Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fourth Birthday tickers !-.-.-Design By : -.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

چهارشنبه که از سرکار میرفتم خونه, نم نم بارون داشت میاومد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که از اون مدل بارون های بهاری که یه هو ناغافل شدید میشه و دو سه دقیقه بعدش بند میآد شروع شد!

روزهای برفی و بارونی خیلی حواسم هست که اگه تو راه مونده ای (صد البته خانوم)-که منتظر ماشینه- رو سر راهم دیدم سوار کنم. راستش متاسفانه اونقدر اخبار ناامید کننده در این خصوص شنیدم که جرأت نمیکنم آقایون رو سوار کنم. ضمن اینکه اونا به هر حال آقا هستند و گاهی اشکالی نداره یه کم موش آب کشیده بشن!!! نیشخند

خلاصه! همین طور که جلو میرفتم یه خانوم دست تکون داد. منم که فردین بازی م حسابی گل کرده بود زدم کنار و خانومه جلو سوار شد. چادرش خیس شده بود. هنوز ننشسته سر صحبت رو باز کرد. لهجه ی خاصی هم داشت:

- خیلی زمونه ی بدی شده. جلوی هر کی دست نگه داشتم هیشکی نگه نداشت! از سرویس اداره جا موندم!

- ای بابا! حتماً عجله داشتند.

- آخه کیف پولم و جا گذاشتم. هیچ کارتی هم همرام نیست. هر چی مرد و پیرمرد بود کلی حرفای بد بهم زدند!

- ای بابا!

- خواستم در بست بگیرم, بهم گفت سی و پنج تومن می گیرم!

- وا! مگه کجا میخواستی بری؟!

- نیایش... جنت آباد!

حالا ما زیر پل پارک وی بودیم! مشکوک میزنه!

یه دقیقه سکوت و دوباره همه ی دیالوگای قبلی رو شروع به تکرار کرد. داشتم با خودم فکر می کردم اگه من تو همچین شرایطی قرار گرفته باشم چیکار می کنم؟ چطوری وقتی سوار ماشین یکی بشم سر صحبت رو باز می کنم؟

با خودم همین جوری کلنجار می رفتم که بهترین کار تو این شرایط چیه؟ قطعاً اولین راهکارم آژانسه. اما باز فکر کردم اگه خونه هم پول نداشته باشم چی؟ اگه کسی نزدیک م نباشه که پول آژانس رو ازش بگیرم چی؟ وای خدای من! موقعیت خیلی خیلی بدی یه! اونقدر با این داستان سر مردم رو کلاه گذاشتند که خوب طبیعی یه در مورد منم همین فکر رو بکنن که منم دارم تلکه شون می کنم!

تو همین فکرا بودم که دیدم ازم پرسید:

- شما تا کجا میرید؟ مسیرتون کجاست؟!

- راستش مسیر من خیلی به شما نمیخوره. من سر راه باید برم دنبال بچه هام.

- اشکالی نداره منم باهاتون بیام دنیال بچه ها. بعد شما سر راه منو پیاده کنین.

ای وای بازم داره مشکوک میزنه و همچنین خطرناک!!!

- بهتره من شما رو دم در یه آژانس پیاده کنم.

- آخه خیلی پول میگیره!

- باشه اشکالی نداره. من حساب می کنم. شما اگه دوست داشتی بعدا همین پول رو بریز صندوق صدقات!

- نه اصلا منو سر نیایش پیاده کن!

- آخه از اینجا که ماشین راحت شما رو نمی بره!

- اشکالی نداره!

با اینکه مطمئن شدم که شک م  درسته ولی باز دلم نیومد با اون شکل و احوال گوشه بزرگراه همین جوری پیاده ش کنم. با خودم گفتم: بیا فکر کن واقعاً راست میگه. اگه بخواد از اینجا بره خونه با تاکسی چقدر بس شه؟ دست کردم کیفم و شش هزار تومن درآوردم که بدم بهش!

- بیا. فکر کنم اینقدر کرایه راه کافی باشه!

- میشه بکنی ش ده هزار تومن. شماره کارتت رو هم بده تا بریزم به حسابت!

- دیگه پول زیادی همرام نیست. همین تا جایی که میخوای بری کفایت میکنه. نمیخواد بریزی به حساب. بریز صندوق صدقات!

- من دارم واسه یه خانوم نیازمندی کمک جمع میکنم. میشه صدقه نباشه و بدم به اون!

- باشه. هر کاری دوست داشتی بکن!

و با چنان عجله ای پیاده شد که یه دفعه وهم برم داشت نکنه چیزی برداشته که داره زودی در میره!

بس که از این و اون اتفاقات ناخوشایند مشابه شنیدیم, کلا ذهنیت خوبی نسبت به این موضوع نداریم.

خوب اون خانوم چیزی برنداشته بود. اما ظاهراً حسابی سر خوش اون شش هزار تومنی بود که از من گرفته بود. واسه همین فکر کرد تا پشیمون نشدم سریع بره!

خوب راستش حس بدی ندارم. حتی اگه صد در صد همه حرفاش دروغ باشه.

من بازم اگه تو یه روز برفی یا بارونی مسافر خانومی رو ببینم حتما سوارش می کنم...

خدایا خودت بددلان رو از من دور کن.... آمین...

 

-

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دیشب وقت خوابیدن بچه ها, گل پسری کتاب انتخابی ش این بود: " شب به خیر الفی اتکینز!"

حالا موضوع کتاب چیه؟ موضوع از این قرار بود که الفی شب بی خوابی زده به سرش و خوابش نمی بره. اینه که هی به بهونه های مختلف بابائیش رو صدا میکنه که مثلاً:

- بابا آب میخوام

- بابا جیش دارم!

- بابا عروسکم رو میدی؟

- بابا ملافه ی تختم وقتی داشتم آب میخوردم خیس شده! عوضش میکنی!!!

خلاصه که طفلی باباهه با وجود خستگی خودش اونقدر میره و میاد که بلاخره موقع انجام یکی از این فرمایشات آقا الفی, روی زمین خوابش می بره!

چشم تون روز بد نبینه! خواندن این کتاب همان و اجرا شدن تمام فرمایشات الفی توسط سو.رنا هم همان!

ظاهراً پسرک ما هم دیشب بی خواب شده بود و خوندن این کتاب بهترین راهکار رو به ایشون نشون داد!

- مامانی تسنه مه! آب میدی؟ (تشنه مه!)

- مامانی جیس دارم! بریم دست سویی! (جیش, دستشویی)

- مامانی بازم تسنه مه!

یعنی اونقدر از کارش خنده م گرفته بود که با این سن کم اینجوری منو فیلم کرده بود! خلاصه که آخرش دیگه گفتم:

- سور.نا این بار آخره که بهت آب میدم. بیشتر از این جیش ت زیاد میشه ...

- خوب بااااااااسه! (باشه!)

دیگه خدا رو شکر گرفت خوابید. و منم همونجا پای تختش خوابم برد! بعد دیدم نصف شب از خواب پا شده و منو صدا زده که:

- مامانی! جیس م الان زیاد شده! می سه بریم دست سویی!

- باشه عزیزم. بیا بریم!

- مامانی! الفی اتکینز هم حتما جیس س زیاد شده. الان اونم باباسو داره صدا میکنه! گوس کن!

- !!!!!!!!!

 

این بچه در تمام شب داشته خواب این داستان رو میدیده!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام صد تا سلام.

سال نو بر همگی مبارک.

دیدین چه زود تعطیلات تموم شد!

به قول یکی از همکارا که دیروز می گفت: 350 روز دیگه مونده به عید!!! یعنی از همین الان منتظر عید سال بعده!

من که تا همین پریروز در تعطیلات به سر میبردم (واسه همین نوشتم اولین روز کاری یه ایرانی تنبل!) و اون پنج روز کاری بین تعطیلات رو (ما پنجشنبه ها تعطیلیم!) مرخصی گرفتم تا حالی ببرم مبسوط! و الحق هم خیلی تعطیلات خوب و به یادموندنی بود.

امیدوارم که به همگی شما هم خوش گذشته باشه و سال جدید رو با رویی خوش, سلامتی کامل و امید به روزهای خوب تر شروع کرده باشین.

یکی از بزرگترین نگرانی هام برای بعد تعطیلات, نحوه واکنش گل پسری به مهد فول تایم بود که خوب خدا رو شکر باید بگم دیروز که سربلندم کرد. هم نسبتا راحت صبح را با بابائیش رفته مهد و هم بعد از ظهر (ساعت سه و نیم) که تحویلش گرفتم خیلی خوش اخلاق و سر حال بود. تازه یه ساعتی هم بعد از ناهاری خوابیده بود!

دیروز بنده عیالوار بعد از اتمام ساعت کاری به سمت بچه ها راه افتادم تا یکی یکی از سطح شهر جمع شون کنم! اول پسری (به شرح حال فوق) و بعدش هم پیش به سوی مدرسه دخملی! وقتی دینایی رو هم از مدرسه برداشتیم با خودم گفتم بذار هردوشون رو سورپرایز کنم. هوا هم عالی بود. پس پیش به سوی پاااااااااااااااااارک!

اونقدر ذوق کردن که نگو. یه ساعتی اونجا بودیم و وقتی هردوشون حسابی ورجه وورجه کردن و در حالی که دینا خانوم دیگه نمیتونست جیش ش رو کنترل کنه,  به زور از پارک دل کندند و راهی خونه شدیم!

خونه ای که هر روز وقتی از سرکار میاومدم مرتب و منظم توسط پرستار بهم تحویل داده میشد,  عین بازار شام بود! آخه دیشب ش مهمون داشتم و منم دیگه شب جمع و جور نکردم! خلاصه لباسای اداره رو که درآوردم دیگه بدو بدوها شروع شد. فقط شانس آوردم که شام داشتم. وسط پروسه جمع و جور کردن به دینایی هم دیکته میگفتم. خانوم خانوما اصلا حوصله مشق نوشتن نداشت! بلاخره 20 روز تعطیلی واسه تنبل شدن کم نیست!

وسط کلنجار رفتن با دینایی صدای در پارکینگ اومد و دیدیم که این بیست روز فقط دینایی رو تنبل نکرده! بلکه بابا رضایی هم که حوصله کار کردن نداشته رو زود راهی خونه کرده. اووووووووونقدر ذوق کردم که نگو. حالا جالبه که رضایی میآد خونه تقریبا کمکی به من نمیکنه. اما حضورش کلی بهم آرامش میده.

خلاصه که منم از فرصت استفاده کردم و بعد از شام خوردن گفتم بذار تو سال جدید بیشتر از کمک بابا رضایی استفاده کنم! پس بچه ها رو با بابائی شون راهی اتاق خواب کردم و الحق که بابائی هم به بهترین شکل این کار رو انجام داد و یه ربع بعد هر سه تاشون صدای خر و پف شون به راه بود!

خودمم از فرصت اسفاده کردم و ساعت نه خاموشی دادم و خوووووووووووووووابیدم!

آخیش! چه کار خوبی کردم ها! عوضش امروز صبح همگی شاد و خرم و سرحال از خواب پا شدیم و تلافی دیروز رو درآوردیم!

پ.ن: این پست فقط جهت بروز رسانی وبلاگ نوشته شده و ارزش قانونی دیگری ندارد!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزا به خاطر شروع شدن پروژه مهد گل پسری, صبح ها من دینا رو به مدرسه می رسونم. اینه که تو مدت زمانی که از خواب بیدار میشه و صبحونه می خوریم و حاضر می شیم که بریم مدرسه, معمولا یه گفتمانی- اونم از نوع سوالای آنچنانی- بینمون رو بدل می شه. جالبه که در حضور سو.رنا از این مدل سوالا نمیکنه. معمولا وقتی دو نفری تنها هستیم میزنه این کانال! گاهی اونقدر سوالایی که دینا ازم می پرسه و علامت سوالایی که تو ذهنش وجود داره واسم هیجان انگیزه که دلم میخواد همه شون رو اینجا بنویسم تا هم واسه خودم یادگاری بمونه و هم برای خودش!

پست قبلی هم یکی از همین گفتمان ها بود و امروز صبح متوجه شدم دخترم همین جوری داره پیشرفت میکنه و مرحله به مرحله داره بحث رو پیش می بره! و اما بحث شیرین (!!!) امروز ما در مورد "بارداری" بود:

دینا: مامانی هر کی حامله باشه حتماً بچه اش به دنیا میآد؟!

من: خوب معمولاً آره. مگه اینکه خدای نکرده یه مشکلی پیش بیاد و مثلاً بچه تو شکم مادر خوب و کامل رشد نکنه.

- یعنی منم می تونم حامله بشم؟

- ایشالله وقتی ازدواج کردی و دلتون خواست که بچه دار بشین, بله.

- من خیلی دلم میخواد حامله بشم!

- یه اعترافی بکنم؟! راستش منم از وقتی تو سن و سال تو بودم دلم میخواست بچه داشته باشم. و الان شما دو تا عشقول رو دارم. ایشالله به وقتش تو هم میتونی بچه داشته باشی.

- اونوقت من از کجا می فهمم که حامله شدم؟!

- خوب برای فهمیدن اینکه یکی بارداره یا نه باید بره آزمایش بده.

- اونا از کجا میفهمن که یکی بارداره؟ یعنی عکس نی نی تو آزمایش معلومه؟

- ببین عزیز دل مادر! چند راه برای فهمیدن بارداری وجود داره. یکی ش هم آزمایش خونه. وقتی کسی بارداره توی آزمایش خون ش یه تغییراتی اتفاق می افته که برای یه آدمی که باردار نیست این تغییرات وجود نداره. از روی اون میفهمن.

- همه حامله می شن؟

- خوب معمولاً بله. البته برای باردار شدن حتما باید اول ازدواج کرد. مثلا یه خانومی که هنوز ازدواج نکرده اما آدم بزرگه, نمیتونه باردار بشه.

داشتم یواش یواش خودم رو برای توضیح پروسه بارداری آماده می کردم که دیگه وقت رفتن به مدرسه شد و دینا این سوالا رو ادامه نداد.

به گمانم بحث فردامون در مورد " مامان وقتی من ازدواج کردم چطوری باردار می شم؟!" خواهد بود!

خدایا به امید تو!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دینا: مامان! همه باید ازدواج کنند؟!

من: این یه موضوعی یه که نمیشه براش صد در صد قانون گذاشت. اگه کسی به سن مناسب ازدواج رسیده باشه و آدم مورد علاقه ش رو هم پیدا کرده باشه و دلش هم بخواد که ازدواج کنه, خوب چرا که نه؟!

دینا: تو دوست داری من ازدواج کنم یا نه؟!

من: گفتم که عزیز دلم! این موضوعی یه که بیشتر از هر کسی به خودت مربوطه میشه. اگه تو دوست داشته باشی و همسر دلخواهت رو هم انتخاب کرده باشی, مسلمه که منم خوشحال خواهم شد!

در حالی که چشماش پر از اشک شد ادامه داد که:

- خوب آخه من میخواستم با بابا رضا ازدواج کنم! اما تو باهاش ازدواج کردی!

- الهی قربونت برم من! تا تو بزرگ بشی و بخوای ازدواج کنی, اونقدر با آدمای خوب مثل بابایی آشنا میشی! تازه وقتی که تو بخوای ازدواج کنی بابایی پیر شده و سن ش به تو نمی خوره! ( دیدم تو این فضا خیلی ذهنش آمادگی پذیرش توضیح در مورد حرام بودن ازدواج با محارم رو نداره. واسه همین چیزی در این خصوص نگفتم)

- خوب اگه اون آدمی که من خواستم باهاش ازدواج کنم دزد بود چی؟!

- عزیز دل مادر! آدم وقتی بخواد با کسی ازدواج کنه باید قبلش حسابی باهاش آشنا بشه و در موردش شناخت پیدا کنه. این طور نیست که تو اگه از یه نفر خوشت اومد, دیگه زودی باهاش ازدواج کنی. آدم ممکنه تو زندگی ش از خیلی ها خوشش بیاد اما وقتی پای ازدواج کردن در میون باشه, خیلی باید دقت کرد. هم تو باید اونو خوب بشناسی و هم اون تو رو!

- خوب آخه من خیلی بلد نیستم چه جوری باید آدما رو بشناسم. تو و بابا کمک م میکنین؟!

- خوب معلومه عزیز دلم! اصلا یکی از راه های شناخت اینه که با خانواده ها ی هم آشنا بشین. تو خیالت راحت باشه عزیزم. از الان اینقدر نگران نباش. من و بابایی حسابی هوات رو داریم قربونت برم من!

- میدونی مامانی! توی مهد که میرفتم یکی از پسرای مهدمون خیلی منو دوست داشت. همه ش به من میگفت تو باید با من ازدواج کنی! اما از وقتی اومدم مدرسه دیگه اونو ندیدم. حالا من چه جوری اونو پیدا کنم که وقتی بزرگ شدم باهاش ازدواج کنم؟!

- راستش عزیزم منم تو بچگی از این دوستا زیاد داشتم و هر بار هم فکر می کردم بزرگ شدم حتما با یکی از اونا ازدواج میکنم. اما خوب تا آدم باید بزرگ بشه فکر و رویا و معیارهای انتخابش هزار تا تغییر میکنه. البته ممکن هم هست نکنه. ولی منظورم اینه که الانم هر جوری دوست داری فکر کن اما دلشوره و نگرانی روزهای خیلی دور رو نداشته باش. 

- یعنی منم میتونم یکی مثل بابایی رو پیدا کنم؟!

- چرا که نه عزیز دل مادر! شایدم بهتر از بابایی رو پیدا کردی؟!

- نه! هیشکی از بابائی من بهتر نمیشه!

- بغل

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

اتل متل توتوله   گاو حسن چه جوره   غصه داره الاغه    چون راهش خیلی دوره...

می پزه مادر بزرگ توی تنور کولوچه    بوی خوش کولوچه میپیچه توی کوچه...

این تیتراژ یه برنامه عروسکی توی تی وی - دوران بچگی ما- بود که نقش های محوری ش قلی و مادر بزرگ ش بودند. هر قسمت هم ماجرای یه ضرب المثل بود که معمولاً قلی اولش متوجه نمی شد این ضرب المثله و معنی ظاهری اونو متوجه می شد و داستان حول و حوش برداشت ساده انگارانه ی قلی شکل می گرفت و آخر داستان این جمله طلایی توسط مادر بزرگ گفته می شد که: " ننه! قلی! این یه ضرب المثله!"

نمی دونم چی شد که یه هو امروز صبح سر صبحونه یاد این جمله ی طلایی مادر بزرگه افتادم و رو به دینا گفتم:

-  " ننه! قلی این یه ضرب المثله!"

- یعنی چی مامان؟!

- این مال یه برنامه عروسکی بود که زمان بچگی ما از تی وی پخش می شد. من خیلی دوست ش داشتم.

- می شه برام یه کم ش رو تعریف کنی؟!

- آره عزیزم. اصلاً بذار یه قسمت ش رو تعریف کنم. البته دقیق که یادم نیست. مشابه ش رو تعریف میکنم. یه روز مادر بزرگ قلی بهش گفت: ننه قلی تو چرا همه ش داری بازگوشی میکنی. پس کی میخوای یه کم درس بخونی. دیروز معلم ده رو دیدم که میگفت چیزی به امتحاناتون نمونده. بعد قلی گفت: ننه من همه ی درسام رو بلدم. لازم نیست درس بخونم. اینو که گفت مادر بزرگ بهش گفت: باشه ننه. جوجه رو آخر پاییز می شمرن! قلی وقتی اینو شنید کلی رفت تو فکر. با خودش گفت یعنی اگه آخر پاییز بشه و من جوجه هام رو بشمرم, نمره هام همه خوب میشه. از اون روز هی از دوستاش میپرسید بچه ها پاییز کی تموم میشه. و هر روز هم میرفت جوجه ها رو میشمرد ولی اتفاق خاصی توی نمره هاش نمیافتاد. مادر بزرگ که از این ماجرا خبردار شد بهش گفت: ننه قلی تو چرا هر روز این جوجه های زبون بسته رو میشمری؟ مگه قراره ازشون کم بشه. که قلی گفت: ننه میخوام ببینم امتحانام خوب میشه یا نه؟ آخه ننه خودت گفتی جوجه رو آخر پاییز میشمرن! مادر بزرگ قلی خنده ش گرفت و گفت: ای بابا ننه! قلی این یه ضرب المثله! یعنی اینکه انجام و اتمام یه کار فقط به حرف نیست بلکه در پایان هر کار و بر اساس تلاشی که کردی نتیجه معلوم می شه! تموم شد!

- وای چه قشنگ. میشه یه قسمت دیگه ش رو هم بگی!

- باشه.

خلاصه نشون به اون نشون که تا بیایم و صبحونه مون رو بخوریم بنده مجبور شدم کلی از خودم داستان قلی و مادر بزرگش رو بسازم تا بتونم معانی ضرب المثل هایی مثل : دسته گل به آب دادن, کاسه ای زیر نیم کاسه است, نخود هر آش شدن, با یه گل بهار نمی آد, موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دم ش می بست و ... رو برای دینا توضیح بدم. دیگه آخرش ضرب المثلی که به سن و سال دینایی بخوره کم آورده بودم و بابا رضایی به کمک مون اومد. بابائی ضرب المثل می گفت و منم در جا تبدیل به داستان قلی و مادر بزرگه می کردم!

دینایی اونقدر از ضرب المثل ها که در قالب این داستانا تعریف می شد خوش ش اومده بود که نمی ذاشت از سر میز پاشم و به اداره برسم! این شد که بنده با یه ربع تاخیر از خونه زدم بیرون. اما در نهایت بابائی ش بهش قول داد که در اولین فرصت یه سر به شهر کتاب بزنه و یه کتاب در خصوص ضرب المثل ها و معنی شون و اینکه در چه مواردی بکار میرن برای دینایی بخره!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

وای خدای من! باورم نمیشه که فقط در یک روز رکورد اینهمه فراموشکاری رو زده باشم!

- دیروز صبح ساعت 7 جلسه اولیا و مربیان مدرسه دینا بود. شب قبل ش دفتر یادداشت ش رو خونده بودم اما صبح فراموش کردم به رضایی بگم زودتر بره تا بتونه تو جلسه شرکت کنه!

- دینا دوشنبه ها علاوه بر کلاس ژیمناستیک, کلاس استخر هم داشت. من کلی فسفر سوزوندم و فقط اولی ش یادم بود. ساک وسایل استخرش همیشه آماده و روی میز کنار در ورودی یه, اما من صبح یادم رفت دوباره به برنامه ش نگاهی بندازم و به حافظه م اکتفا کردم و در نتیجه اصلا یادم نبود که به دینا و رضایی یادآوری کنم که ساک استخر رو هم بردارند!

- مربی مهد سو.رنا از شنبه براش یه دفتر یادداشت روزانه گذاشته و هر شب ما باید مطالب ش رو ملاحظه کنیم و یه گزارشی هم از فعالیت های توی خونه ش توش بنویسیم. این رو هم شب قبل یادم رفت نگاهی بهش بندازم و حداقل یه امضایی توش بکنم!!!

- هفته قبل سو.رنا به عنوان کیف یه کیف که بدنه ش پنگوئنه با خودش میبرد که خوب به نظرش رسیده که این خیلی بچگانه است و باید یه کیف مردونه تر ببره! قرار بود یه کیف دیگه براش بذارم! خوب با اجازه تون اینم یادم رفت!!!!

صبح روز دوشنبه ساعت حدود هفت و نیم رضایی بهم زنگ زد که:

- چرا نگفتی امروز مدرسه ی دینا جلسه است؟!

- ای وووووووووووووووای! دیشب تو دفترش خوندم! ولی یادم رفت!

- لطفاً از این به بعد حواس ت رو بیشتر جمع کن! (البته کلی سعی کرد که لحن شوخی به این حرف ش بده!)

- بعله! چشم قربان! از این به بعد بیشتر دقت می کنم. مبادا شما خاطر شریف تون مکدر بشه و احیاناً بخواین کمی در این خصوص به من کمک کنین!

- تکرار نشه دیگه (بازم به شدت با حالت شوخی)

یه ربع بعد پرستار از خونه زنگ زد که:

- دفتر سور.نا رو امضاء کردین؟ براش کیف جدید گذاشتین؟!

- ای وووووووووووووووووای! خدا مرگ م بده. من چم شده؟ چرا همه چی رو فراموش کردم من؟!

- عیب نداره. من جاتون دفتر رو امضا میکنم. اما امشب یادتون باشه حتما تو دفترش خودتون هم گزارش کار بنویسین. تو فرصتی هم که سو.رنا تو مهده تو خونه میگردم و اون کیفی که گفتین رو پیدا میکنم.

- آخی. دست گلت درد نکنه. شرمنده شدم به خدا. میگم با این فراموش کاری های من بهتره شما یه زحمت بکشی و کارهایی که باید برای پسری بکنم رو روی یه یادداشت رو در یخچال بچسبونی. اینجوری حداقل جلوی چشم هست و یادم نمیره.

- باشه خانومی. نگران نباش. پیش می آد!

بعد از این دو تا تلفن, به شدت فکرم و ذهنم مشغول شد! آخه چرا؟! نه یه دونه نه دوتا! اینهمه فراموش کاری!!!!!

ذهنم که به شدت با اینا درگیر بود. دیگه بدقلقلی های سور.نا توی راه برگشتن از مدرسه دینا منو به آستانه ی انفجار رسونده بود. از ماشین پیاده نمی شد و وقتی هم به هزار بدبختی از ماشین پیاده شد راه نمی اومد و خودش رو روی زمین میکشید. بعدش هم که رسیدیم جلوی در مدرسه تو نمی اومد و راه افتاده بود به سمت خیابون! فقط خدا می دونه چه نیرویی به کمکم اومد که جلوی خودم رو بگیرم و محکم نزنم پشت دستش.

بلاخره با بچه ها نشتیم تو ماشین. هنوز راه نیفتاده بودم که دیدم دینایی با یه لحن طلبکارانه و تقریبا با داد گفت:

- دیدی مامان خانوم وسایل استخرم رو نذاشته بودی! امروز نرفتم استخر!

- این چه لحن حرف زدنه دینا خانوم؟! اولا مودب باش! دوما شما دیگه خودت باسواد شدی! برنامه ی هفتگی ت هم که همیشه روی میزه. از این بعد دیگه خودت مسئول آماده کردن وسایل مدرسه ت هستی.

- باشه! خودم آماده میکنم! قهر

بعدش هم لقمه ی تغذیه ش رو که ظاهرا یادش رفته بود تو مدرسه بخوره رو از کیف ش درآورد و بی توجه به درخواستای پسری که اونم از اون لقمه دلش میخواست, شروع کرد به گاز زدن لقمه. سو.رنا بی وقفه بلند نق میزد که  دینایی تو رو خدا به منم بده! و دینا بی توجه گاز بعدی رو میزد! گفتم:

- دینا یه تیکه هم به داداشی بده تا برسیم خونه دوباره برات لقمه بگیرم.

- نه! مال خودمه! تموم میشه!

-  میدونم مال توئه. یه کم بده داداشی. خوب طفلی اونم دلش میخواد!

- نمی خوووووووووووووووووام!

دیگه به پسری گفتم : بذار برسیم خونه مامانی یه خوراکی خوشمزه بهت میدم. اینجا بود که دینا خانوم طمع ش گل کرد و راضی شد به هوای شریک شدن تو خوراکی خوشمزه خونه یه تیکه هم به داداشی ش بده!

مُخم داشت می ترکید. دلم میخواست ماشین رو یه گوشه بزرگراه پارک می کردم و بلند بلند زار میزدم. حس میکردم خیلی ناتوان شدم. الانه که هیولای درونم بیدار بشه و سر هر دو تاشون عربده بزنم. به خدا تو اون لحظه توانایی انجام هر دیوونه بازی رو داشتم.

رسیدم خونه. فقط به هر دوشون گفتم تا نیم ساعت با هیچ کدومشون حرف نمیزنم. سو.رنا بابت کارهای خطرناکی که موقع رسیدن به مدرسه خواهری کرده بود و دینا هم به خاطر داد زدنش سر من و ندادن لقمه به داداشی ش!

حالا هر دوشون تریپ مظلوم برداشته بودند که : مامان تو رو خدا ما رو ببخش! دیگه تکرار نمیشه!

 شب که رضایی اومد خونه بهش بخشی از اتفاقات امروز رو, لیست فراموشکاری هام و فشارهای ناشی از رفتارهای بچه ها رو براش گفتم. گفتم که مشغله هام این روزا خیلی زیاد شده و داره تبعات بدی به بار میاره. این روزا خیلی عصبی و کلافه م. دلم نمیخواد بچه ها تو این فضا باشن. نمیشه که هی بریم تو فرآیند جریمه و محدودیت و ...

ازش خواهش کردم که علیرغم حجم زیاد کاریش بعد از ظهرا قبل از اینکه بچه ها بخوابن بیاد خونه تا بتونه یه وقتی رو باهاشون بگذرونه.

میدونم کاراش زیاده. میدونم. اما این جوری هم درست نیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

بعضی آدما به راحتی می تونن توی یه جمع- حتی یه جمع دو نفره- نظر بقیه رو به خودشون جلب کنن! یکی با تیپ و قیافه و یکی هم با رفتار و گفتارش. منظورم بیشتر دومی یه. این آدما به راحتی دوست پیدا میکنن و به راحتی توی جمع با بقیه مَچ می شن.

حالا اگه آدم جزو این دسته دوم نباشه چیکار باید کرد. خصوصا اگه این شخص, بچه ی آدم باشه. روی صحبت من دیناست.

تو خونه ی ما هر چی گل پسری راحت جلب توجه میکنه و با توجه به نحوه صحبت کردنش که حسابی بامزه است در لحظه اول همه رو عاشق خودش میکنه و  به راحتی به سوالای بقیه جواب میده و از خجالت خبری نیست, عوضش دخملی خجالتی و کم حرفه. گاهی متوجه میشم از اینکه همه در وهله اول به سو.رنا توجه میکنن اصلا حس خوبی نداره. اینجور مواقع خیلی سعی میگم اوضاع رو تلطیف کنم ولی خوب همه جا که من باهاش نیستم. از طرفی هم دلم نمیخواد با اتکا به من بتونه خودش رو تو جمع مطرح کنه.

پریشب موقع خواب و وسط خوندن کتاب داستان یه دفعه حواس ش به موضوعی پرت شد و دیدم چشماش پر اشک شد:

- مامانی! من تو مدرسه هر چی میرم سمت نونا که بیشتر باهاش دوست بشم اما اون همه ش از دست من فرار میکنه! همه ش میره سراغ بقیه ی دوستاش!

- مگه نونا تو کلاس شماست عزیزم؟!

- نه! ولی زنگای تفریح که می بینمش به من اهمیت نمیده!

- خوب این طبیعی یه. به هر حال شاید شما تو پیش دبستان که با هم تو یه کلاس بودین, صمیمی تر بودین. اما الان توی یه کلاس نیستین و اون تو کلاس جدیدش که وقت بیشتری رو با بچه های اون کلاس می گذرونه دوستای جدیدی پیدا کرده و دلش میخواد وقتش رو بیشتر با اونا بگذرونه.

- آخه من خیلی اونو دوست دارم.

- میفهمم چی میگی دخترم. منم جای تو بودم همین حس رو داشتم. اما بیا یه جور دیگه به موضوع نگاه کنیم. تو هم الان توی کلاس تون یه عالمه میتونی دوست جدید پیدا کنی. من وقتی عصر میام دنبالت میبینم خیلی ها موقع خداحافظی اسم ت رو صدا میکنن و نشون میدن که باهات دوستن. فکر کنم اینا همون بچه های کلاس تون باشن. مثلاً همون دوستت که با هم روی یه نیمکت میشینین . اتفاقا جدیداً منم با مامانش دوست شدم. به نظرم خیلی دختر آروم و باهوشی یه. بعدش هم دو تا آدم میتون با هم دوست باشن اما لزومی نداره دائم به هم آویزون باشن و دست تو دست هم تو حیاط راه برن.

- تو اینهمه دوست داری اما من هیچ دوست صمیمی ندارم.

- منم تو سن تو بودم دوست خیلی صمیمی نداشتم اما حس میکردم که همه ی بچه های کلاس دوستم هستند. تو هم  مثلا وقتی توی حیاط مدرسه یا حتی کوچه مدرسه یکی از بچه ها صدات میکنه و تو بهش لبخند میزنی و دست تکون میدی یعنی حس خوبی بهت دست میده. این یعنی دوستی. البته اگه این دوستی یواش یواش عمیق بشه و دوام داشته باشه که چه بهتر.

- ولی همه دوست صمیمی دارن و من ندارم.

- ببین عزیزم من متوجه شدم که تو یه راه هایی رو برای صمیمی تر شدن با دوستات امتحان کردی ولی خوب چون راه های مناسبی نبودن جواب نداده. مثلا یادته هفته پیش میگفتی میخوام واسه فلان دوستم اکلیل رنگی ببرم یا برای اون یکی برچسب! خوب ببین دختر گلم ممکنه که با بردن این چیزا و دادنش به بچه ها, یه مدت کمی اونا بیان طرف تو, اما به محض اینکه تو دیگه چیزی براشون نبری دوباره ازت دور میشن. پس دوستی که بابت رد و بدل کردن این چیزا  شکل بگیره خیلی موقتی یه و عمقی نداره. البته منظورم این نیست که دوستا هیچ هدیه ای به هم نمیدن. چرا میدن اما نه اینجوری. این چیزا بیشتر از اینکه باعث دوستی بشه باعث کم شدن اعتماد به نفس آدم میشه. این یعنی تو به تنهایی و بدون این چیزا قدرت به دست آوردن دوستی رو نداری.

- اعتماد به نفس یعنی چی؟

- یعنی تو به خودت اطمینان داشته باشی که میتونی کارهایی که دلت میخواد رو انجام بدی.

- پس چرا من نمیتونم دوست پیدا کنم؟

- اتفاقا تو خیلی خوب میتونی دوست پیدا کنی. همین ارغوان دختر همکار من مگه دوست تو نیست. مگه هر وقت اونا میان خونه ی ما یا ما میریم خونه شون اینقدر خوب و صمیمی با هم بازی نمیکنین؟! هان؟!

- چرا ! ولی خوب فقط یه دونه دوسته.

- درسته. دوست اونقدر خوبه که آدم هر چی بیشتر داشته باشه بهتره. اما آدم مگه با چند نفر میتونه دوست صمیمی بشه. خود من مگه چند تا دوست صمیمی دارم؟! همه ی بچه های کلاس دوست تو هستند اما شاید دوست صمیمی نباشن. البته اگه دیدی با بعضی هاشون میتونی بیشتر دوست باشی خیلی هم خوبه به شرطی که اونم بخواد با تو صمیمی بشه.

- چطوری ؟

- ببین دختر گلم! تو باید توجه خودت رو فعلا روی درس خوندن و یادگیری بذاری. هر چی توی کلاس با دقت تر باشی, بیشتر و بهتر میتونی پیشرفت کنی. بعد میتونی به همکلاسی هات هم کمک کنی. از هم سوالای درسی بپرسین. تو زنگای تفریح مطالب درسی رو مرور کنین. همینا میتونه دوستی هاتون رو بیشتر و بیشتر کنه. مطمئن باش تو اگه درسات رو خوب بخونی هم معلم تون ازت راضی تره و هم بچه ها به تو به چشم یه شاگرد خوب و پر تلاش نگاه میکنن.

- باشه مامانی. از فردا بیشتر و بهتر درسام رو میخونم.

- آفرینم دختر گلم. دیگه خیلی دیر شد. صبح ممکنه خواب بمونی شاگرد زرنگ مامان! شب خوش! خوابای طلایی ببینی!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از اداره که میآم بیرون, همینطور که حواسم به ساعته و پیدا کردن مسیرهای خلوت برای زودتر رسیدن به بچه ها, توی ذهنم چند تا پنجره همزمان باز میشه:

- سر راه چه خریدایی باید بکنم؟

- شام امشب چی باشه که هم رضایی رو هیجان زده کنه و هم بچه ها رو؟

- سبزی خوردن بخرم؟ یا وسایل سالاد؟

- دینا برای فردا چه کارهایی رو باید انجام بده و آماده کنه؟

تا برسم خونه باید تمام اون پنجره ها که تو ذهنم باز شده جواب شون آماده باشه و من یه راست برم سراغ انجام شون! خوب این پروسه خیلی زمان بره و اغلب وقت کمی برای گذروندن با بچه ها برام میمونه. خوشبختانه دو تا بودن بچه ها باعث میشه اغلب با هم سرگرم باشن و برای گذروندن وقتشون خیلی به من وابسته نباشن. هر چند که هر نیم ساعت یه بار جیغ یکی شون میره هوا که مااااااااااااااامان این داره منو اذیت میکنه! یا مممممممممممامان این اسباب بازی منو نمیده! و ... . اغلب اوقات سعی می کنم خیلی مداخله نکنم. مگر اینکه دیگه کار به جاهای باریک بکشه!

دیروز وقتی از فرآیند آماده کردن شام و سبزی خوردن و شستن خریدهای تره باری خلاص شدم, دیدم هنوز یه نیم ساعتی به زمانی که بچه ها باید شام بخورن و آماده بشن برای خواب باقی مونده. بچه ها هم حوصله شون سر رفته بود و هی با هم کلنجار می رفتن. این بود که بهشون گفتم:

- بچه ها دوست دارین با هم یه بازی کنیم؟

- (دو تایی باهم ) آرررررررررررررررررررره!

- پس بیاین دوتایی بشینین اینجا کنار من. بازی اول پانتومیم بازی یه. من ادای یه کاری رو در میآرم شما بگین دارم چیکار میکنم. اول هم از سورنا شروع میکنم.

دینا: نه! اول از من! آخه خانوما مقدم اند!

- ای شیطون! باشه اول از تو.

بعد شروع کردن ادای لباس پوشیدن رو در آوردم. عمداً از یه مثال راحت شروع کردم تا سورنا در جریان بازی قرار بگیره. دینا همون اولِ شروع پانتومیم جواب رو گفت. بعد نوبت سو.رنا شد. شروع کردم ادای مسواک زدن رو درآوردن. سور.نا با هیجان گفت:

- داری دندونات رو تیز می کنی!

در حالی که سعی میکردم از خنده منفجر نشم گفتم: دقت کن مامانی چی دستمه؟ و بلاخره با پرت کردن حواس ش از ماجرای آقا گرگه و تیز کردن دندوناش, ایشون رضایت دادن که بگن: آهان! داری مسواک میزنی!

بعد نوبت دینا شد. این بار ادای سیب گاز زدن رو درآوردم. دینا جواب داد: داری یه چیزی میخوری. گفتم. درسته ولی شبیه خوردن چه چیزی یه؟  گفت: شبیه خوردن شیرینی یه وقتی خیلی گرسنه ای!

وااااای دیگه داشتم از شدت خنده منهدم میشدم اما برای اینکه احساس نکنن که دارم مسخره شون میکنم, خودم رو کنترل میکردم.

گفتم: ولی شبیه گاز زدن به سیب هم هست. مگه نه؟

دینا : آخه مامان کی سیب رو اینجوری میخوره. سیب رو باید پوست کند و قاچ کرد و بعد یکی یکی خورد!!!!!!

بعد از اینکه کلی احساس رابینسون کروزئه بودن بهم دست داد به بچه ها گفتم دیگه بیاین معمای شفاهی براتون بگم و شما جوابش رو بدین. خوب نوبت سو.رناست. اون چه حیوونی یه که سلطان جنگله؟

سو.رنا: اون سیره (شیره)

من: (در حالی که براش دست میزدم خوندم که) آفرین و آفرین! آفرین و آفرین! حالا دینا بگه. اون چه حیوونی یه گردنش از همه درازتره؟

دینا: زرافه!

من و سور.نا : آفرین و آفرین! آفرین و آفرین!

من: حالا سو.رنا بگه. اون چه میوه ای یه که پوستش سبزه. بعضی ها بهش نمک میزنن میخورن. توی سالاد هم میرزنش!

سور.نا: اون کیبی یه (کیوی)....  آفرین و آفرین! آفرین و آفرین! (خودش شروع کرد به تشویق کردن خودش)

من: عزیزم اون که پوستش سبز نیست که!

سو.رنا: ولی من دوست دارم بهش نمک بزنم.

من: آره عزیزم . ممکنه بعضی ها به کیوی هم نمک بزنن. اما میوه ای که منظور من بود اسمش خیاره!

خلاصه یه نیم ساعتی با هم معما بازی کردیم و کلی خندیدم. مهمتر اینکه بچه ها حسابی احساس خوبی بهشون دست داده بود. منم غرق لذت از جوابایی بودم که بچه ها به سوالای من داده بودن!

به همین سادگی! به همین خوشمزگی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

یادمه قبلا هم وبلاگ فرزندپروری رو تو وبم معرفی کرده بودم.

به همه ی مادرا و پدرا و کلا هر کسی که دلش میخواد در رابطه با بچه ها مطالب مفید و تجربیات آموزنده ای رو بخونه توصیه میکنم حتما پستهای این وب و وب خانم لنزبری (که نویسنده وب فرزندپروری مطالب ایشون رو تو وبش ترجمه میکنه و از تجربیات مشابه خودش مینویسه) رو دنبال کنند.

یکی دو پست اخیر وبلاگ فرزندپروری به محدودیت و قانون اختصاص پیدا کرده. اینکه در مواجهه با درخواستای ریز و درشت بچه ها, چطوری حد و مرز تعیین کنیم و چه جوری سعی کنیم که به این محدودیتها پایبند باشیم تا بهترین نتیجه رو بگیریم.

تجربه شخصی به من ثابت کرده محدودیت و وضع قانون - حتی در خصوص چیزهای روتین روزمره- در روند تربیت بچه ها خیلی موثره و به مرور اونها رو قانونمند و منطقی بار میاره.

خواسته های بچه ها اگه تحت کنترل نباشن معمولا حد و مرزی نداره و به محض اجابت یه خواسته, خواسته بعدی شون پر شاخ و برگ از تر از قبلی مطرح میشه. حالا تصور کنید شما معمولا در شرایط عادی در مقابل اغلب خواسته ها تسلیم میشین و ناغافل وقتی شرایط کمی عوض میشه و به ناچار محدودیتی ایجاد میشه, فرزندمون گیج میشه که این محدودیت یه دفعه از کجا پیداش شد. اون وقته که لجبازی و جیغ و فریاد و کشمکش ما رو غافلگیر میکنه.

البته من صلاحیت اظهار نظر کارشناسی در این خصوص ندارم. اینایی رو هم که میگم از تجربیاتی که در طول دوران مادری به دست آوردم. اما تو وبلاگ فرزند پروری, به درستی و وضوح این موضوع بررسی شده. بخش ی از متن ترجمه شده در این وب رو عیناً اینجا میذارم تا موضوع شفاف تر توضیح داده بشه:

" کودکان نیاز دارند که در موقعیتهای زیادی به آنها استقلال داده شود و به انتخابهای آنها احترام گذاشته شود. در همین حین، آنها نیاز دارند که بدانند در جایگاه مدیریت و ریاست قرار ندارند و ما این موضوع را از طریق راهبری مهربانانه، مصمم و بااعتماد به نفسمان به آنها نشان می دهیم. این که چگونه بین این نیازهای به ظاهر متضاد تعادل ایجاد کنیم ممکن است پیچیده به نظر آید. ما چگونه باید بفهمیم که چه زمانی بچه های ما حق انتخاب دارند و کی آنها به ما نیاز دارند تا برایشان این انتخاب را انجام دهیم؟

 ای کاش زمانی که به بچه هایمان آزادی بیش از اندازه ای می دهیم و سبب می شویم که به صورت ناخوشایندی احساس قدرتمندی کنند، آنها می توانستند این مطلب را به ما بگویند ولی با وجود این که آنها احتمالا چنین کاری نخواهند کرد اما این احساسات ناخوشایند معمولا در رفتارهای کودک نمود پیدا می کند؛ یعنی وقتی آنها لجبازتر می شوند، نق می زنند، بی توجهی می کنند، دائما به ما می چسبند و یا مکررا ما را می آزمایند. آنها این کارها را تا زمانی که ما کمکی که بدان نیازمندند را به آنها بدهیم ادامه خواهند داد؛ یعنی تا زمانی که ما برای آنها تصمیم گیری کنیم." *

من در خصوص دینا و سو.رنا هرجا با دقت و با پشتکار به قوانین پایبند بودم و پاش وایستادم , نتیجه خوب و موثری گرفتم. و هر جا کوتاهی کردم, خوب به تبع نتیجه بخش نبوده.

چند تا مثال در مورد قوانین غذا خوردن تو خونه مون براتون میزنم:

 -ما غذامون رو سر میز غذا خوری میخوریم و موقع غذا خوردن تی وی خاموش میشه. یعنی اجازه نداریم جلوی تی وی یا جای دیگه ای غذا بخوریم.

-وسط غذا آب نمیخوریم.

- تا جایی که بشه غذاهای مورد علاقه ی خانواده تو خونه طبخ میشه یا حداقل غذا جوری یه که بخش از اون برای همه قابل خوردنه. پس سر میز اگه کسی بگه من این غذا رو دوست ندارم , غذای دیگه ای براش سرو نمی شه و باید با خوردن اون بخش که براش قابل قبوله خودش رو سیر کنه. مثلا بچه ها بادمجان یا بامیه دوست ندارند. اما باقی قسمتهای خورش - مثل آب و گوشت- رو دوست دارن و اونو با پلوشون می خورن. البته هیچ وقت هم به خوردن چیزی که دوست ندارن مجبور نمیشن.  

- غذا باید طی زمانی که خانواده سر میز هستند خورده بشه. بعد از جمع شدن میز, دیگه از غذا خبری نیست.

مجموعه قوانین فوق تا حد امکان توسط همه ی اعضای خانواده رعایت میشه. خدا رو شکر دینا از اول خیلی خوب و تقریبا منطقی با قوانین ( از جمله قوانین مربوط به میز غذا) برخورد میکرد ولی گل پسری گاهی به شدت در مقابل قوانین مقاومت میکنه و در برخی موارد شده تا دو ساعت به گریه و لجبازی ادامه میده. 

هر وقت من و بابائی ش سر مواضعمون میایستیم و بدون عصبانیت و با آرامش سعی میکنیم که متقاعدش کنیم که قانون عوض نخواهد شد, در نهایت موفق میشیم. اما خدا نکنه که این وسط یه چیزی درست پیش نره, مثلا مهمون داشته باشیم و توصیه های مهمون (که راضی نمیشه پسری همین جوری به گریه ادامه بده یا گرسنه بمونه) یه کم کار رو خراب کنه یا یکی مون نتونه آرامش ش رو حفظ کنه و پسری حس کنه که این یه جنگه و اون نباید توش بازنده باشه. حتی اگه در نهایت مجبور باشه گرسنه بمونه اینو میپذیره اما نمیخواد تسلیم بشه!

یه قانون دیگه هم ما تو خونه مون داریم و اون اینه که :  دیدن سی دی تا قبل از ساعت 6 عصر (تابستونا) و حالا که هوا زودتر تاریک میشه تا قبل از تاریک شدن هوا مجازه. وقتی هوا تاریک بشه بچه ها دیگه مجاز به دیدن سی دی نیستند. اخیرا پسری گیر میداد که شب هم سی دی ببینه. من که حس کردم دقیقا میخواد واکنش منو امتحان کنه که آیا گریه و جیغ و داد و لجبازی ش میتونه این قانون رو دور بزنه یا نه!

یه روز عصر بعد از اینکه سه بار یه سی دی رو دیده بود گیر داد که دوباره! منم گفتم دیگه شب شده و اجازه دیدن سی دی رو نداره. فردا که هوا روشن شد میتونه همین سی دی رو دوباره ببینه. یه دفعه زد به گریه و مثل ابر بهاری گریه کرد. جوری که دل سنگ رو هم آب میکرد. بچه م دینا خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و گفت:

- مامانی همین یه بار رو اجازه بده ببینه!

- نه عزیزم. اولا که همین امروز سه بار این سی دی رو دیده! بعدش هم قانون قانونه. باید یاد بگیره که بهش عمل کنه!

سو. رنا: همین یه بار! فقط همین یه بار! قووووول میدم!

من : میدونم عزیزم که بازم دلت میخواد این سی دی رو ببینی. اما قبلا هم گفته بودم. وقتی هوا تاریک بشه دیگه اجازه ندارید که سی دی ببینید.

اما سو.رنا نمیخواست زیر بار این قانون بره و با شدت تمام شروع کرد به گریه.

بهش گفتم: میتونی گریه کنی عزیزم. اما خواهری داره مشق مینویسه و حواس ش پرت میشه. برو تو اتاق وسطی گریه کن. وقتی گریه ت تموم شد بیا پیش ما.

اینبار شدت گریه ش رو برد بالا. منم رفتم جلو بغلش کردم و با هم رفتیم تو اتاق وسطی. چون رفتن به اتاق وسطی به نوعی به عنوان جریمه براش تلقی میشه شروع کرد به دست و پا زدن و گفتن اینکه :

- ننننننننننه! نمیخوام تو این اتاق باشم (البته خودمم تو اتاق پیش ش بودم و در اتاق هم باز بود) منو ببر بیرووووووون! ......... تو رو خدا وقتی هوا روشن شد میتونم باز سی دی ببینم؟!

- معلومه که میتونی. اما یه شرط داره. اگه میخوای از اتاق بیای بیرون دیگه باید آروم باشی. اما اگه دلت میخواد گریه کنی باید همین جا بمونیم تا گریه ت تموم بشه.

همه ی این گفتمان ها در حالی بود که توی بغلم بود. وقتی مطمئن شد که به هیچ وجه امشب دیگه نمیتونه سی دی ببینه, آروم شد و گریه ش بند اومد و شروع کرد به محکم کاری برای سی دی دیدن فردا. منم همین طور که نوازشش میکردم بهش قول دادم که فردا تا وقتی هوا روشن باشه می تونه سی دی ببینه. از اتاق که اومدیم بیرون انگار یه آدم دیگه شده بود. شاد و پر هیجان افتاده بود رو دنده ی پر حرفی و کلی حرفای با ربط و بی ربط بود که برام تعریف میکرد ...

از اون شب به بعد دیگه هیچ وقت سر دیدن سی دی بعد از تاریک شدن هوا باهام چونه نزد!

اما فعلا یه داستان جدید داریم! موقع غذا خوردن اگه پیشخون جلوی صندلی غذاش جلوش نباشه (گاهی از همون اول میگه من میخوام صندلیم رو بیارم جلو و ظرف غذام روی میز باشه نه رو پیشخون) وسط غذا از صندلیش میاد پایین و پروسه ی غذا خوردنش دچار وقفه میشه.

فکر کنم باید یه تجربه مشابه گریه و لجبازی رو از سر بگذرونیم تا ایشون یادش بیاد که باید به قوانین احترام بذاره. حتی اگه مجبور باشه یه شب گشنگی بکشه!

 

 

* ادامه این مطلب رو میتونین تو این لینک دنبال کنین.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak