بده و به همه اعلام کنه که یالا به من توجه کنین!

رضا از در میاد تو! گاهی دینا می‌دوه جلو که سلام کنه و بپره تو بغل باباش. سو.رنا چهار دست و پا با چنان شتابی خودش رو به پاهای باباش می‌رسونه و آویزون می‌شه و گریه سر می‌ده که یالا منو بغل کن! اونوقته که بابای عیالوار با اون کمر مشکل‌دارش مجبوره همزمان هر دو رو بغل کنه!

یا دینا داره شعر می‌خونه یا برامون می‌رقصه! یا باهامون حرف می‌زنه! آقا سریع خودشو بهمون می‌رسونه و پامی‌شه وای‌میسته و سعی می‌کنه سرمون رو با دست به سمت خودش برگردونه و هی صورتش رو به صورتمون نزدیک می‌منه که یعنی یالله به من نگاه کن! جوری هم اینکار رو با سماجت انجام می‌ده که نهایتاً رشته کلام یا توجه ما رو از سمت دینا قطع و به سمت خودش برگردونه! اینقدر اینکارش رو با مزه انجام می‌ده که غش می‌کنی از دستش.

خدا می‌دونه که چه ترفندی باید تو این شرایط به کار بگیریم که نه سیخ بسوزه نه کباب! نه دخملی ناراحت بشه و نه پسری جیغ جیغو تر! می‌گم : دینا این شیطون بلا رو نگاه کن! ببین چه شیطون شده؟ بعد دو تایی با هم میزنیم زیر خنده و سو.رنا رو هم یه جوری تو کارمون مشارکت می‌دیم. مثلا سه تایی می‌رقصیم. یا همون جور که یه چشمم به دینا و صحبت شه یه نیم نگاهی هم به پسری می‌ندازم که یعنی حواسم به تو هم هست!

گاهی پسری اونقدر تو فضای دلبری غرق می‌شه و در حالی که نشسته و داره عشوه و ناز نثارمون می‌کنه یه دفعه هوس می‌کنه غش کردن از عقب رو هم چاشنی این اداها کنه! اونوقته که گومب! اگه بالشی چیزی پشتش باشه که هیچ وگرنه بعد از اون همه ناز و خنده باید اشک و آهش رو جمع کنیم! آخه خنگول! همون عشوه ها بسه دیگه!

دیشب وقتی دینا بعد از خوندن دو تا قصه بلاخره رضایت داد بخوابه، اومدم توی هال و دیدم چه دل و قلوه‌ای می‌دن و می‌گیرن این پدر و پسر! به رضایی گفتم: ببین تو رو خدا یه دقیقه که دل به دل این بچه‌ها میدی چقدر هم خودت لذت می‌بری و هم بچه‌ها! خلاصه که بابا رضایی دیشب حسابی با پسریش بازی کرد و پسری هم انصافا دیگه جور قر و قمیش و ناز و ادا (از جمله بوس کردن و عشوه کردن و خندیدن و پرت کردن خودش تو بغل باباش و ... ) نبود که نثار بابائیش کرد و تو همین دلبری ها کنار باباش خوابش برد!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مدتی یه که دارم به این موضوع فکر می‌کنم که چه روش‌های تربیتی غلطی در برخورد با دینا بکار گرفته یا می‌گیرم!

راستش دیدم هی دارم توی اطرافیان و رسانه‌ها و اجتماع و ... دنبال دلایل رفتارهای نامطلوب دینا می‌گردم. و این وسط خیلی به خودم و روش‌های درست یا غلط‌‌‌م گیر نمی‌دم یا اگه گیر بدم هم در آخر خودم رو تبرئه می‌کنم!

اما دیدم اگه بخوام با خودم رو راست باشم در برخی موارد با هیچ سند و مدرکی نمیتونم کارم و برخوردم رو توجیه کنم. امروز می‌خوام این موارد رو تا جایی که به ذهنم می‌رسه لیست کنم. شاید نوشتن‌ش باعث بشه که دفعه بعد وقتی خواستم اونا رو تکرار کنم عذاب وجدان یا ضمیرناخودآگاه به کمک‌م بیاد و مانع‌م بشه. اقرار کردن به بعضی‌هاشون واقعاً باعث خجالته اما باید اینکار رو بکنم!

1- می‌دونم کار خیلی اشتباهیه ولی متاسفانه: وقتی دارم دینا رو از کاری منع می‌کنم و اون همچنان به کار غلط‌ش ادامه می‌ده بهش می‌گم: باشه! منم فردا از مربی‌هات می‌پرسم که آیا انجام دادن اینکار درسته یا نه؟ ببینم اونا چی می‌گن؟ اونوقته که دینا از ترس گزارش دادن کارش به مربی‌ش به حرفم گوش می‌ده! یادمه توی جلسه اولیا با مربیای مهد گفتن: هیچ‌وقت اینکار رو نکنین. از ما یه لولو برای چه‌ها نسازین! نگین که چُغلی شون رو به ما می‌کنین!  نگران

2- یه بار (که شرحش رو هم توی وب نوشتم) زدم تو گوشش. هنوزم که هنوزه از یادآوریش حالم بد می‌شه! یعنی یادشه؟! یادمه تا 2-3 سالگی دینا خیلی خیلی صبرم زیاد بود و در مقابل بدقلقی‌هاش حسابی صبوری می‌کردم. جوری که گاهی صدای اطرافیانم در می‌اومد! اما من به کار و روش‌م ایمان داشتم. اما اخیراً خیلی کم صبر شدم. شاید یه دلیل‌ش اینه که الان می‌دونم فرق کار بد و خوب رو می‌فهمه و نباید مثل قبل باهاش مدارا کرد. اما خوب این به معنی از کوره در رفتن و تنبیه بدنی بچه نیست.

3- خیلی تو انجام کارهای دینا بهش کمک کردم و می‌کنم و فکر می‌کنم شاید یکی از دلایل اینکه الان حسابی تنبلی‌ش میاد کارهاش رو خودش بکنه اینه. هنوزم هم صبح‌ها دست و صورتش رو من می‌شورم. لباساش رو من تنش می‌کنم. اکثرا کفشش رو من می‌پوشونم! وقتی می‌برمش دستشویی من باید لباس ز.یر و شلوارش رو براش بالا بکشم.بعضی از این کارها رو میدونم که خودش هم می‌تونه انجام بده اما عمداً اینجور نشون می‌ده که از انجامشون عاجزه! البته نمی‌دونم آیا اینا برای این سن هنوز طبیعیه یا ناشی از دخالت‌های منه. خیلی دلم می‌خواست استقلالش در این موارد بیشتر بود.

بعضی از تغییر رویه‌هام هم ناشی از به دنیا اومدن سو.رنا ست و متاسفانه چون تو کار بچه‌داری از کمک باباشون هم نسبتا محرومم (به دلیل مشغله کاری دیر میآد و بعد از اومدنش به خونه هم تی وی براش ارجحیت داره!!!) خیلی نمی‌تونم مدیریت‌شون کنم:

4- یادمه وقتی دینا کوچیک‌تر بود و داداشی‌ش به دنیا نیومده بود معمولاً در مورد خواسته‌هاش برای انجام بازی‌های مختلف (مثل انجام بازی‌هایی که ممکن بود باعث کثیفی لباس یا دست و پاش بشه یا خونه رو ریخت و پاش کنه) خیلی صبوری می‌کردم و بهش اجازه می‌دادم با نظارت خودم اینکار رو بکنه. اما تقریباً از بعد از تولد داداشی‌ش به دلیل ضیق وقت و یا ترس از دخالت پسری تو این بازی‌ها و یا خوردن وسایل بازی، دیگه مجالی برای این بازی ها نیست.اگر هم باشه خیلی تعدادش کم شده. خودم می‌فهمم که گاهی وقتی دینا ازم درخواست این کارا رو میکنه و من مخالفت می‌کنم (البته دلیلش رو هم براش می‌گم) چقدر دلخور می‌شه. یه بار هم گفت که : مامانی کاش داداشی به دنیا نمی‌اومد اما طفلی زودی از حرف‌ش پشیمون شد.

5- قبلاً خیلی خیلی بیشتر برای کتاب می‌خوندم. اما این روزا پسری تا کتاب می‌بینه میپره تا بگیردش و برگه هاش رو پاره کنه و یا مانع خوندنش بشه. الان خوندن کتاب برای دینا محدود به زمان‌هایی شده که یا من مراقب پسری باشم و باباش براش بخونه و یا برعکس.

6- قبلاً راه به راه می‌بردیمش بیرون یا پارک. اما به همون دلایل کمبود حضور پدر در خانه و عدم توانایی من در کنترل دو بچه در بیرون خونه، پارک رفتن‌مون به شدت محدود شده.

خوب اکثر این اتفاقا بعد از تولد سو.رنا پیش اومده و خواه ناخواه متاثر از همین موضوعه. اما طفلی دینا چه گناهی داره! درسته که آوردن بچه دوم بیشتر از همه به خاطر خود دینا بوده اما تا بیاد و اون این موضوع براش قابل فهم بشه ما می‌بایست تبعات اومدن بچه دوم رو بهتر مدیریت می‌کردیم و بکنیم. 

راستش از خودم ناراضی‌ام. من باید بهتر از پس این موضوع برمی‌اومدم. دائم دارم از کمبود وقت می‌نالم و اینکه به هیچ کاری نمی‌رسم. فکر کنم گاهی تنبلی و انتخاب راحت‌ترین گزینه باعث بعضی از این آشفتگی ها شده.

مسئول به هم خوردن آرامش امروز دینا من و بابا رضایی هستیم.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

چیزی که از ترس دوران بچگی خودم (بخصوص 5-4 سالگی یعنی همسن الان دینا) یادم می‌آد، خیلی با ترس‌های الان دینا شباهت داره. اما به نظرم در دینا خیلی شدتش بیشتره.

یادم میآد که بعضی شبا خواب بد می‌دیدم. خواب یه حیوون بزرگ (معمولا خرس) که دنبالم می‌کنه و من می‌دوام و هر کاری می‌کنم که جیغ بزنم صدام اصلاً در نمی‌آد! یا خواب افتادن از بلندی و ... بعد با ترس از خواب می‌پریدم و می‌رفتم سراغ مامانم که کنارش بخوابم. انگار که در کنار مامان دیگه از این خوابا نمی‌اومد سراغم!

1- دیشب بچه‌م دینا همین‌جوری شده بود. سر ساعت هر شب (7 و نیم) و اینبار با بابا رضا رفت که بخوابه. هنوز یه ربع نگذشته بود که دیدم صداشون از تو اتاق بلند شد. ظاهراً دینا خوابش نمی‌اومد و داشت الکی بهانه‌گیری می‌کرد. رفتم پیششون (خوشبختانه سو.رنا خواب بود)

- دینا! عزیزم چرا نمی‌خوابی؟!

- چرا من باید زودتر از شما بخوابم؟ منم می‌خوام با شما بخوابم.

- عزیزم! ما هم کم‌کم می‌خوایم بخوابیم. البته تو اگه الان نخوابی صبح دیر بیدار می‌شی و به مهدت نمی‌رسی!

- نه! به موقع بیدار می‌شم. قول می‌دم.

- اصلاً منم الان می‌خوام بخوابم. تو برو تو تختت. منم پایین تختت می‌خوابم.

- اما بعدش که من خوابم ببره تو از اتاقم می‌ری بیرون. آخه نصف شبا که بیدار می‌شم تو تو اتاقم نیستی.

- خوب عزیزم هر کسی باید تو اتاق خودش بخوابه!

- پس چرا سو.رنا پیش شما می‌خوابه؟

- به زودی قراره یه تخت جدید برای شما بخریم و تخت شما می‌شه برای سور.نا و اونوقت اونم تو تخت خودش می‌خوابه. الان چون نصف شبا بیدار می‌شه و شیر می‌خواد و گریه می‌کنه من مجبورم پیشش بخوابم. مثل اونوقت که شما هم کوچیک بودی و شیر می‌خوردی. تو هم اون وقتا پیش من می‌خوابیدی. می‌گم می‌خوای امشب مثل اون وقتا که کوچولو بودی پیش من بخوابی؟

- آره! هم دوست دارم پیش تو بخوابم و هم دوست دارم توی اتاقم بخوابم.

- امشب بیا پیش من بخواب و از فردا تو اتاق خودت.

- باشه. اما  آخه باز خواب بد می‌بینم. همین الان که چشمام رو بستم یه خواب بد دیدم.

- چی دیدی عزیزم؟

- خواب دیدم رفته بودیم پاساژ خرید. با بابایی و شما. بعدش شما دست منو ول کردین و من گم شدم. (مثل ابر بهار هم اشکاش می‌اومد!)

- نه عزیزم. من و بابایی هیچ وقت دست تو رو ول نمی‌کنیم و همیشه مراقب‌ت هستیم. اما یه چیز جالب! من که همسن تو بودم یه بار همچین اتفاقی برام افتاد (اینو با یه لبخند گشاد که روی لبم بود براش تعریف می‌کردم!) اونوقت می‌دونی چی شد؟!

- نه! یعنی تو هم گم شدی؟ یعنی مامانت رو گم کردی؟! (گریه با شدددددددت بیشتر)

- (من با لبخند بیشتر) آره! البته من فکر کردم که گم شدم. بذار داستانش رو برات بگم. یه روز با مامانم رفته بودیم خرید. بعد تو یه مغازه چشمم به یه لباس پولک پولکی افتاد. وایسادم نگاش کنم. مامانم کار داشت و گفت زود باش بیا بریم. ولی من حواسم به لباسه بود. بعد یه دفعه برگشتم دیدم مامانم نیست. اولش یه کم ترسیدم و خواستم گریه کنم.اما یاد حرف مامانم افتاد. مامانم بهم گفته بود که اگه یه موقع حس کردی که گم شدی دور و برت رو نگاه کن. اگه آقای پلیس دیدی سریع برو بهش بگو که گم شدی. اگر هم تو پاساژ یا جایی بودی که مغازه داشت برو تو مغازه و از اقای مغازه دار بخواه که به مسئول پاشاژ بگه اسم تو رو پشت بلندگو صدا کنه. منم زودی رفتم توی مغازه و به آقای مغازه دار گفتم. اونم به یکی تلفن زد و یه دفعه دیدم دارن اسم منو از بلندگو صدا می‌کنن. هنوز داشتن اسم منو میگفتن که دیدم مامانم دم در مغازه است! گفتم مامانی چرا رفتی؟ اونم گفت من جایی نرفتم همین مغازه بغلی بودم. بهت هم گفتم که تا تو داری  این مغازه رو نگاه میکنی منم از اینجا یه خرید کوچولو بکنم. منتها تو نشنیدی حتماً. بعد هم بهم گفت آفرین به تو دختر خوب که بهترین کار رو کردی.

- (بازم با اشک) مامانت چرا تو رو گذاشت و رفت!

- نرفته بود که عزیزم. من فکر کردم رفته. وقتی داشتم به مغازه نگاه می‌کردم اصلا متوجه حرفش نشدم. همون مغازه بغلی بوده.

- یعنی تو گم نشده بودی؟

- نه عزیزم. فکر کردم گم شدم. مامان و باباها همیشه مراقب بچه هاشون هستن. ولی گاهی ممکنه بچه ها فکر کنن که گم شدن. اگر یه همچین اتفاقی هم افتاد آدم باید از فکرش استفاده کنه. البته ممکنه گریه ش هم بگیره ها! این عیبی نداره.

- خوب من که آقای مغازه دار رو نمیشناسم.

- درسته. اما تو اون شرایط مغازه دارها خیلی بهتر از آدمای دیگه هستن. اول آقای پلیس و اگه نبود آقای مغازه دار. ولی عزیز دلم تو نگران هیچی نباش. مامان و بابا همیشه مراقبت هستن. اینا رو هم که برات تعریف کردم واسه این بود که اگه یه بار همچین اتفاقی بیفته هم راه حل داره و آدم نباید نگرانش باشه عزیز دلم. حالا بگیر بخواب.

- خوابم نمی‌بره. چشمام رو که می‌بندم بازم همین خواب رو می‌بینم.

- خوب اگه خوابت نمی‌بره پاشو با هم بریم تو آشپزخونه تا منم به کارام برسم.

- باشه!

همچین با خوشحالی پرید بیرون از اتاقش که انگار اون تو داشتن شکنجه‌ش می‌کردن.

بلاخره رضایت داد که ساعت 9 و نیم (!!!!!) بخوابه. اونم نه تو اتاقش! توی هال و در حالی که دستم تو دستش بود.

بعدش رضا بهم گفت:

- چرا به بچه گفتی بچه بودی گم شدی؟

- من قبل از اینکه دینا این خواب رو ببینه و اینقدر بترسه که بهش چیزی نگفته بودم. وقتی دیدم از این خواب اینقدر ترسیده گفتم بذار براش بگم که حتی اگه این اتفاق بیفته هم خیلی ترسناک نیست و تو این موقعیت چه کاری باید بکنه. چون هر چی بهش گفتم که خیالت راحت تو هیچ وقت گم نمیشی تو کتش نمیرفت. باید حس میکرد که اگه این اتفاق بیفته آخرش چی میشه و یا چه جوری بشه بهتره. دیگه راه حلی به ذهنم نرسید. البته این رو هم که گفتم داستان تخیلی بود. من هیچ وقت گم نشدم!

- فکر کردم تو قبلا این داستان رو براش گفتی و اون هم همذات پنداری کرده!

- آخه مگه من خُلم! حالا تو میگی کار بدی کردم؟! اما خودم حس کردم بعد از گفتن این داستان کمی ترسش کم شد.

- چی بگم والله!

2- چند روز پیش هم یه داستان دیگه با هم داشتیم:

- مامانی! من دلم نمی‌خواد هیچ وقت عروسی کنم!

- ایشالله بزرگ که بشی و وقتش بشه، اونوقت عروسی کن!

-نه! بزرگ شدم هم عروسی نمی‌کنم!

- آخه چرا عزیزم؟!

- آخه هر کی عروسی کنه باید بره یه جای دیگه. من دلم نمی‌خواد از پیش تو برم.(مثل همیشه اشکاش جاری شد!!)

- (دیدم اینجا بحث فایده نداره) قربونت بشم من عزیز دلم! باشه مامان جون. تو عروسی نکن! همیشه پیش خودم بمون.

- مامانی! من دلم می‌خواد با تو بمیرم! (همچنان اشک!)

- مادر فدات بشه. خدا نکنه بمیری.

- دلم میخواد من و تو با هم بمیریم!

- باشه عسلم. با هم می‌میریم!

در همین راستا دیروز که جایی مهمون بودیم یکی بهش گفت:

- ایشالله عروس بشی!

- (در حالی که به شدت جبهه گرفته بود و اخم کرده بود) نه خیرم! من هیچ وقت عروسی نمی‌کنم.

و این باعث تعجب همه شده بود که دینایی که اینقدر دلش می‌خواست لباس چین چینی بپوشه و نقش عروس رو بازی کنه و حتما هم با باباش عروسی کنه یه دفعه چرا اینقدر باهاش مخالف شده! (تو اون جمع من فقط می‌دونستم دلیل مخالفتش چیه)

3- از تلویزیون داشت کارتون دامبو پخش می‌شد. دینا هم با علاقه نشست پاش. یه دفعه رسید به اون قسمتش که مادر دامبو به دلیل اینکه تماشاچی ها دامبو رو مسخره کردن، عصبانی میشه و به سمت تماشاچیا حمله میکنه و مسئولین سیرک اونو زندانی می‌کنن.  زد زیر گریه که: حالا دامبو چیکار کنه. چرا مامانش زندانی شده؟ دامبوی بیچاره...

اونقدر براش ریسمون اسمون کردم که : خوب مامانی چون مادر دامبو کار بدی کرد یه مدت باید تو اون اتاق باشه. بعدش میاد پیش دامبو. اما مگه راضی میشد. اشک بود که گوله گوله میاومد.

روزها تی وی دیدنش رو فقط محدود به یه ساعت کردم اونم برنامه کودک شکوفه ها. باقیش سعی میکنم وقتش رو با نقاشی و یا دیدن سی دی های زبانش پر کنم. اما گاهی همون یه ساعت حسابی کار دستم میده. اگه تی وی هم مشکل ساز نشه بلاخره اتفاقا و یا آدمای دور و برش یه جوری مشکل ساز میشه.

درسته که با توجه به خاطرات خودم و استفاده از تجربیات اطرافیانم، بخشی از این ترس‌ها رو طبیعی می‍دونم که اقتضای همین سن و ساله. اما دائم دارم اتفاقای دور وبرم رو زیر و رو می‌کنم که چه چیزی به این ترس‌ها (ترس از مردن من، ترس گم شدن) دامن زده که این روزها اینقدر شدت گرفته! گاهی این ترسش کلافه کننده میشه. دائم می‌گه دستم رو بگیر. حتی اگه یه جا وایسادیم مثلا جلوی در ماشین و من میخوام از توی کیفم سوئیچ در بیارم. اجازه نمیده که دستش رو ول کنم تا دستم رو توی کیفم کنم! با یه دست باید دست اونو بگیرم و بادست دیگه به بدبختی سوئیچ رو پیدا کنم! یا توی مغازه هستیم و داریم پول حساب میکنیم. یه لحظه هم تحمل نمی‌کنه که دستش رو ول کنم تا پول در بیارم! یعنی تا این حد!

هیچ تجربه گم شدن یا تنها موندن هم نه خودش تو این 4 سال و 4 ماه داشته و نه اطرافیانش.

نتیجه: دیشب با رضایی به این نتیجه رسیدیم که باید پیش یه مشاور بریم.

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak