Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fourth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

شخصاً آدم عجول! استرسی! آن تایم و با برنامه ای هستم! دیگه اگه حکایت اول مهر هم باشه که وسواس بیشتری رو زمانبندی و انجام به موقع کارها پیدا می کنم!

از شب قبل از اول مهر, کیف و مانتوی دینا رو آماده کردم. حتی خوراکی هاش رو هم تو کیفش گذاشتم و به موقع همراه با داداشی ش بردم خوابودمشون تا صبح سرحال بیدار بشن...

همه چی خوب و با برنامه پیش رفت. دینایی با ذوق و هیجان بیدار شد. لباس پوشید, عکس های اول مهرش رو انداخت و با ذوق فراوون رفتیم که سوار ماشین بشیم. یه دفعه بابا رضایی خیلی خونسرد سوئیچ رو بهم داد و گفت:

- آخ! عطی یادم رفت بهت بگم! ماشین یه قطره هم بنزین نداره! دیشب تو اون ترافیک یک و ساعت و نیم با چراغ روشن بنزین رانندگی کردم!

- رضااااااااااااااااااااااااااا! الان باید بگی! آخه اونم روز اول مهری که همین جوری همه جا ترکیده!

- خوب چیکار کنم! دیشب دیدی که چقدر دیر رسیدم!

- کاش همون دیشب بنزین زده بودی! حالا من چیکار کنم؟!

- شرمنده!

- کلافه

خلاصه! با این خبر هیجان انگیز و روح افزای اول صبح, راهی مدرسه دینا شدیم! همین جوری مادر و دختر گرم صحبت شده بودیم که من یه دفعه حس کردم خروجی بزرگراه رو اشتباهی رفتم!

البته فقط یکی دو متر وارد خروجی شده بودم که شکر خدا خلوت بود! با عرض شرمندگی باید اعتراف کنم که دنده عقب گرفتم و اومدم دوباره تو بزرگراه اصلی, که از شدت حواس پرتی, خروجی درست رو که دقیقا چسبیده به همون خروجی اولی بود رو رد کردم و یه دفعه دیدم که ای دل غافل!!!!! اشتباه کردم! حالا فکر کن ترافیک در حد انفجار!!!!! میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار بابت این اشتباه احمقانه و دردسر ساز!

وقتی اینجوری اشتباه میکنم و عصبی میشم دستم ناخودآگاه میره سمت صورتم و چونه و لپم رو فشرده میکنم. جوری که لبم مثل حالت لب زدن ماهی میشه! طفلی دینا متوجه این حالت عصبی من شد و گفت:

- مامان گم شدیم!

- نه عزیزم! گم نشدیم! فقط من حواسم نبود و خروجی درست رو رد کردم! بذار یه کم فکر کنم! الان یه راه حل مناسب پیدا میکنم!

خلاصه یه کم که رفتم جلو رسیدیم به یه خروجی دیگه که حدس زدم احتمال برگشت به مسیر درست رو بهم میده! ولی از شانس این خروجی طرح زوج و فرد بود و من در روز سه شنبه, پلاک ماشینم زوج بود!

راهنما زدم و کشیدم کنار بزرگراه و به آقای پلیس کنار این خروجی دست تکون دادم که لطفا بیا من کارت دارم. ایشون هم لطف کرد و اومد کنار ماشین ما:

- سلام قربان. ببخشید من خروجی مورد نظرم رو رد کردم و حالا نمیدونم باید چیکار کنم.

با مهربونی نگاهی به دینا که هیجان زده مکالمات ما رو گوش میداد کرد و گفت:

- کلاس اولی عمو جون! نگران نباش! الان مامان از این مسیر برمی گرده و تو رو به موقع به مدرسه می رسونه.

خلاصه! آقا پلیس مهربون به ما اعتماد کرد که واقعا مسیر رو اشتباه رفته بودیم و اجازه داد وارد طرح بشیم و از انتهای خیابون دور بزنیم و دوباره بیفتیم تو مسیر درست!

دینا گفت: مامان من که کلاس اول نیستم. من دارم میرم دوم! ولی به آقای پلیس نگفتم اشتباه میکنه. گفتم خیط میشه!

- خنده کار خوبی کردی مامان جون! برای اون چه فرقی داشت تو کلاس چندمی! فقط میخواست حس خوبی به تو بده!

کلی با دینا گفتیم و خندیدیم اما در تمام این مدت, اضطراب دست از سرم برنمیداشت که اگه تو این ترافیک مسخره, ماشین از بی بنزینی خاموش بشه من چه کنم!

خدا رو شکر به خیر گذشت و دینا قبل از ساعت هفت و نیم به مدرسه رسید! اینجا بود که من یه نفس راحت کشیدم که خدا رو شکر روز اول مدرسه بچه م رو خراب نکردم!

حالا از جلوی مدرسه دور زدم تا دوباره وارد بزرگراه بشم! دیگه رسماً خیابون تبدیل شده بود به پارکینگ! قفل قفل! هر دقیقه, فقط چند سانت ماشینا میرفتن جلو! دیگه گفتم اگه تا اینجا بنزین جواب داد, عمرا تو این ترافیک جواب بده! داشتم خودم رو واسه هل دادن ماشین و کشوندنش به کنار خیابون آماده می کردم!

یه بیست دقیقه ای طول کشید تا ماشین وارد بزرگراه بشه و هر دقیقه که میگذشت اضطرابم بیشتر میشد!

خلاصه خدا رو شکر بزرگراه از خیابونا خلوت تر بود و من بیست دقیقه بعد رسیدم اداره!

وووووووووووای خدای من! باورم نمیشه که بنزین ماشین جواب داد! انگار معجزه شده بود!

همینکه وارد پارکینگ اداره شدم انگار که وارد یه محیط امن و خودمونی شدم. دیگه مهم نبود اگه ماشین روشن نشه! حداقل از وسط خیابون موندن که بهتره!

سر ظهر اومدم و برای اینکه تجربه صبح دوباره تکرار نشه, ماشین رو بردم پمپ بنزینی که نزدیک اداره بود. ولی با اینکه وسط روز بود هنوز از اون حجم ترافیک و رفت و آمد کم نشده بود.

وقتی باک بنزین پر شد, یه نفس راحت کشیدم و خدا رو بابت اینکه امروز اینقدر به من لطف داشته حسابی شکر کردم!

خداییش از قدیم که گفتن: "کار امروز رو به فردا نینداز " خیلی خوب گفتن!

آقا رضا! با شما هستم ها!

نوشته شده در شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مدرسه ها وا شده... همهمه بر پا شده...

بلاخره پاییز برگ ریز هم از راه رسید... تابستون با همه ی خاطراتش تموم شد و رفت و باز رسیدیم به فصل باز شدن مدارس...

دختر گلی ما امسال به کلاس دوم رفت... چقدر زود میگذره این عمر! 

انشالله سال تحصیلی پیش رو سالی پر بار و پر از خاطرات شیرین برای همه ی بچه مدرسه ای ها باشه...

امسال خیلی بیشتر از سالهای دیگه حسی نوستالژیک اول مهر برام زنده شده بود. واقعا دلم میخواست منم اول مهر به مدرسه یا دانشگاه میرفتم.

خوش به حال معلما! هر سال اول مهر رو تو فضای مدرسه تجربه میکنن!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزا به شدت سر شلوغیم و در تدارک...

دخملی ما داره هفت ساله میشه و امسال برای اولین بار قراره تولدش رو با همسن و سال های خودش برگزار کنیم... اونم دوستای مدرسه ش!

هفته پیش یه کارت دعوت براش طراحی کردم و برای همه ی مامانای همکلاسی هاش که وایبر داشتن فرستادم. به این مضمون که جمعه هفت شهریور از ساعت 12 تا 4 بعد از ظهر تولد دخملی ماست!

دیروز (جمعه) حدودای ساعت 12 و نیم ظهر در حال اتاق تکونی بچه ها بودم و قیافه ای مشابه کُزت داشتم که دیدم زنگ زدند! هن هن کنان رفتم پای آیفن که دیدم یکی از مامانای همکلاسی دینا - که حسابی هم آلاگارسون کرده(!!!) بود- پای آیفنه!

در لحظه دوزاریم افتاد که این بنده خدا تاریخ رو دقیق نخونده و فکر کرده امروز (به جای هفته بعد) تولده!

حالا با اون ریخت و قیافه نه میتونستم برم دم در و نه ذهنم یاری میداد که چه کنم؟!

آیفون رو جواب دادم:

- بفرمایید!

- سلام! مامان دوست دینا هستم!

- سلام. حالتون خوبه؟!............................ بفرمایید؟!

- ............ مگه امروز تولد دینا جون نیست؟!

- عزیزم! هفته بعده! هفتم!!!!

- ای وووووووووووووووووووای! ببخشید!

- ..... بفرمایید بالا!

- خیلی ممنون! خداحافظ!

از توی تصویر آیفون دیدم که با سرعت سوار ماشین شد و رفت!

حالا من موندم و عذاب وجدانی شدید! که چه بد شد که نرفتم پایین و اینجوری جواب دادم و ....

خلاصه دوباره برگشتم تو اتاق و دوباره مشغول کُزتینگ شدم که نیم ساعت بعد دیدم گوشی م زنگ میزنه! مامان دوست صمیمی دینا بود!

- الو سلام! حال شما!

- سلام مامان دینا! ببخشید گوشیم وایبرش قطع شده. کوچه تون رو یادم رفته! کوچه چندم بودین؟!

- ای جانم! نکنه شما هم فکر کردین که تولد امروزه!

- آره دیگه! مگه امروز نبود؟!

- نه عزیزم! هفته ی بعده! هفتم شهریور!

- ای وای! پس چرا من اشتباه کردم!

- عیبی نداره. حالا که نزدیکین تشریف بیارین منزل تا بچه ها هم همدیگه رو ببینن! خیلی دلشون برای هم تنگ شده!

- نه! ممنونم! مزاحم نمیشیم! سلام به همسر گرامی برسونین!

- قربون شما.... شما هم!

دیگه با این تلفن دومی وهم برم داشت که نکنه من تاریخ رو اشتباه زدم و الان بقیه مهمونا هم میرسن!!!! رفتم کارت رو روی گوشیم چک کردم! نه خیر! همون هفتم بود! خوب حداقل خیالم راحت شد که اشتباه از سمت من نبوده!

کلی با رضا سر این موضوع حرف زدیم وخندیدیم که ما بزرگترا چقدر مشغله داریم و ذهنمون درگیره که اشتباهاتی از این دست ازمون سر میزنه!

البته من به این نکته هم فکر کردم که شاید چون معمولا رسم نیست که از دو هفته قبل دعوت خواهی واسه مراسمی انجام بشه بنده خداها فرض رو بر آخر همین هفته گذاشتند!

بعله! اصلاً تقصیر من بوده....

 

نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزا هر وقت چشمم به قد و بالای دخملی میافته کلی تو دلم قربون صدقه ش میرم و با خودم میگم:

- چقدر عمر زود میگذره... چقدر ماشالله دخترم بزرگ شده... ماشالله چه قدی کشیده... چقدر میفهمه...

چند وقتی یه که گاهی سعی میکنه تو بعضی کارای خونه کمکم کنه. دیشب تو آشپزخونه جارو دست گرفته بود و داشت واسم جارو میکرد... یه حس غروری هم بهش دست داده بود که دلم واسش ضعف رفت...

جدیدن سوالاش خیلی رنگ و بوی بزرگونه به خودش گرفته... سوالایی می پرسه که حتی هنوز واسه منم سواله و یا خودمم پاسخ روشن و قابل اتکایی بهش ندارم:

- مامان! اینکه میگن خدا همه جا هست یعنی چی؟

- مامان! بعد از اینکه دینا تموم بشه چی میشه؟!

از سوالای مربوط به فلسفه خلقت و آفرینش و خدا که بگذریم سوالا و نظرات انتقادی ش به قوانین کشورمون هم جالبه!

دیروز جلوی آینه وایساده بودم و داشتم ابروهام رو کمی مرتب میکردم که دیدم اومده پیشم و میگه:

- مامان! من چرا نمیتونم الان ابروهامو بردارم!

بهش میگم اولا که الان برات خیلی زوده. بعدش هم تو کشور ما دخترا تا قبل از دیپلم گرفتن اجازه این کار رو ندارن, مثل همون قضیه حجاب گذاشتن و ... بعدش میگه آخه این چه قوانین زورکی یه؟! چرا هیشکی اعتراض نمیکنه؟!!!!!!!

بهش میگم: حالا باز زمان شما که خوبه! تو زمان ما خانواده ها هم اجازه نمیدادن که تا قبل از ازدواج کردن دست به ابروهامون بزنیم!

بعدش میبینم یه دو سه ساعت بعد دوباره اومده و میگه:

- مامان! تو چند ساله با بابا ازدواج کردی؟

- ده ساله عزیزم!

- یعنی تو همه ش ده ساله داری ابروهات رو برمیداری؟!

دیگه نخواستم بهش بگم که نه خیر! من خیلی سرکش تر از این حرفا بودم و به عنوان پیش قراول خواهرام این تابو رو تو خونه مون شکستم و تو دوران دانشجویی دست تو ابروهام بردم!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

میشه گفت خیلی آدم اهل حرف های خاله زنکی نیستم. حالا این بحثا میتونه مربوط به یه مسئله خانوادگی باشه یا یه مسئله اداری. تا حد رفع کنجکاوی در جریان امور قرار میگیرم اما سعی میکنم خیلی بهش دامن نزنم. یعنی صرفا به عنوان یه جمله ی خبری میره تو ذهنم و همونجا می مونه! و در اکثر مواقع هم زودی فراموش میشه!خیلی قابلیت بازپخش اخبار و اتفاقات رو ندارم!

تا حالا اونقدر پیش اومده که رضا ازم پرسیده: راستی فلان جریان خانوادگی به کجا کشید؟! و من چون خیلی پیگیر موضوع نبودم و اطلاعی از نتیجه و اتقاقای بعدی نداشتم که به رضا بدم!

خیلی پیش اومده که به شوخی بهم گفته: تو اصلا پایه خوبی واسه غیبت کردن نیستی! حالا جالبه که خود رضا هم تو این موضوع از من بدتره و واقعاً دو تایی مون رو بچلونی نه اطلاعات دسته اولی از کسی داریم و نه پیگیر موضوعات جاری اطرافمون هستیم!

چند وقتی یه تو اداره احساس نا امنی شدیدی میکنم. اصلاً جرات نمیکنم در مورد فرد یا افراد یا اتفاقاتی که دور و برم میافته با همکار دیگه ای درد دل کنم.

یکی دو بار پیش اومده بود که از کار همکارام ناراضی بودم و تو یه شرایط خاصی که پیش اومده بود جلوی یکی دیگه ازشون یه گله گی کردم! بعدش تمام و کمال عین حرفای من و یا حتی شدیدترش رو از زبون خود همکاری که در موردش گله کرده بودم شنیدم!

شاید با خودتون بگین: خوب تو کار بدی کردی که پشت سرش غیبت کردی!

آره! کلیت کارم درست نبوده! اما بابا به خدا منم آدمم. اکثر اوقات دارم مثل بلدوزر کار میکنم و تحمل کم کاری یا بی دقتی های تکرار شونده اونا رو ندارم! بلاخره تو هشت ساعتی که تو اداره در کنار همیم و بیشتر ساعات مفید روزمون رو در کنار هم میگذرونیم طبیعی یه که گاهی از دست هم کلافه و گله مند بشیم!

حالا این وسط آیا درسته که نقش کامل کننده زنجیر اطلاعات رو بازی کنیم و هر چی به گوشمون رسید مثل دو امدادی تحویل نفر بعدی بدیم و یا علی از تو مدد!

همکار عزیز! حالا من اومدم پیش تو یه درد دلی کردم! شاید اونروز حالم بد بوده! شاید عصبانی بودم از دست یکی دیگه! شاید دچار یه سوء تفاهمی بودم که مروز زمان خود به خود حلش میکرد! تو باید صاف بری بذاری کف دست طرف!

آخه اگه کار هر روز من بود! یا من آدم پشت سر حرف بزنی بودم؛ خوب قبول! اما آخه بی انصاف از این کار چی به تو میرسه!

اول به خودم میگم: کاش بتونیم تو مواقع عصبانیت و ناراحتی, بیشتر خودمون رو کنترل کنیم و حرفی نزنیم که بعدا از گفتنش پشیمون و یا شرمنده بشیم!

بازم به خودم میگم: کاش وقتی طرف درددل قرار میگیرم, سنگ صبور باشیم و امانت دار! دو به هم زنی فرقی با خیانت در امانت نداره!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از وقتی خبر کودک آزاری در یکی از مهدهای کشور رو توی اخبار و توی اینترنت خوندم اونقدر حالم بده که نگو...

نمیدونم چند نفر از شما دوستان فیلم این اتفاق رو دیدین... اونقدر متاثر کننده است که نگو...

یکی از کارکنای اون مهد به بچه ای که طاق باز روی زمین و بین پاهای خودش خوابونده به زور غذا میده و بچه هی از دهنش غذا رو بیرون میده و اون باز دوباره غذا رو میچپونه تو دهن بچه! یعنی هر لحظه قلبم داشت وایمیستاد که این بچه الان غذا میپره تو گلوش و خفه میشه...یا الان بالا میاره و باز خطر خفگی وجود داره!  آخه کدوم آدم وحشی و روانی اینجوری به بچه غذا میده... بعدش هم که از غذا خوردن بچه نا امید میشه بچه رو کتک میزده و موهاش را می‌کشه و به سمت دیوار هلش می‌ده...

الهی بمیرم واسه دل این بچه, واسه مادرش و همه ی مادرایی که بچه شون مهد کودک میره...

یعنی دلم آشوبه... انگار این بلا سر بچه های خودم اومده...

تنها تسلی اندکی که میتونم به خودم بدم اینه که اون مهد تعطیل شد!! فقط همین!

یعنی اگه اون فیلم گرفته و پخش نشده بود, همچنان این وحشی بازی ها تو اون مهد ادامه داشت! خدا میدونه چند تا مهد دیگه هست که توشون با بچه های بیگناه مردم اینجوری رفتار میشه!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

جمعه بعد از ظهر قصد کردیم که یه سر به خونه ی مامانم اینا بزنیم تا هم دیداری تازه کنیم و هم تولد مامان رو  حضوری - با دو روز تاخیر-  تبریک بگیم. البته تو روز خودش تلفنی تبریک گفته بودیم. از اونجایی که مامان اینا و خواهر بزرگه تازه از مسافرت برگشته بودند فرصت نشده بود که در خصوص کادو با خواهر برادرا مشورت بکنیم, این بود که گفتیم واسه خالی نبودن عریضه با یه دسته گل فعلاً تبریک حضوری رو برگزار کنیم تا بعد!

تا پیشنهاد خرید گل رو با رضا مطرح کردم یه دفعه دیدم اون دو تا وروجک هم مشتاق شدند که برای ما هم گل بخر! سری قبل هم که برای روز معلم میخواستم واسه خاله ی رضا گل بخرم, تا برای این دو تا وروجک هم گل نخریدم, رضایت ندادند از گل فروشی بیایم بیرون!

بهشون گفتم: ما داریم به مناسبت تولد مامان بزرگ گل میخریم. بعدش هم برای شما بخریم ممکنه پسر خاله هم که اونجاست دلش بخواد!

دینا: خوب برای اونم بخریم!

- آره خوبه آدم واسه همه گل بخره, اما باید یه مناسبتی داشته باشه. اگه قراره بی مناسبت گل بخریم , خوب همون ماه قبل برای هر دوتون بی مناسبت گل خریدم. اما دلیل نمیشه هر بار که خواستم واسه کسی گل بخرم شما هم بخواین!

سورنا: تو رو خدا واسه ما هم گل بخر!

من: شما هر روز اجازه دارین برای خودتون یه چیزی بخرین. سهمیه ای امروزتون رو صبح خرید کردین. پس خریدِ گلِ بی مناسبت, باشه واسه یه روز دیگه که هنوز از سهمیه خریدتون استفاده نکردین!

خلاصه این بحث ادامه داشت تا رسیدیم به گل فروشی. چهار نفری با هم و ارد گلفروشی شدیم و شروع کردیم به انتخاب گل. تو این فاصله وروجکا هم بی توجه به صحبت های توی ماشین داشتن واسه خودشون گل انتخاب میکردند! اون هم از نوع گل رز آبی!

من گلهای انتخابی برای مامان رو دادم به صاحب مغازه گلفروشی تا برامون بپیچه. بچه ها هم اصرار داشتند که از اون رزهای آبی بردارند. بهشون گفتم:

- ما حرفامون رو توی ماشین با هم زدیم. امروز شما سهمیه خرید ندارید. باشه برای دفعه ی بعد.

سورنا: تور و خدا! تو رو خدا به خدا برام از این آبی ها بخر!

من رو به رضا: بابایی میشه با سورنا برید بیرون قدم بزنین تا کار ما تموم بشه؟

رضا و سورنا رفتند بیرون. دینا همیشه تو این جور مواقع خیلی بهتر و منطقی تر از سورنا برخورد میکنه و بهتر به قوانین خونه احترام میذاره. اینه که خیلی آروم کنار من وایساد تا کار پیچیدن دسته گل تموم بشه.

نزدیک اتمام کار بود که دوباره پدر و پسر وارد مغازه شدن و دوباره سورنا شروع کرد به نق زدن.

داشتم پول دسته گل رو حساب میکردم که دیدم همکار آقای گلفروش بی توجه به حرفای من رفت و یه شاخه رز آبی برداشت و کوتاه کرد و داد به سورنا!

سورنا هم با ذوووووووووووووق اونو گرفت و رفت به سمت در...

اصلاً خشکم زد و وا رفتم. یه جورایی هنگ کردم.

نمیدونم چرا در اون لحظه حرف دلم رو به اون آقا نزدم. ایشون با خودش چی فکر کرده بود؟! یعنی فکر کرد اونقدر خسیسم که برای دل بچه م حاضر نیستم یه شاخه گل بخرم؟! یا چی؟

اومدم همه ی اینا رو بهش بگم اما دهنم قفل شده بود! ترجیح دادم بیام بیرون و موضوع رو با بچه ها حل کنم. دینا بچه م بغض کرده بود که چرا سورنا گل داره و اون نداره... خیلی موقعیت بدی بود.

سعی کردم به خودم مسلط بشم. خیلی آروم به رضایی گفتم : خیلی دلم میخواست گل رو از دست سورنا بگیرم و بهش پس بدم. اما هنگ کرده بودم. میدونم کار غلط بود و باید همون جا به رفتار ایشون واکنش نشون میدادم ولی خوب اشتباه کردم!  اوضاع مناسبی نیست. دینا الان از اینکه صبوری کرده اصلا حس خوبی نداره. حلقه ی اشک تو چشماش رو ببین! حس مغبون شدن داره...

اینو که گفتم رضایی رو به سورنا گفت: سورنا! اون شاخه گل رو بده به من. مامان به شما توضیح داد که امروز شما نمیتونین گل بخرین.

- نههههههههههههههه! خود آقاهه بهم داد! من نخریدم!

- اون آقاهه کارش درست نبود. البته خبر هم نداشت که شما خرید امروزتون رو کردین!

- نه! می میدم!

- پس من مجبورم ماشین رو نگه دارم تا شما فکرات رو بکنی! وگرنه نمیتونیم امروز بریم خونه ی مامان بزرگ!

- ................خوب بااااااسه! اصلا بیا بگیرس!

یه کم بعدش نق زد و گریه کرد. اما دید که با اینکارا چیزی عوض نمیشه. این شد که کم کم آروم شد و اصلا فراموش کرد که چه بر سر اون تک شاخه گل رز آبی اومد!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

جمعه صبح جشن الفبای دینا بود.... خانواده ی شمعدانی ما به همراه بابا بزرگ و عمه جون, تو این جشن شرکت کردیم و الحق که خیلی جشن خوب, زیبا و خاطره انگیزی رو برامون رقم زدند...

جشن تقریباً دو ساعت طول کشید و در تمام این مدت, این بچه های کلاس بودند که با هنرمندی هر چه تمام تر, اعلام برنامه کردند, شعر خوندند, تاتر بازی کردند, اجرا کردند و در نهایت رقصیدند... هماهنگی و نظم بچه ها حاکی از ساعتها زحمت و تلاش معلم و مسولین مدرسه بود... دو ساعت شاد و پر از لحظات احساسی... جوری که به هیچ وجه نمیتونستی جلوی اشک شوقت رو بگیری... دیگه با خوندن ترانه ی مادر این اشک تبدیل به بارون بهاری شد و کم بود با سکسکه هم همراه بشه...

دخترک شیرینم... با سواد شدنت مبارک باشه عزیزم...

در کنار همه شوق و ذوق باسواد شدن دخترکم, دغدغه ی تابستون و پر کردن اوقات فراغت و باقی داستانا, حسابی ذهنم رو مشغول کرده.

بچه ها تا 24 خرداد تعطیلند و بعدش تا آخر مرداد میتونن تو کلاسهای تابستونی مدرسه شرکت کنن. که در این بین کلاس های زبان تو روزهای زوج اجباری یه!!!!! یعنی به هر حال باید اون روزا بره مدرسه! بعد کلاسها هم حداکثر تا یک بعد از ظهره! این یعنی به اجبار باید سرویس هم بگیریم! حالا همه ی اینا به کنار... خوب بچه ساعت یک کجا بره که تنها نباشه!

از یه طرف خود دینا دلش نمیخواد اصلا تابستون کلاسی داشته باشه! که البته روزهای اول طبیعی یه و من مطمئنم بعد از مدتی خودش دوباره دلش هوای دوستاش رو خواهد کرد.

و همه ی این ها یعنی: دردسرهای یه مادر کارمند هیچ وقت تمومی نداره ...!

نوشته شده در دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سالهای اول جنگ بود. یادمه یه جور بدی سرما خورده بودم که سینوسام همه چرکی شده بود. جوری که به چشمام هم زده بود و چشمام بدجوری عفونی شده بود و باز نمیشد. اوضاعی بود!

همون جور با چشمای نیمه باز و دست تو دست مامان رفتیم مطب دکتر. یادمه مطبش طبقه دوم یه ساختمون بود. تو مطب منتظر نوبتمون نشسته بودیم که یه دفعه صدای هم همه و شادی و بوق بوق ماشینا بلند شد. کنجکاو شدم که صدای چیه. از لای پرده کرکره ای اتاق انتظار, در حالی که سعی میکردم با پا بلندی, قدم رو به شیشه ی پنجره برسونم به سختی بیرون رو نگاه کردم. فقط ترافیک میدیم و صدای بوق بوق میشنیدم. با تعجب رو به مامان گفتم:

- چی شده مامان؟ تصادف شده؟

- نه به نظرم یه اتفاق خوب افتاده. مردم خوشحالن... نگاهاشون به هم به دعوا نمیخوره!

همون موقع نوبتمون شد و رفتیم تو اتاق آقای دکتر. دکتر یه پیرمرد مهربونی بود. تا منو دید گفت:

- عجب پا قدمی!

مامان پرسید: چی شده آقای دکتر؟!

- مگه اخبار رو نشنیدین؟

- نه آقای دکتر. ما الان یه ساعتی هست تو مطب شما منتظریم. از بیرون خبری نداریم. ولی خیلی شلوغ پلوغه...

- خرمشهر آزاد شد!

من: مامان مگه اسیر شده بود؟

دکتر: (با خنده) آره اسیر شده بود! بیا جلو ببینم! تو با خودت چیکار کردی؟ خوره ی کولری؟!

- خوره؟!

- حتما همه ش زیر کولر خوابیدی که اینجوری سینوسات چرک کرده؟

- نه! با موهای خیس خوابیدم. آخه موهام دیر خشک می شه. حالا کی اسیرش کرده بود؟

دکتر - صدام! خدا ازش نگذره...

مامان: خدا ازش نمی گذره... خدا جای حق نشسته.

از مطب که اومدیم بیرون, اونقدر خیابونا شلوغ شده بود که تا خونه رو پیاده برگشتیم. ولی در طول راه کلی شکلات نصیبم شد که مردم همین جوری بین هم پخش می کردن! اما چه فایده! مامان همه شو ازم گرفت! گفت هر وقت خوب شدی میتونی بخوری!

- مامان! یعنی شکلاتای من الان پیش تو اسیرن؟! یعنی تو صدامی!

- نه! پیش من امانتن! زبونت رو گاز بگیر بچه! خدا مرگ بده صدامو! 

نوشته شده در شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

مگه دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتنه؟ مگه دست تو کیف و جیب دیگران کردنه؟

مگه دزدی فقط یعنی برداشتن بی اجازه ی اموال دیگران؟!

به نظر من نادیده گرفتن هر چیزی که به نوعی مال دیگری یه یعنی دزدی!

حالا این چیز میتونه پول باشه, وقت باشه, حریم باشه, خلوت تنهایی باشه, و یا در کل, حق باشه!

چرا ما به راحتی به خودمون اجازه میدیم که حق دیگران رو به خاطر خوشایند خودمون نادیده بگیریم...

یه نگاه به دور و برمون بندازیم... بساط حق خوری تا دلت بخواد به راهه! اگه قرار بود این بخور بخور, دقیقا تو صورت افراد مشخص بشه, آدمای دور و برمون (و حتی خودمون) دائم با دهان پر و جنبان رویت می شدند!

بذارین چند تا مثال دم دستی براتون بزنم:

- تعطیلی آخر هفته ست و چون هوا خوبه, قرار گذاشتی که ناهار رو خانوادگی تو فضای سبز یه پارک بخورین. چون هوا واقعا خوبه, این فکر به ذهن آدمای دیگه هم خطور کرده و در اطرافِ جایی که نشستی, چند خانواده یا گروه جوون هم اطراق میکنن. چقدر هوا عالیه و چقدر سکوت این فضا برات دل انگیزه! هنوز مزه سکوت تو فضای سبز خیلی زیر دندونت نیومده که یه هو صدای دوپس دوپس یه آهنگ شلم شوریا تمام این سکوت رو ازت میدزده! بعله! جوونای یه کم اونورتر تمام درهای ماشینشون رو باز کردند تا آهنگ دلخواه خودشون رو با آخرین درجه بلندی صدا, به زور به خورد همه ی آدمای اون اطراف بدن! واااای به حال زمانی که با این آهنگا هیچ رقمه ارتباط نگیری و فقط مته ای باشن رو اعصاب نه چندان آرومت!

- توی اتوبان داری رانندگی میکنی و میخوای از یکی از خروجی ها وارد یه مسیر دیگه بشی. خروجی مورد نظر ترافیک سنگینی داره و تو در عین اینکه خیلی عجله داری اما منتظری تا آروم آروم با صف ماشین های روبرو بری جلو... یه دفعه چند تا آدمی که فکر میکنن فقط وقت اونا ارزش داره و چقدر هم دست فرمون دارن و لایی کشی شون حرف نداره, چند تا لاین مزاحم در مسیر خروجی تشکیل میدن و بی توجه به وقت و زمان آدمایی که زودتر از اونا تو این صف قرار گرفتن, زور چپون خودشون رو تو صف جا میدن و دِ برو که رفتی! بعدش هم از توی آینه ی جلو, به تو که به هیچ عنوان دلت نمیخواسته به این متجاوزین راه بدی, نیشخند میزنن که : خووووب حالتو گرفتم! دیدی چقدر زرنگم!!!!!

- تو اداره باید توی یه جلسه شرکت کنی. ساعت جلسه مثلاً دو بعد از ظهر تعیین شده. ساعت یه ربع به دو مدیر صدات میکنه و در مورد یه گزارشی چند تا سوال ازت میکنه. تو در عین اینکه سعی میکنی درست و دقیق جواب بدی, اما استرس داری که نکنه به اون جلسه دیر برسی. اینه که با شرمندگی نزدیکای ساعت دو عذرخواهی میکنی که باید به جلسه دیگری بری. مدیر با خنده بهت میگه: آخه کدوم جلسه تو این مملکت راس ساعت شروع شده که این دومی ش باشه!! و تو میگی: اگر هم نشه من خودم رو موظف میدونم که سر وقت تو جلسات شرکت کنم. میری جلسه و با کمال تاسف می بینی باقی شرکت کننده ها بی توجه به وقت دیگران مثل لشگر شکست خورده با ده دقیقه الی نیم ساعت تاخیر وارد جلسه میشن و در نتیجه جلسه ی ساعت دو, ساعت دو و نیم شروع میشه!

اینا همه دزدیه... اینا همه نادیده گرفتن حقوق شهروندیه... اینا همه تجاوز به حقوق دیگرانه!

چرا همین ماها وقتی تو یه کشور دیگه شاهد نظم و رعایت حقوق دیگران هستیم اینقدر به به و چه چه میکنیم. خوب مگه غیر از اینه که خودمون باعث این بی عدالتی ها میشیم؟!

کاش بار بعدی که خواستیم صدای ضبطمون رو واسه دل خودمون بالا ببریم, یه لحظه حق دیگران رو به یاد بیاریم. من نباید توی یه جای عمومی نظر خودم رو به دیگران تحمیل کنم!

بار بعدی که دیرمون شده بود و خواستیم بی توجه به دیگران, لایی بکشیم و بی نوبت راه بگیریم, یادمون باید: من نباید حق دیگران رو نادیده بگیرم! وقت اونا هم به اندازه وقت من ارزش داره!

کاش بار بعدی که جلسه دعوت شدیم, به احترام خودمون و دیگران, به موقع سر جلسه حاضر بشیم...

یعنی میشه یه روزی - تو آینده نچندان دور - که توی یه کشور دیگه شاهد رعایت حقوق دیگران بودیم تو دلمون بگیم:

چه خووووب! اینجا هم مثل ایرانه!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak